ندانم کار
[نَ نَ] (ص مرکب) جاهل بی تجربه که صلاح کار خود نداند که مجرب و آزموده نیست و به زیان خود بی تعمق اقدامی کند.
ندانم کاری
[نَ نَ] (حامص مرکب) عمل ندانم کار صفت ندانم کار رجوع به ندانم کار شود.
نداوت
[نَ وَ] (ع اِمص) نداوه تری (غیاث اللغات) (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) نمناکی (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) رطوبت ندی ندوت نم : هوا از لطافت در او مشک ریز زمین از نداوت در او چشمه خیزنظامی رجوع به نداوه شود.
نداوه
[نَ وَ] (ع مص) تر شدن (از اقرب الموارد) (از المنجد) تری زمین (ناظم الاطباء ||) رسیدن باران به زمین (از المنجد) (از اقرب الموارد ||) ندی ندوه رجوع به ندی شود || رفتن آواز (از اقرب الموارد) (از المنجد).
ندأه
[نُ ءَ] (ع اِ) کمان رستم (منتهی الارب) (آنندراج) قوس قزح (مهذب الاسماء ||) پاره ای از گیاه متفرق و پریشان (منتهی الارب) (از المنجد) (آنندراج) ج، ندء || طریقی و خطی که در گوشت خلاف رنگ آن پیدا گردد (آنندراج) (منتهی الارب) ||آنچه بالای ناف اسب است (منتهی الارب)...
ندأه
[نَ / نُ ءَ] (ع اِ) ندی (المنجد) سرخی ابر وقت غروب آفتاب یا طلوع آن || هالهء پیرامون ماه || دارهء آفتاب (منتهی الارب) ||کثرت مال و مواشی (المنجد) بسیاری مال (منتهی الارب).
ندای
[نِ] (از ع، اِ) ندا نداء رجوع به ندا شود : در این بود سر بر زمین فدای که گفتند بر گوش جانش ندایسعدی.
ندب
[نَ] (ع ص) مرد سبک در حاجت (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) خفیف فی الحاجه ظریف نجیب که چون خوانده شود به حاجتی بشتابد برای قضای آن و گفته اند آن شتابندهء به سوی فضایل است (از اقرب الموارد) رجل ندب؛ مرد کارگزار (مهذب الاسماء) مرد نجیب و سبک در...
ندب
[نَ دَ] (ع مص) سخت شدن نشان زخم (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد ||) نشاندار زخم گردیدن پشت (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد (||) اِ) نشان زخم (غیاث اللغات) (فرهنگ نظام) نشان جراحت که بر پوست باقی باشد (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) اثر...
ندب
[نَ دَ] (اِ) داو کشیدن بر هفت باشد در بازی نرد، و آن را به عربی عذرا خوانند، و چون از هفت بگذرد و به یازده رسد آن را تمامی ندب و داوفره گویند و به عربی وامق خوانند، و چون بر هفده رسد آن را دست خون گویند و...
ندب
[نَ] (ع اِ) جِ ندبه، به معنی اثر زخم باقی مانده بر پوست رجوع به نَدْبه و نَدَبه شود و جمع آن ندوب و انداب است.
ندب
[نُ دُ] (ع اِ) جِ نَدَب، به معنی اثر جراحت رجوع به نَدَب شود.
ندباء
[نُ دَ] (ع ص، اِ) جِ ندیب رجوع به ندیب شود || جِ نَدْب رجوع به نَدْب شود.
ندبت
[نُ بَ] (ع اِ) ندبه : به جان خود سوگند میخورم که رزیت امیر و ندبت بر او بر مشاطرت است میان عموم برایا (ترجمهء تاریخ یمینی ص 459 ) به ندبت و اظهار کربت بر این امیر جلیل همداستان شدند (ترجمهء تاریخ یمینی ص 454 ) رجوع به نُدبه...
ندبه
[نَ بَ] (ع ص، اِ) تأنیث نَدْب (اقرب الموارد) رجوع به نَدْب شود || نشان جراحت که بر پوست باقی باشد (منتهی الارب) (آنندراج) ج، نَدَب، اَنداب، نُدوب( 1 ||) ندبه از هر خف و حافری؛ که به یک حالت ثابت نماند (از اقرب الموارد) از اسب و شتر و...
ندبه
[نَ دَ بَ] (ع اِ) نَدْبَه اثر زخم بر پوست باقی مانده (از المنجد) واحد ندب یک نشان جراحت که بر پوست باقی باشد (ناظم الاطباء) رجوع به ندب شود.
ندبه
[نُ بَ] (ع اِ) شیون (مهذب الاسماء) برشمردن محاسن میت (از المنجد) گریه بر مرده و محاسن شماری او (منتهی الارب) (آنندراج) گریه بر مرده و ذکر محاسن او (ناظم الاطباء (||) ص) فصیح (اقرب الموارد) عربی ندبه؛ عربی زبان آور و فصیح (منتهی الارب) (آنندراج).
ندبه
[نُ بَ / بِ] (از ع، اِ) نوحه اشعار ماتمی خواندن (غیاث اللغات) ندبه شیون (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) گریه و زاری (ناظم الاطباء) افغان گریستن برای مرده : تا ز هوای توام به ندبه و ناله عشق تو بر جان من نهاد نهالهشهرهء آفاق رجوع به ندبه شود.
ندبه زنان
[نُ بَ / بِ زَ] (ق مرکب)ندبه کنان در حال ندبه کردن گریان و شیون کنان : اندر سه دست ندبه زنان بر سر دو پای شیون به بام و باغ خود آنگه برآورید خاقانی.
ندبه کردن
[نُ بَ / بِ کَ دَ] (مص مرکب) شیون کردن گریه و زاری کردن || به عجز و زاری التماس کردن (یادداشت مؤلف ||) نوحه سرائی کردن بر مرده گریستن زبان گرفتن بر مرده (یادداشت مؤلف) در تمام معانی رجوع به ندبه شود.
