نداف خیل
[نَدْ دا خَ / خِ] (اِخ) دهی است از دهستان قره طغان بخش بهشهر شهرستان ساری، در 5هزارگزی شمال نکا، در دشت معتدل هوای مرطوبی واقع است و 230 تن سکنه دارد آبش از چشمه و رودخانهء نکا، محصولش برنج و غلات و پنبه و صیفی، شغل اهالی ( زراعت...
ندافه
[نِ فَ] (ع اِمص) عمل نداف (از اقرب الموارد) (از المنجد) حلاجی پنبه زنی ندافی.
ندافی
[نَدْ دا] (حامص) حلاجی (آنندراج) (ناظم الاطباء) پنبه زنی (ناظم الاطباء) عمل نداف رجوع به نَدّاف شود.
ندافی
[] (اِ) در بیت زیر معنی نوعی پارچه میدهد : قلمی فوطه و کرباس و ندافی و قدک یقلق و طاقیه و موزه و کفش و دستار نظام قاری ( (دیوان ص 15.
ندافیه
[نَدْ دا فی یِ] (اِخ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز، در 38 هزارگزی شمال شرقی اهواز و 2هزارگزی مغرب راه مسجدسلیمان به اهواز، در دشت گرمسیری واقع است و 110 تن سکنه دارد آبش از کارون، محصولش غلات، شغل ( اهالی زراعت و گله داری است...
نداک
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان اشگور تنکابن شهرستان شهسوار، در 128 هزارگزی جنوب غربی شهسوار در ناحیهء کوهستانی سردسیری واقع است و 210 تن سکنه دارد آبش از چشمه سار، محصولش گندم و جو و ارزن و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله ( داری است (از فرهنگ جغرافیایی...
ندا کردن
[نِ کَ دَ] (مص مرکب) آواز کردن خواندن (ناظم الاطباء) آواز دادن (یادداشت مؤلف) خطاب کردن صدا زدن بانگ کردن : چرخ و زمان کرده ندا کای تیغ تو جان هدی ما خاک پایت را فدا تو دست بر ما داشته خاقانی حق می کند ندا که به ما ره...
ندام
[نُدْ دا] (ع ص، اِ) جِ نادم رجوع به نادم شود.
ندام
[نِ] (ع اِ) جِ ندیم رجوع به ندیم شود (|| مص) با همدیگر به مجلس شراب نشستن و همنشینی کردن (منتهی الارب) منادمه رجوع به منادمه شود.
ندام
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان شهرکی بخش شیب آب شهرستان زابل، در 16 هزارگزی شمال شرقی سکوهه و 11 هزارگزی راه زاهدان به زابل، در جلگهء گرمسیری واقع است و 342 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء هیرمند، محصولش غلات و لبنیات، شغل ( اهالی زراعت و گله داری...
ندامان
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش صومعه سرای شهرستان فومن، در 9هزارگزی شمال غربی صومعه سرا و 5هزارگزی مغرب کسما، در جلگهء معتدل هوای مرطوبی واقع است و 776 تن سکنه دارد آبش از پلنگ رود و سیاه رودخان، محصولش برنج ( و ابریشم و چای و توتون...
ندامانی
[نَ] (اِخ) رجوع به ناصرالاسلام ندامانی شود.
ندامت
[نَ مَ]( 1) (ع اِمص) پشیمانی افسوس تأسف (ناظم الاطباء) ندم (المنجد) ندامه رجوع به ندم و ندامه شود : جز ندامت به قیامت نبود رهبر تو تات میخواره رفیق است و رباخواره ندیم ناصرخسرو تا ز تو بازمانده ام جاوید فکرتم را ندامت است ندیمناصرخسرو چون آن دوراندیش به...
ندامتا
[نَ / نِ مَ] (صوت) فسوسا! دریغا! حسرتا! دردا!.
ندامه
[نَ مَ] (ع اِمص) پشیمانی (منتهی الارب) ندامت رجوع به ندامت شود (|| مص) پشیمان شدن و متأسف و غمگین شدن بر آنچه کرده است (از اقرب الموارد) ندم (آنندراج) (المنجد) پشیمان شدن (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (ترجمان علامهء جرجانی) (منتهی الارب) رجوع به ندامت و نَدَم شود : من...
ندامی
[نَ ما] (ع ص، اِ) جِ ندمان رجوع به ندمان شود.
ندان
[نَ] (نف مرکب) ندانا نداننده ناداننده نادان.
ندانا
[نَ] (نف مرکب) نادان ناداننده جاهل مقابل دانا رجوع به دانا شود : شد به صحرا برون ندانا مرد از پی رفع رنج و راحت دردسنائی.
ندانستن
[نَ نِ تَ] (مص منفی) جهل مقابل دانستن رجوع به دانستن شود || تمیز ناکردن تشخیص ندادن فرق ناکردن : حرام را چو ندانستمی همی ز حلال چو سرو قامت من در حریر بود و حلل ناصرخسرو به هشیاری می از ساغر توانستم جدا کردن کنون از غایت مستی می...
ندانسته
[نَ نِ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نادانسته مقابل دانسته رجوع به دانسته شود || نشنیده پی نبرده نفهمیده : بگفتا خموش ای برادر بخفت ندانسته بهتر که دشمن چه گفتسعدی || مجهول : دانست باید این و جز این را نیز دانسته به بود ز ندانستهناصرخسرو|| (ق مرکب) علی...
