ندفی
[نَ] (حامص) حلاجی (ناظم الاطباء) ندافی پنبه زنی رجوع به ندافی شود -ندفی کردن؛ پنبه زدن حلاجی کردن (ناظم الاطباء) ندافی کردن.
ندکوه
( [نَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان حومهء بخش بافق شهرستان یزد (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10 ص 197.
ندل
[نَ] (ع اِ) ریم چرک (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) وسخ (اقرب الموارد) (المنجد ||) ندل الثعالب؛ چالاکی شتابی سرعت زودی (ناظم الاطباء) رجوع به معنی بعدی شود (|| مص) ربودن (تاج المصادر بیهقی) ربودن به سرعت (منتهی الارب) (آنندراج) ربودن چیزی را (ناظم الاطباء) جذب کردن و ربودن و...
ندل
[نَ دَ] (ع مص) ریمناک گردیدن دست کسی (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) چرکین گردیدن (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (از المنجد (||) اِ) چرک ریم (ناظم الاطباء).
ندل
[نُ دُ] (ع اِ) خادمان مهمانی (منتهی الارب) (آنندراج) خدمتکاران مهمانی (ناظم الاطباء) خدمهء دعوت و ضیافت (از اقرب الموارد) (از المنجد).
ندم
[نَ] (ع ص) مرد زیرک و ظریف (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) کیّس ظریف (اقرب الموارد).
ندم
[نَ دَ] (ع مص) پشیمان شدن (منتهی الارب) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان علامهء جرجانی ص 98 (||) اِمص) پشیمانی (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) هو غم یصیب الانسان و یتمنی ان ما وقع منه و لم یقع (تعریفات) پشیمان بودن : چند بوی چند ندیم الندم کوش و برون آر...
ندما
[نُ دَ] (از ع، اِ) مصاحبان (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) ندیمان همنشینان (ناظم الاطباء) ندماء : امیر عبدالسلام رئیس بلخ را اختیار کرد و از جملهء ندما بود و به رسولی رفته (تاریخ بیهقی ص 519 ) بود از ندمای شه جوانی در هر هنری تمام دانینظامی یکی از ندمای...
ندماء
[نُ دَ] (ع اِ) جِ ندیم رجوع به ندیم و نیز رجوع به ندما شود.
ندمان
[نَ] (ع ص، اِ) پشیمان (منتهی الارب) (از منتخب اللغات) (از المنجد) (دهار ||) همنشین بزرگان (منتهی الارب) ندیم رجوع به ندیم شود || حریف شراب (از منتهی الارب) (المنجد) یار شراب (دهار) هم قدح (مهذب الاسماء) ج، نَدامی، نُدامی، نِدام رجوع به ندیم شود.
ندمان
[نُ] (ع اِ) جِ ندیم (المنجد) رجوع به ندیم شود.
ندمانه
[نَ نَ] (ع ص، اِ) تأنیث ندمان رجوع به ندمان شود.
ندمانی جذیمه
[نَ نَ جَ مَ] (اِخ) نام دو ستاره که فرقدان نیز گویند (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) لیکن در این بیت از متمم بن نویره الیربوعی که در رثای برادر خویش مالک گفته است: و کنا کندمانی جذیمه حقبه من الدهر حتی قیل لن نتصدعا فلما تفرقنا کأنی و مالکا لطول...
ندو
[نَدْوْ] (ع مص) گرد آمدن و حاضر گشتن در انجمن( 1) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) اجتماع کردن (اقرب الموارد) در انجمن حاضر آمدن (از اقرب الموارد) (المنجد) با انجمن آمدن (زوزنی) به انجمن رفتن (تاج المصادر بیهقی ||) حاضر آوردن مردم را( 2) (منتهی الارب) (آنندراج) گرد کردن (زوزنی)...
ندوئیه
[نَ ئی یِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان مسکون بخش جبال بارز شهرستان بم با 80 تن سکنه (از فرهنگ جغرافیایی ایران ( ج 8.
ندوب
[نُ] (ع اِ) جِ نَدْب رجوع به نَدْب شود || جِ نُدْب ججِ نَدبه (|| مص) نَدَب ندوبه رجوع به نَدَب شود.
ندوبه
[نُ بَ] (ع مص) ندوب نَدَب رجوع به نَدَب شود.
ندوت
[نُ دُوْ وَ] (ع اِمص) ندی نداوت تری نم بلل رطوبت (یادداشت مؤلف) رجوع به نُدُوَّه شود.
ندوخته
[نَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)دوخته ناشده نادوخته مقابل دوخته رجوع به دوخته شود.
ندود
[نُ] (ع مص) ند ندید رجوع به نَدّ شود (|| اِ) جِ ندّ (یادداشت مؤلف).
