ندبه کنان
[نُ بَ / بِ کُ] (ق مرکب)نوحه کنان در حال ندبه کردن ندبه زنان رجوع به ندبه و ندبه کردن شود : پیش تابوت من آئید برون ندبه کنان در سه دست از دو زبانم بستائید همه خاقانی.
ندح
[نَ] (ع مص) فراخ گردانیدن (از منتهی الارب)( 1) (آنندراج) وسیع کردن وسعت دادن (از اقرب الموارد) ( 1) - منه قول ام سَلَمَهَ لعائشه رضی الله عنهما: قد جمع القرآن ذیلک فلاتندحیه؛ أی لاتوسعیه بخروجک الی البصره و یروی فلاتبدحیه بالموحده؛ أی لاتفتحیه، من البدح و هو العلانیه (منتهی...
ندح
[نَ / نُ] (ع اِمص) بسیاری (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) کثرت (اقرب الموارد ||) فراخی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) سعه (اقرب الموارد) (المنجد (||) اِ) زمین فراخ (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) نَدْحه نُدْحه (منتهی الارب) زمین فراخ (مهذب الاسماء ||) روی کوه (منتهی الارب)...
ندح
[نِ] (ع اِمص) گرانی (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) ثقل (المنجد) سنگینی (|| اِ) آنچه از دور دیده شود (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از المنجد).
ندحه
[نَ / نُ حَ] (ع اِ) زمین فراخ (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) ندح رجوع به ندح شود.
ندخ
[نَ] (ع مص) کوفتن و رسیدن (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) ندخنا المرکب ساحل کذا؛ صدمناه به (اقرب الموارد).
ندد
[نَ دَ] (ع ص) ابل ندد؛ شتران پراکنده (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
ندداء
[نُ دَ] (ع اِ) جِ نَدید، به معنی نظیر و مانند و همتا رجوع به نَدید شود.
ندر
[نَ] (ع مص) بیرون جستن (تاج المصادر بیهقی ||) ناگاه بیرون آمدن (دهار ||) افتادن چیزی از درون چیزی و آشکار شدن آن (از المنجد) (از اقرب الموارد) ندور (المنجد ||) زایل شدن چیزی از موضع خود || خارج شدن کسی از بین قوم خود|| برآمدن خوص درخت یا سبز...
ندرآباد
[نَ دِ] (اِخ) دهی است از دهستان آشتیان بخش طرخوران شهرستان اراک، در 17 هزارگزی جنوب شرقی طرخوران و 3هزارگزی راه آشتیان به تفرش، در ناحیهء کوهستانی سردسیری واقع است و 656 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و بنشن و پنبه، ( شغل اهالی زراعت و گله...
ندران
( [نِ دِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان هنزای بخش ساردوئیهء شهرستان جیرفت (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8.
ندرت
[نُ رَ] (ع اِمص) کمی (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (فرهنگ نظام) تنگ یابی کم یابی دیریابی شذوذ دشواریابی عزت (یادداشت مؤلف) ندره - بر سبیل ندرت؛ گاهگاه گاه وگداری - به ندرت؛ ندرتاً ندرهً || تنهائی (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام) (غیاث اللغات) تنها بودن (غیاث اللغات) (فرهنگ نظام ||) اتفاق...
ندرت
[نُ رَ] (اِخ) لاله حکیم چند تهانیسری، متخلص به ندرت از پارسی گویان هند است و در قرن دوازدهم میزیسته و با میرزا بیدل و سراج الدین آرزو معاصر و مصاحب بوده و نزد سرخوش مشق شاعری کرده و در اواسط قرن دوازدهم درگذشته: سوزد به خاک هم ز تب...
ندرتاً
[نُ رَ تَنْ] (ع ق) ندرهً به ندرت گاه گداری شذوذاً گاهگاه گاهی تک تک تک وتوکی (یادداشت مؤلف) رجوع به ندرت و ندره شود.
ندرشه
[نَ دِ شِ] (اِخ) دهی است از دهستان اسفندآباد بخش قروهء شهرستان سنندج، در 28 هزارگزی شمال قروه و 5هزارگزی مغرب قره بلاغ، در جلگهء سردسیری واقع است و 300 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله ( داری و بافتن قالیچه...
ندرودنی
[نَ دُ دَ] (ص لیاقت) نادرودنی مقابل درودنی رجوع به درودنی شود.
ندروده
[نَ دُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)نادروده نادرویده دروناشده مقابل دروده رجوع به دروده شود.
ندروف
[] (اِخ) شهرکی است از تبت که به قدیم از چین بود (حدود العالم).
ندره
[نَ رَ] (ع اِ) پاره ای از زر که در کان یافته شود (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) قطعه ای از طلا یا نقره که در معدن یافته شود (از المنجد (||) اِمص) نُدْرَه رجوع به نُدرَه شود - فی الندره؛ گاهی بعد چند روز (اقرب الموارد) به...
ندره
[نَ / نُ رَ] (ع اِمص) اسم است از ندر و ندور به معنی کمیاب شدن (اقرب الموارد) رجوع به ندرت شود (|| اِ) آنچه از میان چند چیز ظاهر و آشکار گردد و از میان چیزی برآید و ساقط شود (ناظم الاطباء).
