نابغه
[بِ غَ] (اِخ) بنت عبدالله مادر عمروبن عاص است زن آوازخوان بدنامی بود ابوالفرج اصفهانی آورده است: زنی از شیعیان علی به بس کن ای پیرزن گمراه، سخنت را کوتاه کن » : عمروعاص هنگام خطبه خواندن اعتراضی کرد و عمروعاص به او پرخاش کرد که فقط تو حرف بزن...
نابغهء جعدی
[بِ غَ یِ جَ ] (اِخ) از شاعران قوی طبع جاهلیت و اسلام است در نام و نسب جعدی اختلاف است ابوالفرج اصفهانی نام او را حیان بن قیس بن عبدالله آورده است( 1) و صاحب ریحانه الادب: قیس بن عبدالله، یا قیس بن کعب بن عبدالله( 2) و صاحب...
نابغهء ذبیانی
[بِ غَ یِ ذُبْ] (اِخ) از اعاظم سخنوران عرب در عهد جاهلیت است( 1) ابوالفرج اصفهانی نام و نسب او را چنین آرد: زیادبن معاویه بن ضباب بن جناب بن یربوع بن غیظ بن مره بن عوف بن سعدبن ذبیان بن بغیض بن ریث بن غطفان بن سعدبن قیس بن...
نابغهء شیبانی
[بِ غَ یِ شَ ] (اِخ) عبدالله بن مخارق بن سلیم بن حضیره( 1)بن قیس معروف به نابغهء شیبانی، از قبیلهء بنی شیبان است و از شاعران بدوی و معاصر و مداح دولت اموی است در بادیه زندگی می کرد( 2) و هر چندگاه به شام می آمد و خلفای...
نابغی
[بِ غی ی] (ص نسبی) نسبت است به نابغه (الانساب سمعانی).
نابفرمان
[بِ فَ] (ص مرکب) سرکش عاصی طاغی که مطیع نیست که فرمان پذیر نیست که بفرمان نیست توسن.
نابفرمانی
[بِ فَ] (حامص مرکب)سرکشی توسنی عصیان به فرمان نبودن صفت نابفرمان.
نابک
[بِ] (ع ص) جای بلند (منتهی الارب) (آنندراج): مکان نابک؛ جای بلند و مرتفع (ناظم الاطباء) (از المنجد) مکان مرتفع (اقرب الموارد) ج، نَوابِک.
نابکار
[بِ] (ص مرکب) بدکردار (آنندراج) (انجمن آرا) شریر بدکار بدعمل بداندیش بی دین بی آئین اوباش (ناظم الاطباء) شخص بدکردار محروض خانع جواظ دشنامی است (یادداشت مؤلف) : بدان تا بدانستی آن نابکار که گردن نیازد ابا شهریار دقیقی (دیوان ص 41 ) دزدی ای نابکار چون غیله روی چونانکه...
نابکاره
[بِ رَ / رِ] (ص مرکب) نابکار نااهل : هرگز نگشت نیک و مهذب نشد فرزند نابکاره به احسنت و زهناصرخسرو.
نابکاری
[بِ] (حامص مرکب) شرارت فساد بداندیشی (ناظم الاطباء) خباثت بدنیتی بدنهادی بدکاری بدکرداری : من طاهر را شنیده ( بودم در رعونت و نابکاری (تاریخ بیهقی ص 394 ) مردی از ایشان که به ره زدن و نابکاری رود (فارسنامهء ابن بلخی ص 141 ||فحشاء فجور فساد زناکاری فسق فاسقی...
نابکه
[بِ کَ] (ع ص) مؤنث نابک: ارض نابکه (المنجد).
نابگاه
[بِ] (ص مرکب، ق مرکب) بی وقت خارج از وقت نه بوقت خویش نه به زمان خویش نابوقت مقابل بوقت || نابجای نابموقع نه بجای خویش.
نابگه
[بِ گَهْ] (ص مرکب، ق مرکب)نابگاه رجوع به نابگاه شود.
نابل
[بِ] (ع ص) صاحب تیر (منتهی الارب) تیردار (دهار) کسی که با خود تیر داشته باشد (اقرب الموارد ||) تیرساز (منتهی الارب) تیرگر (دهار) سازندهء تیر (المنجد ||) تیرانداز ماهر در تیراندازی (منتهی الارب) ماهر در تیراندازی (المنجد) (اقرب الموارد ||) زیرک در کار (منتهی الارب): هو نابل و ابن...
نابل
[بُ] (اِخ) اقلیمی است از اقالیم افریقائی واقع بین تونس و سوسه (معجم البلدان) موضعی است بافریقیه (منتهی الارب).
نابلد
[بَ لَ] (ص مرکب) که راه نبرد که راهی را نداند که طریقی را نشناسد که راه نداند که نشناسد || ناشی که وارد به کاری نیست که مهارت و آشنائی به کاری ندارد.
نابلدی
[بَ لَ] (حامص مرکب) نابلد بودن رجوع به نابلد شود.
نابلس
[بُ لُ] (اِخ) شهر( 1) مشهور مستطیل شکل اندک پهنای فراوان آبی است میان دو کوه در سرزمین فلسطین( 2) بظاهر شهر کوهی است که گویند آدم در آنجا خدا را سجده کرده است و کوه کزیرم که سخت مورد اعتقاد یهودان است در آنجا واقع شده و یهود معتقدند...
نابلسی
( 1143 ه ق) شیخ عبدالغنی بن اسماعیل بن عبدالغنی بن اسماعیل بن احمدبن ابراهیم، معروف به نابلسی( 1 - [بُ لُ ] (اِخ) ( 1050 از شاعران متصوف و مصنفان فراوان اثر دمشق است( 2) به دمشق ولادت یافت و در دوازده سالگی پدرش درگذشت پس از تحصیل...
