نابخرد
[بِ رَ] (ص مرکب) نادان بی عقل (آنندراج) (ناظم الاطباء) بی خرد جاهل : بگردان [ خدایا ] ز جانش نهیب بدان بپرداز گیتی ز نابخردانفردوسی که گیتی بشوئی ز رنج بدان ز گفتار و کردار نابخردانفردوسی سدیگر که گیتی ز نابخردان بپالود و بستد ز دست بدانفردوسی زشت و...
نابخردانه
[بِ رَ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) از روی نابخردی از روی جهل و بی معرفتی جاهلانه سبکسرانه.
نابخردی
[بِ رَ] (حامص مرکب) نادانی دیوانگی (ناظم الاطباء) جهل بی عقلی بی شعوری سبکسری : نکرد او به تو دشمنی از بدی که خود کرده ای تو ز نابخردیفردوسی مدان تو ز گستهم کاین ایزدیست ز گفتار و کردار نابخردیستفردوسی بی اندازه ز ایشان گرفتار شد سترگی و نابخردی خوار...
نابخشائیدنی
[بَ دَ] (ص لیاقت)نبخشائیدنی نبخشودنی که قابل بخشائیدن نیست لایغفر غیرقابل عفو مقابل بخشائیدنی رجوع به بخشائیدنی شود.
نابخشنده
[بَ شَ دَ / دِ] (نف مرکب) کسی که از بخشش و دهش کراهت داشته باشد (ناظم الاطباء) ممسک بخیل مقابل بخشنده.
نابخشودن
[بَ دَ] (مص منفی)نبخشودن نبخشائیدن عفو نکردن درنگذشتن.
نابخشودنی
[بَ دَ] (ص لیاقت) که قابل بخشودن نیست که قابل عفو نیست نه ازدر بخشودن مقابل بخشودنی.
نابخشوده
[بَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)نبخشوده لایغفر غیرمغتفر بخشوده نشده عفو کرده نشده نابخشائیده: ذنب لایغتفر؛ گناه نابخشوده.
نابخشیدنی
[بَ دَ] (ص لیاقت) که بخشیدنی نیست که ازدر بخشیدن نیست مقابل بخشیدنی.
نابخشیده
[بَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)بخشیده نشده مقابل بخشیده رجوع به بخشیده شود.
نابخه
[بِ خَ] (ع ص) سخنگوی (منتهی الارب) (آنندراج) متکلم (المنجد) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد ||) بزرگ منش (منتهی الارب) (آنندراج) متکبر (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء ||) زمین دوردست (منتهی الارب) (المنجد) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (اقرب الموارد) ج، نَوابِخ.
نابدان
[بِ] (اِ) ناودان آبراهه (آنندراج) میزاب (ناظم الاطباء) رجوع به ناودان شود.
نابدید
[بِ] (ص مرکب) مقابل بدید (شعوری) غایب (منتهی الارب) ناپیدا که دیده نشود نامرئی ناپدید پنهان و رجوع به ناپدید شود : بحر عشق یار بی پایان و ساحل نابدید در مطلب بی شمار و قعر دریا نابدید( 1) ابوالمعانی (از شعوری) کاروان گر نابدید از چشم ماست نک دلیل...
نابر
[بَ] (اِخ) یکی از مدارج دینی زرتشتیان در کتاب خرده اوستا آمده است: نزد زرتشتیان ایران نوزوتی عبارت است از آداب و مراسمی که پس از اجرای آنها هیربدزاده ای نابر یا ناور یا نونابر می شود یا به درجهء یک پیشوای دینی رسیده هیربد میگردد از ( برای نابر...
نابرآورده
[بَ وَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)برنیاورده بالانیاورده برنکشیده کوتاه مقابل بلند - آواز نابرآورده؛ آوازی که از کوتاهی به لب نرسیده : چو آگاه شد خسرو از راز اوی وز آن نابرآورده آواز اویفردوسی - دیوار نابرآورده:مؤید ای فلکت ذره وار پرورده به زیر سایهء دیوار نابرآوردهسوزنی.
نابرادری
[بَ دَ] (اِ مرکب) برادر پدری برادر مادری تنها از سوی پدر یا مادر برادر تو است.
نابرازنده
[بَ زَ دَ / دِ] (نف مرکب) که برازنده نیست.
نابراهی
[بِ] (حامص مرکب) غی بی راهی گمراهی ضلال نه برراه بودن نه براه بودن || نابسامانی روبراه نبودن بی نظمی.
نابرجا
[بَ] (ص مرکب) بیرون از جا بی هنگام بی جا و نامناسب || نالایق || عبث و بیهوده || نادان و بی وقوف (ناظم الاطباء).
نابرجایگاه
[بَ] (ص مرکب) نابجا نه بجا بیمورد بی جا بی موقع نامناسب : لعنت بر تو باد و بر خواجه ات و نفرین بر من باد و برین سؤال نابرجایگاه (سندبادنامه ص 902 ) واجب است مکافات مساعی نامحمود و تحریضات نابرجایگاه در باب او تقدیم کردن ( (سندبادنامه ص...
