نابودی
(حامص مرکب) نیستی عدم معدومی زوال فناء نفاد اضمحلال از بین رفتن فنا شدن معدوم شدن.
نابوقت
[بِ وَ] (ص مرکب، ق مرکب) نه بوقت نه بهنگام نابهنگام بی موقع بی مناسبت نامناسب || بیجا نه بجای خود بیمورد نابجا.
نابولیون مارینی
است موضوع کتاب مذکور شرح مختصری است پیرامون سوابق تاریخی و اوضاع « تنزه العباد فی مدینه بغداد » (اِخ) مؤلف کتاب جغرافیایی بغداد رجوع به معجم المطبوعات ص 1834 شود.
نابونائید
(اِخ) رجوع به نبونائید شود.
نابونصر
- ( [نَصْ صَ] (اِخ)( 1) پادشاه بابل بود و از 747 تا 734 ق م بر آن سرزمین حکومت کرد (از قاموس الاعلام) ( 1 Nabonassar.
نابویا
(ص مرکب) که بویا نیست که بوی ندارد مقابل بویا رجوع به بویا شود || که حس شامهء او ضعیف است که حس بویائی ندارد.
نابویائی
(حامص مرکب) نداشتن حس بویائی نداشتن شامه ضعف حس شامه: هر که از مادر [ بی حاسهء شنوائی ] زاید، سخن نتواند آموخت و نتواند گفت و لال بماند و از نابینائی و نابویائی این نقصان نباشد (ذخیرهء خوارزمشاهی).
نابه
[بِهْ] (ع ص) شریف (اقرب الموارد) نام آور و گرامی (منتهی الارب) ج، نُبُهْ (آنندراج) بزرگوار مشهور به بزرگی بلندنام نبیه نبه || امر نابه؛ کار بزرگ (منتهی الارب) (آنندراج) النابه من الامور؛ العظیم الجلیل (معجم متن اللغه ||) هوشیار و زیرک 1) - فقط در غیاث اللغات رجوع به...
نابها
Nabha - ( (اِخ)( 1) یکی از ولایات هند است ( 1.
نابه اندام
[بِ اَ] (ص مرکب) ناموزون نامتناسب که باندام نیست.
نابه اندامی
[بِ اَ] (حامص مرکب)ناموزونی عدم تناسب.
نابهرمند
[بَ مَ] (ص مرکب) بی بهره بی نصیب محروم که بهره مند نیست که برخوردار نیست : نظامی که در گنجه شد شهربند مبادا از اسلام نابهرمندنظامی رجوع به نابهره مند شود.
نابهره
[بَ رَ / رِ] (ص مرکب) نبهره زر قلب ناسره (برهان) (انجمن آرا) (جهانگیری) (فرهنگ نظام) ناسره و نبهره کاسد نارایج (شعوری) نبهرج معرب آن است (انجمن آرا) (آنندراج) زر ناپاک ناروا || بزرگ عظیم (برهان) (شعوری) (غیاث اللغات) (جهانگیری) (نظام) چیز عظیم و بزرگ (انجمن آرا) (آنندراج) سترگ :...
نابهره مند
[بَ رَ / رِ مَ] (ص مرکب)بی بهره بی نصیب محروم نابهرمند.
نابهنجار
[بِ هَ] (ص مرکب) بی قاعده بی نظم و ترتیب (آنندراج) که هنجار ندارد که بهنجار نیست ناموزون ناهماهنگ نامتناسب مقابل بهنجار رجوع به بهنجار شود.
نابهنگام
[بِ هَ] (ص مرکب، ق مرکب) نه بوقت نه بوقت خود نه بهنگام نه بوقت سزاوار بی وقت بی موقع : نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم که به هنگامهء نیسان شدنم نگذارندخاقانی || نابجای نه بجای خود نه آنجا که باید بیمورد بیجا : گرستن بهنگام با سوک...
نابی
(ع ص) نابی ء جای بلند و خمیده (منتهی الارب) مکان مرتفع خم دار (از اقرب الموارد) (المنجد ||) آینده از جای دیگر (منتهی الارب) سیل نابی ء؛ که از جای دیگری بیاید رجل نابی ء؛ مردی که از دیار دیگری بیاید (از منتهی الارب) (اقرب سمین (معجم متن اللغه)...
نابی
(ص مرکب) نابینا (آنندراج).
نابی
(اِخ) ابن زیادبن ظبیان، از دلاوران عرب است و به دست مصعب بن زبیر کشته شد و برادرش عبیداللهبن زیاد به خونخواهی وی برخاست شرح این ماجرا در البیان و التبیین ج 1 حاشیهء ص 360 آمده است.
نابی
(اِخ) جد پدر ثعلبه بن غنمه بن عدی صحابی است (منتهی الارب).
