نگاره
[نِ رَ / رِ] (اِ مرکب) شکل (لغات فرهنگستان).
نگاری
[نِ] (ص نسبی) منسوب به نگار (فرهنگ فارسی معین ||) نگارین منقش مزین (|| اِ) قسمتی از شکمبهء گوسفند که دارای اشکال هندسی مسدس شکل است شکمبهء گوسفند به سیرابی، نگاری، شیردان و هزارلا تقسیم می شود || ابزار کشیدن شیرهء تریاک لولهء دراز میان تهی به طول تقریبی نیم...
نگاریدن
[نِ دَ] (مص)( 1) نگاشتن (آنندراج) نوشتن (ناظم الاطباء) تحریر کردن (فرهنگ فارسی معین) نقش کردن : چه سغدی چه چینی و چه پهلوی نگاریدن آن کجا بشنویفردوسی بگفت این و پس در دل مصطفی نگاریدش این سورهء باصفا شمسی (یوسف و زلیخا) با اینهمه از سرشک بر رخ لله...
نگاریدنی
[نِ دَ] (ص لیاقت) قابل نگارش که نگاریدن آن ممکن یا روا باشد.
نگاریده
[نِ دَ / دِ] (ن مف) نوشته مرقوم ثبت شده نگاشته شده : نگاریده نام خدای از نخست که بی نام او دین نیاید درستاسدی اثرهای آن شاه آفاق گرد ندیدم نگاریده در یک نوردنظامی گرت صورت حال بد یا نکوست نگاریدهء دست تقدیر اوستسعدی || نقاشی کرده شده آراسته...
نگارین
[نِ] (ص نسبی) منسوب به نگار (آنندراج ||) زیبا چون نگار چون بت (یادداشت مؤلف) آراسته شاداب و خوش آب ورنگ : به خبر دادن نوروز نگارین سوی میر سیصدوشست شبانروز همی تاخت به راه فرخی به برگ سبز چنان شادمانه بود درخت که من به روی نگارین آن بت...
نگارین کردن
[نِ کَ دَ] (مص مرکب)زینت کردن (ناظم الاطباء) نگار کردن.
نگاز
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان شاه ولی بخش مرکزی شهرستان شوشتر، در 18 هزارگزی جنوب غربی شوشتر، در دشت گرمسیری ( واقع است و 300 تن سکنه دارد آبش از چاه، محصولش غلات، شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6.
نگاشتن
[نِ تَ] (مص)( 1) نوشتن( 2) (برهان قاطع) تحریر کردن نگاریدن : تا آنگاه که مضربان و حاسدان دل آن خداوند را بر ما درشت کردند و تضریب ها نگاشتند (تاریخ بیهقی ص 214 ) چون کتاب الله به سرخ و زرد می شاید نگاشت گر تو سرخ و زرد...
نگاشتنی
[نِ تَ] (ص لیاقت) قابل نگاشتن که نگاشتن آن جایز است و ممکن.
نگاشته
[نِ تَ / تِ] (ن مف) نوشته (برهان قاطع) (آنندراج) نوشته شده (ناظم الاطباء) مکتوب (یادداشت مؤلف) تحریرکرده (فرهنگ فارسی معین) مرقوم || انشاشده (یادداشت مؤلف ||) ساخته شده (برهان قاطع ||) نقش (یادداشت مؤلف ||) نقش کرده (برهان قاطع) (انجمن آرا) نقش شده رسم شده (ناظم الاطباء) منقوش (منتهی...
نگاف
[نِ] (اِ) دستکش و دستانه (ناظم الاطباء) نکاب نکاپ رجوع به نکاب شود.
نگال
[نِ] (اِ) انگِشت زغال || اخگر (ناظم الاطباء) ظاهراً دگرگون شدهء زگال است.
نگاه
[نِ] (اِ)( 1) نظر دید دیدار (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) نگریست مشاهده ملاحظه (ناظم الاطباء) نظاره نظره نگه اسم است از نگریستن مانند نگرش (یادداشت مؤلف)( 2) : کشیده رده ایستاده سپاه به روی سپهدارشان بد نگاهفردوسی بتی که چشم من از هر نگاه چهرهء او نگارخانه شد ارچه...
نگاه انداختن
[نِ اَ تَ] (مص مرکب)نظر انداختن نظر کردن عنایت و التفات کردن : مکن چو شمع به یک خانه نور خود را صرف چو آفتاب به هر روزنی نگاه انداز صائب (از آنندراج).
نگاه باختن
[نِ تَ] (مص مرکب) نظر کردن نگاه انداختن : ز سیرآهنگی آن نغمه مست از جای برجستم به هر جانب نگاهی باختم از روی حیرانی حکیم (از آنندراج).
نگاهبان
[نِ] (ص مرکب، اِ مرکب)نگاه دارندهء چیزی و حفاظت کنندهء آن (آنندراج) حافظ (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) حارس محافظ (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) نگهدارنده (ناظم الاطباء) حفیظ وکیل (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن) رقیب (ترجمان القرآن) ناظر مهیمن خفیر (از منتهی الارب) موکل مستحفظ راصد دیده بان ناطور ناظور...
نگاهبانی
[نِ] (حامص مرکب) حراست و نگهداشت چیزی (آنندراج) محافظت حراست (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) مراقبت حرس (یادداشت مؤلف) عمل نگاهبان رجوع به نگاهبان و نگهبانی شود (|| اصطلاح نظامی) قراولی کشیک (فرهنگ فارسی معین).
نگاهبانی کردن
[نِ کَ دَ] (مص مرکب)محافظت (ترجمان القرآن) محافظت کردن حراست کردن (ناظم الاطباء).
نگاه چران
[نِ چَ / چِ] (نف مرکب)خیره چشم و هرزه نگاه چشم چران رجوع به چشم چران و نگه چران شود || آنکه چشم ها را نیم باز گذاشته می رود (ناظم الاطباء).
