نکیف
[نَ] (ع اِ) یک قسم بیماری در ستور که به اصطلاح طب مرو گویند (ناظم الاطباء) رجوع به نکاف شود (|| اِخ) یوم نکیف؛ روزی است، و در جنگ آن روز بنی کنانه از دست قریش شکست خوردند (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
نکیل آباد
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان آورزمان شهرستان ملایر، در 19 هزارگزی شمال غربی شهرستان ملایر، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 156 تن سکنه دارد آبش از رودخانه، محصولش غلات و انگور، شغل اهالی زراعت و قالی بافی است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج 5.
نگ
[نَ] (اِ) کام سقف دهان (از برهان قاطع) (آنندراج) (فرهنگ خطی) گنابادی: نَک( 1) (دندان)، قیاس شود با نُک و نوک (از nak - ( حاشیهء برهان قاطع چ معین) ( 1.
نگار
[نِ] (اِ) اسم است از نگاشتن (حاشیهء برهان قاطع چ معین) حاصل مصدر نگاشتن (یادداشت مؤلف) نقش (غیاث اللغات) (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نقش که بر کاغذ یا بر جائی کشند (از رشیدی) چیزی که با رنگ به دیوار و کاغذ کشند (فرهنگ خطی) نقشها و گل وبته ها...
نگار
[نِ] (نف مرخم) نگارنده نقش کننده (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) اسم فاعل مرخم است (حاشیهء برهان قاطع چ معین) و در ترکیبات زیر به صورت مزید مؤخر آید: 1- به معنی نگارنده و نویسنده در ترکیبات: بدایع نگار بدیع نگار جریده نگار حقیقت نگار خبرنگار داستان نگار روزنامه نگار زشت...
نگار
[نِ] (اِخ) یکی از دهستان های بخش مشیز شهرستان سیرجان است، در مشرق بخش در جلگهء سردسیری واقع و محدود است از شمال به ارتفاعات خانه کوه، از مشرق به دهستان ده تازیان، از جنوب به دهستان قلعه عسکر، از مغرب به دهستان حومهء مشیز آبش از رودخانه و قنوات...
نگار
[نِ] (اِخ) ده مرکزی دهستان نگار بخش مشیز شهرستان سیرجان است، در 24 هزارگزی مشرق مشیز واقع است و 100 تن سکنه ( دارد آبش از قنات، محصولش غلات، شغل اهالی زراعت است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8.
نگارآباد
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان مهربان بخش کبودراهنگ شهرستان همدان، در 34 هزارگزی شمال غربی قصبهء کبودراهنگ در منطقهء ناهموار سردسیری واقع است و 210 تن سکنه دارد آبش از چاه، محصولش غلات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله ( داری و قالی بافی است (از فرهنگ جغرافیایی...
نگار افکندن
[نِ اَ کَ دَ] (مص مرکب)خضاب کردن حنا بستن : کشیده سرمه ها در نرگس مست عروسانه نگار افکنده بر دستنظامی.
نگاران
[نِ] (نف مرکب، ق مرکب) در حال نگاشتن (یادداشت مؤلف).
نگار بستن
[نِ بَ تَ] (مص مرکب) ناخن نگارین کردن حنا بر دست بستن خضاب کردن حنا بستن : اما جهان پیر نوعروس وار به گلغونهء عدل ما آراسته و خود را نگار بسته است (تاریخ طبرستان).
نگاربسته
[نِ بَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)خضاب کرده حنا بر دست و پای بسته || کنایه از معشوق (از غیاث اللغات) (از آنندراج).
نگاربندی
[نِ بَ] (حامص مرکب)نقشبندی صورتگری نقاشی : تا پیشهء او شد نگاربندی وهم و خِرَد و جان نگار داردمسعودسعد.
نگارپذیر
[نِ پَ] (نف مرکب) نقش پذیر (یادداشت مؤلف).
نگار پذیرفتن
[نِ پَ رُ تَ] (مص مرکب)نقش پذیرفتن قبول نقش کردن : طبع او مانندهء آب است از پاکی و لطف طبع او زفتی نگیرد، آب نپذیرد نگار قطران.
نگارپذیری
[نِ پَ] (حامص مرکب)نقش پذیری.
نگارپرست
[نِ پَ رَ] (نف مرکب)عابدالتماثیل (یادداشت مؤلف) صورت پرست بت پرست : خِرَد و جان بود نگارپرست تا چنوئی نگارگر باشدمسعودسعد.
نگارپرستی
[نِ پَ رَ] (حامص مرکب)عمل نگارپرست صورت پرستی بت پرستی : دلم نگارپرستی گرفت بر رخ دوست بود سزای پرستندهء نگار آتش سوزنی (از انجمن آرا).
نگارخاتون
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان، در 31 هزارگزی جنوب قصبهء رزن، در جلگهء سردسیری واقع است و 510 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و حبوبات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری است (از ( فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5.
نگارخانه
[نِ نَ / نِ] (اِ مرکب) نقاش خانه کارگاه نقاشی : همه را در نگارخانهء جود قدرت اوست نقشبند وجودنظامی - نگارخانهء چین (چینی)؛ نگارستان چین رجوع به نگارستان شود : دل را بدان نگار سپردم که داشتم زو چون نگارخانهء چین پرنگار دلسوزنی خوشتر از صد نگارخانهء چین نقش...
