نگاه چرانی
[نِ چَ / چِ] (حامص مرکب)چشم به روزن افتادن نگاه به روزن افتادن (از آنندراج) عمل نگاه چران رجوع به نگاه چران و نگه چرانی شود || نظر تهی و سبک || چشمک زدن ستارگان (ناظم الاطباء).
نگاه دار
[نِ] (نف مرکب) نگاهبان (آنندراج) نگه دار محافظ پاسبان (ناظم الاطباء) نگاه دارنده حافظ گوش دار حفیظ رقیب حارس عاصم (یادداشت مؤلف) : تا خوی او چنین بود او را به روز و شب ایزد نگاه دار بود ز آفت زمنفرخی نگاه دار و معینت خدای باد که هرگز بجز...
نگاه دارندگی
[نِ رَ دَ / دِ] (حامص مرکب) عمل نگاه دارنده رجوع به نگاه دارنده و نگاه دار شود.
نگاه دارنده
[نِ رَ دَ / دِ] (نف مرکب)حافظ (السامی) راعی واقی (منتهی الارب) عاصم (یادداشت مؤلف) نگاه دار نگه دارنده نگه دار که چیزی را نگه می دارد و حفظ می کند و برپای و قائم دارد - قوهء نگاه دارنده؛ قوهء ماسکه (فرهنگ فارسی معین (||) اِ مرکب) یکی از...
نگاه داری
[نِ] (حامص مرکب)محافظت پاسبانی (ناظم الاطباء) حفظ حراست نگه داشت (یادداشت مؤلف ||) پرورش (ناظم الاطباء) مواظبت (فرهنگ فارسی معین) مراقبت (ناظم الاطباء) رجوع به نگاه داری کردن و نگه داری کردن شود.
نگاه داری کردن
[نِ کَ دَ] (مص مرکب) محافظت کردن حراست کردن (فرهنگ فارسی معین ||) پرورش دادن (ناظم الاطباء) مواظبت کردن توجه دقیق به کار بردن (فرهنگ فارسی معین) از چیزی یا کسی مواظبت و نگه داری کردن دلسوزانه مراقبت کردن موجبات پرورش و آسایش کسی را فراهم کردن : سمک گفت...
نگاه داشت
[نِ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب) نگاه داشتن نظارت پاس حفاظت حراست هرچیزی که آن را برای احتیاط به دیگری سپرده باشند (ناظم الاطباء) عهد (صراح) حفظ محافظت حراست حرز صون صیانت توقی وقایه حمایت رعایت اسم است از نگاه داشتن (یادداشت مؤلف) : عباس نگاه داشت پیغمبر صلی الله...
نگاه داشتن
[نِ تَ] (مص مرکب)محافظت کردن پاسبانی کردن (ناظم الاطباء) حفظ کردن پاسبانی کردن (فرهنگ فارسی معین) صیانت کردن : و آنجا دژی است بر کوه نهاده و آنجا مسلمانند که باژ ستانند و راه نگاه دارند (حدود العالم) و هر روزی هزار مرد نوبت بارهء این قلعه نگاه دارند (حدود...
نگاه داشتنی
[نِ تَ] (ص لیاقت) که قابل نگاه داشتن است که ازدرِ نگاه داشتن است رجوع به نگاه داشتن شود.
نگاه داشته
[نِ تَ / تِ] (ن مف مرکب)مصون (منتهی الارب) محفوظ در امان : ثبات عمر تو باد و دوام عافیتت نگاه داشته از نائبات لیل و نهارسعدی رجوع به معانی نگاه داشتن شود.
نگاه دوختن
[نِ تَ] (مص مرکب)نگریستن نگاه کردن - نگاه دوختن به چیزی یا به کسی؛ در آن خیره شدن بدان نگریستن.
نگاه کردن
[نِ کَ دَ] (مص مرکب) نظر کردن نظر افکندن : چو ایشان باستند پیش سپاه تو را کرد باید به ایشان نگاه دقیقی نگاهش همی داشت پشت سپاه همی کرد هر سو به لشکر نگاهدقیقی برفتند ترسان بر آن برز راه که شایست کردن به لشکر نگاهفردوسی چو گفتِ فرستاده...
نگاهیدن
[نِ دَ] (مص) دیدن نگاه کردن (آنندراج) سپردن و نگریستن و نظر کردن و دیدن و دادن برای نگاه داری و محافظت و پاسبانی کردن (ناظم الاطباء).
نگد
[نَ گَ] (ص) در تداول عوام، شخص سرد و نچسب و گران جان کسی که در برخورد با مردم آنها را از خود می رنجاند (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ عامیانهء جمال زاده).
نگداختن
[نَ گُ تَ / نَ تَ] (مص منفی)مقابل گداختن رجوع به گداختن شود.
نگداختنی
[نَ گُ تَ / نَ تَ] (ص لیاقت)که قابل گداختن نیست که ذوب شدنی نیست مقابل گداختنی.
نگداخته
[نَ گُ تَ / تِ / نَ تَ / تِ](ن مف مرکب) ناگداخته مقابل گداخته.
نگذاردن
[نَ گُ دَ / نَ دَ] (مص منفی)مقابل گذاردن رجوع به گذاردن شود.
نگذاردنی
[نَ گُ دَ / نَ دَ] (ص لیاقت)مقابل گذاردنی.
نگذارده
[نَ گُ دَ / دِ / نَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) مقابل گذارده.
