نغنغو
[نِ نِ] (ص نسبی) در تداول عامه، که بسیار ژکد که بسیار نالد که بسیار نغ نغ کند که بسیار شکایت کند (یادداشت مؤلف).
نغنغه
[نُ نُ غَ] (ع ص) زن احمق و ضعیف (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) تأنیث نغنغ (منتهی الارب) رجوع به نُغنُغ شود (|| اِ) درد حلق درد که در حلق احساس شود (از متن اللغه ||) گوشت پارهء بالای گردن شتر که در نشخوار کردن بجنبد (منتهی الارب) ||موضعی است...
نغنغه
[نَ نَ غَ] (ع مص) دردگین نغنغ گردیدن (آنندراج) عارض شدن درد در نُغنُغ کسی (از ناظم الاطباء (||) اِ) غده ای که در حلق باشد (از اقرب الموارد) (از متن اللغه ||) آواز لطیف و نغمهء سرود (غیاث اللغات از لطایف اللغات).
نغنویدن
[نَ نَ دَ]( 1) (مص منفی) ناغنودن نخوابیدن غافل نشدن نیارمیدن (از برهان قاطع) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) مقابل غنویدن رجوع به غنویدن و غنودن شود ( 1) - ناظم الاطباء به فتح دوم ضبط کرده و آنهم درست است [ نَ غَ نَ دَ ].
نغو
[نَغْوْ] (ع مص) نرم گفتن سخن را (منتهی الارب) (آنندراج) نرم سخن گفتن (از ناظم الاطباء) تکلم کردن به کلامی که فهمیده شود (از المنجد) رجوع به نغی شود.
نغوسه
[نَ سَ / سِ] (اِمص)( 1) تسکین دل شکسته دادن نغوشه (برهان قاطع) : صدر بزرگوار چو آن ظلم وی بدید زن را نغوسه داد و به دل با فراغ کرد سوزنی || دل کسی را از واهمه شکستن نغوشه (برهان قاطع ||) گوش فراداشتن که بفهمد چه گوید (رشیدی)...
نغوشا
[نِ / نَ]( 1) (اِ) نغوشا و نغوشاک را فرهنگ نویسان بدین معانی آورده اند: 1 - مذهب گبران (اسدی) (برهان قاطع) (صحاح الفرس) مذهبی در کیش گبران (اوبهی) 2 - آتش پرست (جهانگیری) (برهان قاطع) گبر مغ (جهانگیری) 3 - جهود (اوبهی) (صحاح الفرس) 4 - صابئین، از دینی...
نغوشاک
[نِ] (اِ) نغوشا رجوع به نغوشا شود : ای نظامی کلکی بی سر و سامانی به نغوشاک و جهود و مغ و ترسا مانی سخنگوی گشتی سلیمانت کرد نغوشاک بودی مسلمانت کرد بوشکور (از لغت فرس) اندر وی [ سمرقند ] جایگاه مانویان است و ایشان را نغوشاک خوانند (حدود...
نغوشاکیدن
[نِ دَ] (مص) از دینی به دین دیگر شدن و اختیار دین دیگر کردن (برهان قاطع) رجوع به نغوشا شود.
نغوشه
[نِ / نَ شَ / شِ] (اِمص) نغوسه (برهان قاطع) رجوع به نغوسه شود || گوش فرادادن به سخن دو کس که با هم آهسته حرف میزنند (برهان قاطع) به معنی گوش فراداشتن که بینند چه سخن می گذرد (فرهنگ خطی) با نیوشه قیاس شود (از حاشیهء برهان قاطع چ...
نغوض
[نَ] (ع ص) ناقهء بزرگ کوهان بدان جهت که چون کوهان بزرگ گردد بجنبد در رفتن (منتهی الارب) (آنندراج).
نغوض
[نُ] (ع مص) نَغض رجوع به نغض شود || سطبر گردیدن پالان شتر و دندان کودک که خواهد افتاد || حرکت کردن ابر بر هم نشسته (از منتهی الارب).
نغوک
[نِ] (اِ) به معنی نغوشاک است (برهان قاطع) (جهانگیری) مصحف و مخفف نغوشاک (حاشیهء برهان قاطع چ معین) رجوع به نغوشا و نغوشاک شود.
نغول
[نَ] (اِ) آغال گوسفندان آغل نغل (انجمن آرا) (آنندراج) زیرزمینی را گویند که در صحرا و دامن کوه بجهت گوسفندان بسازند (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) جائی را گویند که در کوهها و صحراها به جهت گاوان و گوسفندان و چهارپایان سازند شب هنگام در آنجا بسر برند و آن...
نغول
[نُ] (ص) عمیق ژرف (جهانگیری) (از برهان قاطع)( 1) (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء) که قعر آن دور باشد (از انجمن آرا) (آنندراج) بحر نغول و چاه نغول، دریا و چاهی را گویند که قعر آن بسیار ژرف و بسیار دور باشد و هر چه مانند آن بود (جهانگیری) :...
نغول
[نِ] (اِ) پوشش نردبان سقف نردبان را نغول گویند (از جهانگیری) نردبان (غیاث اللغات) نردبان و زینه پایهء سقف دار (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) بعضی گویند پوشش سر نردبان است که بر بام خانه سازند تا باران به درون نیاید (از برهان قاطع) نردبان مسقف، و آن را ناغول گویند...
نغوله
[نُ لَ] (ع مص) تباه گشتن بچه (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) تباه گشتن نسب مولود (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغه) رجوع به نغل شود.
نغوله
[نَ لَ / لِ] (اِ) زلف (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج) موی پیچیده (غیاث اللغات) (آنندراج) زلف خوبان (از برهان قاطع) بعضی گویند: موی های سر که زنان بهم آورده بر سر گره دهند و آن را در عرف هند جوزا خوانند (آنندراج) : زنخ چو پشت پلنگ و نغوله چون...
نغولی
[نُ] (حامص) عمق (ناظم الاطباء) نغول بودن ژرف و عمیق بودن رجوع به نغول شود || تعمق غور (غیاث اللغات) (آنندراج).
نغولی کردن
[نُ کَ دَ] (مص مرکب) در کارها تعمق کردن (از جهانگیری) - نغولی کردن در کارها؛ به غور آن رسیدن و در آن تعمق کردن و از روی فهمیدگی کاری کردن (از انجمن آرا) (از آنندراج).
