وزانیدن
[وَ دَ] (مص) وزاندن. به وزیدن داشتن : همچون باد و هوا و آب که خوش میوزانی و روان میکنی. (کتاب المعارف). || دمیدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || برزدن. (یادداشت مرحوم دهخدا).
وزاوزه
[وُ وِ زَ / زِ] (ع ص) مرد سبک و چست. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد سبک و چست و چالاک و مردی که در رفتن سرین خود را می جنباند. (ناظم الاطباء).
وزر
[وِ] (ع اِ) بزه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بار گناه. (دهار). اثم. (المنجد) (اقرب الموارد) :
هیچ وازر وزر غیری برنداشت
هیچکس ندرود تا چیزی نکاشت.مولوی.
|| گرانی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (ترجمان علامهء جرجانی ترتیب عادل بن علی) (آنندراج). ثقل. (المنجد). || سلاح و ساز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). والمراد...
وزر
[وِ] (ع مص) بر پشت برداشتن بار. (ناظم الاطباء). برداشتن بار را بر پشت. (منتهی الارب) (آنندراج). بار کسی برداشتن. (ترجمان علامهء جرجانی ترتیب عادل بن علی) (اقرب الموارد) : لاتزر وازره وزر اخری (قرآن 35/18)؛ ای لاتحمل حامله حمل اخری. قال الاخفش ای لاتأثم اثمه باثم اخری. || بند...
وزر
[وَ] (ع مص) وِزر. بزه مند گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). به گناه گرفتار شدن. (ناظم الاطباء). || بار کسی برداشتن. (ترجمان علامهء جرجانی). (اقرب الموارد). || بند کردن رخنه را. || چیره شدن و غالب آمدن. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به وِزر شود.
وزر
[وَ زَ] (ع اِ) کوه بلند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || پناه جای. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). پناهگاه. (ترجمان علامهء جرجانی ترتیب عادل بن علی). معتصم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). ملجأ. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). معقل. (ناظم الاطباء) :
دانم که نیست جز که به سوی تو...
وزر
[وَ زِ] (ع ص) وازر :
پای در کند و دست در زنجیر
این چنین کس وزر بود نه وزیر.نظامی.
رجوع به وازر شود.
وزرا
[وُ زَ] (ع اِ) وزراء. جِ وزیر. وزیران و دستوران. (ناظم الاطباء) :
آن وزیری که چون دگر وزرا
وزرورزی نکرد در یک باب.سوزنی.
وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی کردند. (گلستان سعدی). یکی از وزرای نیک محضر گفت. (گلستان سعدی).
وزرا ملک را امینانند
کارفرمای دولت اینانند.اوحدی.
رجوع به وزراء شود.
وزراء
[وُ زَ] (ع اِ) جِ وزیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). اوزار. (اقرب الموارد) :
وزرائی که مرکز جاهند
آسمان قبول را ماهند.اوحدی.
وزرات
[وِ / وِ زِ] (ع اِ) جِ وزره. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به وزره شود.
وزرانتن
[وَ نِ تَ] (هزوارش، مص) به لغت زند و پازند [ ژند و پاژند ] به معنی رفتن باشد که در مقابل آمدن است. (برهان)(1)(آنندراج) (ناظم الاطباء).
(1) - هزوارش: vazronitan، پهلوی: [ shutan shudhan ] به معنی رفتن. (حاشیهء برهان قاطع چ معین، از یونکر ص77).
وزرگ
[وُ زُ] (ص) بر وزن و معنی بزرگ است چه در کلام فارسی بای ابجد و واو به هم تبدیل می یابند و به عربی عظیم گویند. (آنندراج) (برهان) (انجمن آرای ناصری) (ناظم الاطباء).
- وزرگ فرماندار، وزرگ فرماذار؛رئیس الوزراء. (ایران در زمان ساسانیان 67). صدراعظم دورهء ساسانی. (کریستن سن).
- وزرگمهر؛...
وزر و وبال
[وِ رُ وَ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) نکبت و عاقبت بد. بدفرجامی : و آنهمه وزر و وبال به بوالحسن عراقی و دیگران بازگشت. (تاریخ بیهقی). رجوع به وزر شود.
وزره
[وِ رَ] (ع اِ) کساء خرد. ج، وِزْرات. وِزِرات. وِزَرات. (اقرب الموارد).
وز زدن
[وِزْ زَ دَ] (مص مرکب) در تداول، کفک و حباب برآوردن چیزی ترش شده چون خمیر و ماست و مانند آن. (یادداشت مؤلف). || پوش شدن و مانند نمد شدن مو. (فرهنگ فارسی معین). || داشتن چین و شکنهای ریز و درهم. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ عامیانهء جمال زاده).
وززده
[وِزْ زَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) خمیر جوش آمده و بسیار ترش شده. رجوع به وز زدن شود. || موی ژولیده و درهم شده و ناخوار. (فرهنگ فارسی معین).
وزش
[وَ زِ] (اِمص) اسم مصدر از وزیدن. وزیدگی باد و این حاصل مصدر وزیدن است. (غیاث اللغات) (آنندراج). وزیدن و جریان باد. (ناظم الاطباء).
وزع
[وَ] (ع مص) بازداشتن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان علامهء جرجانی، ترتیب عادل بن علی) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || اول و آخر لشکر را فراهم آوردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). فراهم آوردن اول و آخر لشکر را و نگاه داشتن اول آن لشکر را بر آخر....
وزعه
[وَ زَ عَ] (ع ص، اِ) جِ وازع. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). به معنی سرهنگ و سالار لشکر و مهتمم امورات آن. (منتهی الارب) (آنندراج).
وزغ
[وَ] (ع مص) پاره پاره کمیز انداختن ناقه و آن به وقت آبستن باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). فعل آن از باب ضرب است. (منتهی الارب). کم کم کمیز انداختن ماده شتر. (ناظم الاطباء).
