نوا
[نَ] (اِخ) درویش حسین کاشانی، متخلص به نوا از شاعران متوسط قرن سیزدهم هجری و از معاصران هدایت مؤلف مجمع الفصحاست از اوست: هیچ کس را چو در آن منزل عالی ره نیست زین چه حاصل که گروهی دو قدم پیشترند (از مجمع الفصحاء ( چ مصفا ج 6 ص...
نوا
[نَ] (اِخ) قاضی ابوطاهر خواجه صدر، متخلص به نوا از شاعران قرن سیزدهم هجری است و تذکره ای راجع به مشایخ و اکابر سمرقند تألیف کرده است رجوع به تذکرهء قاری ص 258 و فرهنگ سخنوران ص 616 شود.
نوا
[نَ] (اِخ) ملا علی، متخلص به نوا از شاعران قرن سیزدهم هجری است رجوع به فرهنگ سخنوران ص 616 شود.
نوا
[نَ] (اِخ) میرزا آقاجان یزدی، متخلص به نوا از شاعران قرن سیزدهم هجری است رجوع به حدیقه الشعراء نسخهء خطی و فرهنگ سخنوران ص 616 شود.
نوء
[نَ / نُو وْ ءْ] (ع مص) برخاستن به کوشش و مشقت تمام (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) به گرانی برخاستن (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان علامهء جرجانی ص 102 ) (زوزنی) (صراح) (منتهی الارب) (آنندراج) به گرانی با بار برخاستن (از اقرب الموارد) (از متن...
نواء
[نِ] (ع ص، اِ) جِ ناو رجوع به ناو (ع ص) و ناویه شود (|| مص) دشمنی کردن با هم (از صراح اللغه) (از اقرب الموارد||) مفاخره و معارضه کردن با یکدیگر (از اقرب الموارد) رجوع به مناواه شود.
نوائب
[نَ ءِ] (ع اِ) مصیبت ها (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) سختی ها کارهای دشوار (ناظم الاطباء) جِ نائبه رجوع به نوایب و نائبه (|| شود: هرکه را انیاب نوائب به سموم هموم خسته می گرداند به تریاق اشفاق او تداوی می ساخت (ترجمهء تاریخ یمینی ص 3 تب هائی که...
نوائح
[نَ ءِ] (ع ص، اِ) جِ نائحه رجوع به نائحه شود.
نوائر
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نائره رجوع به نائره شود.
نوائع
[نَ ءِ] (ع ص، اِ) شاخه های خمیده (منتهی الارب) جِ نائعه رجوع به نائعه شود.
نوائی
[نَ] (ص نسبی) نوایی رجوع به نوایی شود.
نوائیدن
[نَ دَ] (مص) نواییدن رجوع به نواییدن شود.
نواب
[نَوْ وا] (ع ص) بسیار نیابت کننده (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) نایب وکیل : و خود را [ خواجه اسماعیل ]نواب ایشان [ فرزندان امیر یوسف ] داشت (تاریخ بیهقی ص 254 ||) از القاب شاهزادگان است، خواه نرینه یا مادینه (ناظم الاطباء) عنوانی که در ایران عهد...
نواب
[نُوْ وا] (ع ص، اِ) جِ نایب وکیل ها و گماشتگان : من از این حشم و خدمتکاران و عمال و نواب خویش سیر آمدم (فارسنامهء ابن بلخی ص 89 ) و هرگز در خاندان او هیچ از نواب و دبیران و وکیلان یک درم سیم از هیچ کس نستد...
نواب
[نَوْ وا] (اِخ) دهی است از بخش پشت آب شهرستان زابل، در 12 هزارگزی جنوب شرقی زابل و 6 هزارگزی راه دوست محمد به زابل، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 453 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء هیرمند، محصولش غلات و لبنیات، شغل مردمش ( زراعت و گله...
نواب
[نَوْ وا] (اِخ) علی اکبر شیرازی (حاجی) ملقب به نواب و متخلص به بسمل از ادباء و شاعران قرن سیزدهم هجری است و در نیمهء دوم قرن سیزدهم درگذشته او راست: نورالهدایه، شرح سی فصل خواجه نصیر، حاشیه بر مدارک، حاشیه بر تفسیر قاضی بیضاوی، تذکرهء دلگشا از اشعار اوست...
نواب
[نَوْ وا] (اِخ) کلب علی خان رامپوری، متخلص به نواب والی رامپور و از پارسی گویان قرن سیزدهم هجری هندوستان است رجوع به سخنوران چشم دیده ص 120 و نگارستان سخن ص 128 و فرهنگ سخنوران شود.
نواب
[نَوْ وا] (اِخ) محمدصدیق حسن خان بهار قنوجی بخارائی (سید)، ملقب به امیرالملک و متخلص به نواب از شاعران قرن سیزدهم هجری و مؤلف تذکرهء شمع انجمن است او راست: کشته چشم سیه مست بتان آمده ام جا توان داد به زیر شجر تاک مرا دل مانده ز من جدا...
نواب
[نَوْ وا] (اِخ) میر نواب بنارسی، فرزند حکیم سیدعلی خان مرشدآبادی از پارسی گویان هند است و به پارسی و اردو اشعار دارد او راست: ما قبله جز آن ابروی خمدار نداریم با مسجد و بتخانه سروکار نداریم هر فتنه که بیدار شد از طالع ما بود این طرفه که...
نواب آباد
[نَوْ وا] (اِخ) دهی است از دهستان تخت جلگهء بخش فدیشهء شهرستان نیشابور، در 6 هزارگزی شمال فدیشه، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 357 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات، شغل مردمش زراعت و کرباس بافی است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج 9.
