نوآمد
[نَ / نُو مَ] (ن مف مرکب) نوآمده تازه وارد || نوزاد (یادداشت مؤلف) : فریدون چو روشن جهان را بدید به چهر نوآمد یکی بنگریدفردوسی پیش بین دختر نوآمد من دید کآفاتش از پس است برفتخاقانی داغ بر رخ زاده بهر بندگیّ مصطفی هر نوآمد کز مشیمه یْ چارارکان...
نوآمده
( [نَ / نُو مَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)نوآمد نورس نورسیده نوزاد : حال این نوآمدگان نیز نیکو پرسیده آید (تاریخ بیهقی ص 481 این جدل نیست با نوآمدگان که ز دیوان من خورند ادرارخاقانی.
نوآموز
[نَ / نُو] (نف مرکب) مبتدی تازه کار نوآموخته نافرهخته که در آغاز آموختن است و به کمال نرسیده است نوچه : ای دل من زو به هر حدیث میازار کآن بت فرهخته نیست هست نوآموز دقیقی یار مویت سپید دید و گریخت که به دزدی دل نوآموز استخاقانی صراحی...
نوآموزنده
[نَ / نُو زَ دَ / دِ] (نف مرکب)استاد خط آموز (ناظم الاطباء) رجوع به نوآموز شود.
نوآموزی
[نَ / نُو] (حامص مرکب)نوآموز بودن تازه کاری مبتدی بودن ماهر و کامل نبودن : نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی حزین لاهیجی || آغاز تعلیم : نخست از من زبان بسته که طفل اندر نوآموزی چو نایش بی زبان باید نه چون بربط زبان...
نوآن
[نَ وَ] (ع اِ) جِ نوء رجوع به نوء شود.
نوآور
[نَ / نُو آ وَ] (نف مرکب) مبدع مبتکر نوآورنده.
نوآورد
[نَ / نُو آ وَ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب) بدعت بدع (مهذب الاسماء) اختراع ایجاد احداث (|| ن مف مرکب) هر چیز تازه و نو نوآورده بدیع تازه رجوع به نوآورده شود || هر چیز که به تازگی اشتهار یافته باشد (ناظم الاطباء).
نو آوردن
[نَ / نُو آ وَ دَ] (مص مرکب)ابداع (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) اطراف (منتهی الارب) ابتکار کردن بدعت.
نوآورده
[نَ / نُو آ وَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)بدیع تازه || باکوره نوباوه ناوباوه (یادداشت مؤلف از زمخشری) نورس تازه رس : انگور نوآورده ترش طعم بود روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد سعدی.
نوآورنده
[نَ / نُو آ وَ رَ دَ / دِ] (نف مرکب) مبدع مبتکر نوآور که بدعتی تازه نهد یا چیزی تازه و بی سابقه به وجود آورد.
نوآوری
[نَ / نُو آ وَ] (حامص مرکب)عمل نوآور ابتکار ابداع بدعت گذاری.
نوآیین
[نَ / نُو آ] (ص مرکب) زیبا آراسته (جهانگیری) (رشیدی) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء) به آئین (فرهنگ فارسی معین) نوآئین : نوروز جهان چون بت نوآئین از لاله همه کوه بسته آذینکسائی به پیشش بتان نوآئین به پای تو گفتی بهشت است کاخ و سرای فردوسی یک...
نوآیین شدن
[نَ / نُو شُ دَ] (مص مرکب) تازه و شاداب شدن آراستگی یافتن : جهانی نوآیین شد از داد اوی گرفتند هر یک همی یاد اویفردوسی.
نوآیین کردن
[نَ / نُو کَ دَ] (مص مرکب) آراستن : مرا بردن به مهد خسروآیین شبستان را به من کردن نوآییننظامی.
نوا
[نَ] (اِ) وسایل زندگی آنچه زندگی را درخور است (سعید نفیسی، تعلیقات تاریخ بیهقی، از حاشیهء برهان چ معین)( 1) روزی قوت (جهانگیری) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) آنچه برای حیات باید، از خورش و پوشش و آلات و جز آن (یادداشت مؤلف) ساز و برگ زندگی برگ...
نوا
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان بالا لاریجان بخش لاریجان شهرستان آمل، در 9 هزارگزی مشرق رینه، در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 910 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری است (از ( فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3.
نوا
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان سراجو از بخش مرکزی شهرستان مراغه، در 3 هزارگزی شمال غربی مراغه و 3 هزارگزی شمال جادهء مراغه به آذرشهر، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 280 تن سکنه دارد آبش از صوفی چای و قنات، محصولش نخود و ( کشمش و بادام...
نوا
[نَ] (اِخ) احمد (سید)، فرزند مولوی دلیل الله دهلوی بدایونی، ملقب به ظهوراللهخان و متخلص به نوا از پارسی گویان قرن گرفت، سپس به « سعدی هند » سیزدهم هندوستان است، به سال 1229 ه ق سفری به ایران کرد و از فتحعلی شاه قاجار لقب هندوستان بازگشت و...
نوا
[نَ] (اِخ) حیدرعلی (میرزا)، فرزند آقا محمدمهدی آسودهء شیرازی، ملقب به تاج الشعراء و متخلص به نوا از شاعران قرن سیزدهم هجری است او راست: پروانه وار سوختنم آرزو بُوَد امشب که آفتاب بود شمع محفلم در پای او ز شوق دهم جان اگر ( کند از راه مهر دست...
