نواجست
[نَ جَ] (ص مرکب) نواجسته تاکستانی که درختهای آن را از نو نشانده باشند (ناظم الاطباء) رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 378 و نیز رجوع به نواجسته شود.
نواجسته
[نَ جَ تَ / تِ] (ص مرکب) باغ نونشانده (فرهنگ اسدی) (صحاح الفرس) (فرهنگ شعوری) (انجمن آرا) (رشیدی) نوخیز (انجمن آرا) باغی را گویند که درختان آن را نو نشانده باشند و به این معنی بجای جیم، خای نقطه دار [ نواخسته ] هم آمده است( 1) (برهان قاطع) (از...
نواجع
[نَ جِ] (ع ص، اِ) جِ ناجعه رجوع به ناجعه شود.
نواجل
[نَ جِ] (ع ص، اِ) شتران که گیاه هرم و شکسته های برگ آن خورند (منتهی الارب) (آنندراج) شترانی که گیاه نجیل و یا برگهای خردشدهء آن را می خورند (ناظم الاطباء).
نواجم
[نَ جِ] (ع ص، اِ) جِ ناجمه رجوع به ناجمه و ناجمی شود : در اکتساب خیرات و احتساب مبرات و جد در اصلاح نواجم شر و ( نوابع فتنه بر عمیدالجیوش بیفزود (ترجمهء تاریخ یمینی ص 288.
نواجی
[نَ] (ع ص، اِ) جِ ناجیه رجوع به ناجیه شود.
نواجی
[نَ جی ی] (اِخ) محمد بن حسن بن علی بن عثمان نواجی قاهری شافعی قاضی، ملقب به شمس الدین فقیه و ادیب مصری است به 1) ه ق در قریهء نواج قاهره تولد و به سال 859 ه ق وفات یافت او راست: 1 - حاشیهء توضیح ابن...
نواح
[نُ] (ع مص) گریه و ماتم نمودن به آواز بلند (از آنندراج) نوح نیاح نیاحه مناحه (از اقرب الموارد) رجوع به نیاحه شود.
نواح
[نَوْ وا] (ع ص) بسیار نوحه و زاری کننده (|| اِ) پرنده ای است شبیه قمری (از اقرب الموارد).
نواح
[نُوْ وا] (ع اِ) مأخوذ از تازی، به معنی: نواحی و حوالی و محال و ساحل و کنار دریا (ناظم الاطباء) رجوع به نواحی شود.
نواحر
[نَ حِ] (ع اِ) جِ ناحره (اقرب الموارد) رجوع به ناحره شود || جِ نحیره (منتهی الارب) رجوع به نحیره شود.
نواحل
[نَ حِ] (ع ص، اِ) جِ ناحله رجوع به ناحله شود || جِ ناحل، به معنی تیغ تنک باریک (آنندراج) السیوف النواحل؛ شمشیرهائی که بر اثر کثرت استعمال دم آن ساییده شده است (اقرب الموارد).
نواحه
[نَوْ وا حَ] (ع ص) زن بسیار نوحه و زاری کننده (ناظم الاطباء) تأنیث نواح است رجوع به نَوّاح و نیز رجوع به نائحه شود|| نائحه (اقرب الموارد) رجوع به نائحه شود.
نواحی
[نَ] (ع اِ) ناحیت ها مناطق جِ ناحیه رجوع به ناحیه و ناحیت شود : و هر ناحیتی از این نواحی مقسوم است به اعمال و اندر هر عملی شهرهاست بسیار (حدود الالعالم) چگونه گیرد پنجاه قلعهء معروف یکی سفر که کند در نواحی لوهرعنصری صواب آن می نماید که...
نواخانه
[نَ نَ / نَ نِ] (اِ مرکب) زندان (غیاث اللغات) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (آنندراج) بندی خانه (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) محبس (انجمن آرا) : ببوسی گرت عقل و تدبیر هست ملکزاده را در نواخانه دست سعدی (انجمن آرا).
نواخت
[نَ] (مص مرخم، اِمص) نوازش مهربانی خاطرنوازی شفقت تسلی (از ناظم الاطباء) دلجوئی نیکی برّ بخشش انعام (فرهنگ فارسی معین) تفقد مکرمت (یادداشت مؤلف) افضال اکرام اعطاء : از بزرگی و از نواخت چه ماند که نکرد این ملک در این ایامفرخی از حسودان حسد و از ملک شرق نواخت...
نواختن
[نَ تَ] (مص)( 1) نوازش نمودن (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج) شفقت نمودن ملاطفت کردن مهربانی کردن (ناظم الاطباء) تفقد کردن (فرهنگ فارسی معین) :مهلب بن ابی صفره چون از حرب ازارقه بپرداخت به نزدیک حجاج آمد و حجاج او را بنواخت و خلعت داد (ترجمهء طبری بلعمی) از او...
نواخته
[نَ تَ / تِ] (ن مف)تسلی داده شده دستگیری شده مهربانی کرده شده (ناظم الاطباء) نوازش کرده شده مورد نوازش و اکرام و تفقد قرارگرفته نعت مفعولی از نواختن است رجوع به نواختن شود - نواخته داشتن؛ نواختن نوازش کردن :وزارت مرا [ حسنک را ] دادند و نه جای...
نواخذ
[نَ خِ] (ع اِ) جِ ناخذا، معرب ناخدا (از یادداشت مؤلف).
نواخذه
[نَ خِ ذَ] (ع اِ) جِ ناخذاه رجوع به ناخذاه و ناخذا شود.
