نواخسته
[نَ خَ تَ / تِ] (ص مرکب)نواجسته باغ نونشانده (برهان قاطع) (آنندراج) باغ نودرخت نشانده شده (ناظم الاطباء) نواجسته نوآجسته رجوع به نوآجسته شود.
نواخل
[نَ خِ] (از ع، اِ) جِ نخل، به خلاف قیاس (غیاث اللغات) (آنندراج).
نواخوان
[نَ خوا / خا] (نف مرکب)نغمه گر نغمه سرا خواننده مغنی : مائیم مرغ عرش که بر بانگ ما روند مرغان شب شناس نواخوان صبحگاه خاقانی || آنکه کیف کرده و برای خود آواز می خواند || آنکه تحقیر و استهزا می کند دیگری را و تقلید می کند بانگ...
نواخوانی
[نَ خوا / خا] (حامص مرکب)سرود سرائیدن (غیاث اللغات) (از آنندراج) عمل نواخوان نغمه سرائی خوانندگی || مجازاً، سخن خوب و خوش را گویند و آنچه به طریق طنز و استهزا گفته شود (غیاث اللغات) (آنندراج) تقلید بانگ و آواز دیگری و آنچه به طریق استهزا گفته شود (ناظم الاطباء)...
نواد
[نَ] (اِ) سوراخی را گویند مانند مخزنی به جهت پنهان کردن چیزها (برهان قاطع) (آنندراج)( 1 ||) به معنی زیان هم هست که به عربی نقصان گویند، و به معنی زبان هم به نظر آمده است که عربان، لسان خوانند، و ظاهراً در این دو معنی تصحیف خوانی شده باشد...
نواد
[نُ] (ع مص) نودان (منتهی الارب) به هر سو خمیدن از خواب (آنندراج) نَوْد (از اقرب الموارد) نیز رجوع به نَوْد شود.
نواداده
[نَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) بانصیب بهره مند بهره یافته : که این نانوا نانوازاده ای است که از نور دولت نواداده ای استنظامی.
نوادب
[نَ دِ] (ع اِ) حوادث جِ نادبه رجوع به نادبه شود.
نوادر
[نَ دِ] (ع ص، اِ) جِ نادره (اقرب الموارد) (المنجد) و جمع نادر است (منتهی الارب) و در فارسی گاه آن را به نوادرها جمع بسته اند (فرهنگ فارسی معین) رجوع به نادر و نادره و نادره شود : و نوادر و عجایب بود که وی را افتاده در روزگار...
نوادس
[نَ دِ] (ع ص، اِ) نیزه ها که به هم زنند (آنندراج): رماح نوادس؛ طواعن (اقرب الموارد) نیزه ها که بر هم خورند (ناظم الاطباء).
نوادشه
[نَ شَ / شِ] (اِ) گل و خاشاک (؟) (ناظم الاطباء).
نوادم
[نَ دِ] (ع ص، اِ) جِ نادم رجوع به نادم شود.
نواده
[نَ دَ / دِ] (اِ)( 1) نبیره (جهانگیری) (انجمن آرا) نبیره و فرزندزاده عموماً (از برهان قاطع) (از آنندراج) نوازاده نوده نوه (جهانگیری) حفید حافد حافده (یادداشت مؤلف ||) پسرزاده را گویند خصوصاً (برهان قاطع) (آنندراج ||) فرزند عزیز و گرامی (برهان قاطع) (از انجمن آرا) (آنندراج) (از جهانگیری) (...
نوادی
[نَ] (ع ص، اِ) جِ نادیه رجوع به نادیه شود || نوادی النوی؛ آنچه پراکنده شود از خستهء خرما وقت شکستن (از منتهی الارب) ||ابل نواد؛ اشتران رمنده (منتهی الارب ||) حوادث (از المنجد) پیش آمدهای سخت (یادداشت مؤلف ||) نواحی (المنجد).
نوار
[نَ / نُ]( 1) (اِ) چیزی باشد پهن که آن را از ریسمان بافند و بار را بدان بر پشت چاروا محکم بندند (از برهان قاطع) (از آنندراج) چیزی که یک سرش چنبره دارد و بارها را بدان بندند (فرهنگ خطی) بارپیچ باربند : کسی بر تو نتواند از جهل...
نوار
[نَ] (ع مص)( 1) گریختن از تهمت و دور شدن( 2) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج) نَوْر نِوار (منتهی الارب) (اقرب الموارد ||) دور داشتن زن را از تهمت و گریزانیدن( 3) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) نَوْر نِوْار (از اقرب الموارد||) ( رمیدن (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی)...
نوار
[نِ] (ع مص) نَوار (منتهی الارب) (اقرب الموارد) رجوع به نَوار شود.
نوار
[نَوْ وا] (ع ص) پرنور نورانی : وآن کز او روشنی پدید آید روشن و گردگرد و نوار استناصرخسرو.
نوار
[نُوْ وا] (ع اِ) جِ نُوّاره (منتهی الارب) جِ نَوْر، به معنی شکوفه (از متن اللغه) نَوْر شکوفه یا شکوفهء سپید واحد آن نُوّاره است و جمع آن نواویر (از اقرب الموارد) شکوفه (مهذب الاسماء).
نوار
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان، در 45 هزارگزی جنوب شرقی رزن و 3 هزارگزی مشرق راه رزن به همدان، در جلگهء سردسیری واقع است و 1120 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و حبوبات و صیفی، شغل ( مردمش زراعت و قالی...
