نم نمی
[نَ نَ] (اِخ) دهی است از دهستان ترکه دز بخش مسجدسلیمان شهرستان اهواز و در حدود 100 تن سکنه دارد آبش از چشمه، ( محصولش غلات، شغل اهالی زراعت و کارگری است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6.
نمنیم
[نِ] (ع اِ) نِمْنِم (منتهی الارب) رجوع به نِمْنِم شود.
نمو
[نَمْوْ] (ع مص) اسناد دادن و برداشتن حدیث را به سوی کسی (از ناظم الاطباء) نَمْی (متن اللغه) رجوع به نَمْی شود || نسبت دادن کسی را به پدرش (از ناظم الاطباء).
نمو
[نُ] (از ع، اِمص) نُمُوّ رشد بالش پرورش : آب عذب دین همی جوشد از او طالبان را زآن حیات است و نمومولوی رجوع به نُمُوّ شود.
نمو
[نُ مُوو] (ع مص) بالیدن (غیاث اللغات) افزون شدن گوالیدن (ناظم الاطباء) زیاد شدن بسیار شدن (از اقرب الموارد) بالا کردن رستن برآمدن (یادداشت مؤلف ||) افزون گردیدن سیاهی یا سرخی خضاب (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد||) نسبت کردن حدیث را به کسی (از منتهی الارب) برداشتن و...
نمود
[نُ / نِ]( 1) (مص مرخم، اِمص، اِ)نمایش (ناظم الاطباء) ظهور (یادداشت مؤلف) تجلی جلوه اسم مصدر است از نمودن : اگرچه هیچ چیزی را نهی قایم به ذات خود پس آمد نفس وحدت را نمود مثل در الاّ ناصرخسرو از خشم و عنف او دو نشانه است روز و...
نمودار
[نُ / نِ] (نف)( 1) نمایان مرئی (برهان قاطع) مشهود (فرهنگ فارسی معین) پیدا ظاهر آشکار (انجمن آرا) پدیدار هویدا تابان (ناظم الاطباء) چیزی که در نظر نماید (از رشیدی) : نموداری که از مه تا به ماهی است طلسمی بر سر گنج الهی استنظامی در هرچه بنگرم تو نمودار...
نمودار شدن
[نُ / نِ شُ دَ] (مص مرکب) ظاهر شدن پدید آمدن نمایان شدن مرئی گشتن : همی بود تا شب نمودار شد فرورفت مهر و جهان تار شدفردوسی.
نمودار کردن
[نُ / نِ کَ دَ] (مص مرکب)ظاهر کردن پدید آوردن آشکار کردن : من آن صورتگرم کز نقش پرگار ز خسرو کردم این صورت نمودارنظامی از این قصیده نمودار ساحری کن از آنک بقای نام تو است این قصیدهء غراخاقانی.
نموداری
[نُ / نِ] (حامص) آشکاری هویدائی ظهور بروز آشکار شدن یا بودن || اشتهار (از ناظم الاطباء (||) ص نسبی) نمونه ای ( برسبیل شاهد و مثال : و امثله نموداری و رموز و اشارات او پسندیده داشت (سندبادنامه ص 279.
نمودج
[نَ دَ] (اِ) نمودش نمونه نقشه کارنامه دستورالعمل (ناظم الاطباء).
نمود داشتن
[نُ / نِ تَ] (مص مرکب)اثر داشتن مؤثر بودن (یادداشت مؤلف ||) جلوه داشتن جالب توجه بودن نظرگیر بودن (فرهنگ فارسی معین) (فرهنگ عامیانهء جمال زاده).
نمودش
[نَ دِ] (اِ) نمودج (ناظم الاطباء) رجوع به نمودج شود.
نمود کردن
[نُ / نِ کَ دَ] (مص مرکب)اثر کردن (یادداشت مؤلف) به نظر آمدن: روزه به من نمود نمی کند آن چند لحظه به قدر یک سال برای من نمود کرد (یادداشت مؤلف ||) جلوه کردن جلب توجه کردن در نظر دیگران آمدن : اگر شما بخواهید در تهران نمودی کنید...
نمودگار
[نُ / نِ] (اِ مرکب) نمونه نشان (فرهنگ فارسی معین) : تن آدمی با مختصریِ وی مثالی است از همهء عالم که از هرچه در عالم آفریده است اندر آدمی نمودگار آن در است استخوان چون کوه (کیمیای سعادت) و اینجا برسبیل مثال هر یکی بگوئیم تا آن نمودگاری باشد...
نمودن
[نُ / نِ / نَ دَ] (مص)( 1) نشان دادن ارائه دادن : بپرسید از او راه فرزند خرد سوی بابکش راه بنمود گردفردوسی وگر نیست فرمای تا بگذرم نمائی ره کشور دیگرمفردوسی اگر پهلوان را نمائی به من سرافراز باشی به هر انجمنفردوسی ملک برفت و علامت بدان سپاه...
نمودنی
[نُ / نِ / نَ دَ] (ص لیاقت)نشان دادنی قابل ارائه و نمایش که سزاوار و ازدرِ نمودن است رجوع به نمودن شود.
نموده
[نُ / نِ / نَ دَ / دِ] (ن مف)نشان داده شده ارائه کرده شده || واضح کرده آشکارکرده (فرهنگ فارسی معین) هویداکرده شده ظاهرکرده شده پدیدآمده (ناظم الاطباء ||) جلوه کرده ظاهرشده (فرهنگ فارسی معین ||) کرده (ناظم الاطباء) انجام داده عمل کرده (فرهنگ فارسی معین (||) اِ) نموذج...
نمودی
[نُ / نِ] (ص نسبی) نمایشی (ناظم الاطباء) رجوع به نمود و نمودن و نمودنی شود.
نموذج
[نُ ذَ]( 1) (معرب، اِ) معربِ نموده است (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (غیاث اللغات) رجوع به نموده و نیز رجوع به انموذج شود ( 1) - ناظم الاطباء به فتح اول ضبط کرده، و ظاهراً به فتح و کسر نیز درست است رجوع به نموده و نمودن شود.
