نمه
[نَمْ مَ] (ع ص) تأنیثِ نم (از اقرب الموارد) رجوع به نَمّ شود (|| اِ) رگه های سیاهی در سپیدی یا سپیدی در سیاهی (از اقرب الموارد).
نمه
[نِمْ مَ] (ع اِ) شپش سر یا مورچه (منتهی الارب).
نمه
[نَ مَهْ] (ع اِمص) سرگشتگی مانندی است (منتهی الارب) (آنندراج) حالتی شبیه به حیرت و سرگشتگی (ناظم الاطباء) شبه حیرت (اقرب الموارد) (از المنجد (||) مص) دچار شبه حیرت شدن: نمه نمهاً؛ کان به نمه، ای شبه الحیره، فهو نامه و نَمِهْ (از المنجد) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه).
نمه
[نَ مِهْ] (ع ص) نامه آنکه به شبه حیرت دچار است (اقرب الموارد) (از متن اللغه) (از المنجد) رجوع به نَمَهْ شود.
نمهل
[نِ هَ] (اِخ) دهی است از دهستان خورش از بخش شاهرود شهرستان هروآباد که 265 تن سکنه دارد آبش از چشمه و رودخانهء قزل اوزن، محصولش غلات و حبوبات است و پنبه و برنج و میوه های درختی، شغل اهالی زراعت و گله داری و جاجیم بافی است ( در...
نمی
[نَ] (حامص) تری (آنندراج) (ناظم الاطباء) نمناکی مرطوبی || سردی (ناظم الاطباء).
نمی
[نَمْیْ] (ع مص)( 1) گوالیدن (از منتهی الارب) زیاد شدن و گوالیدن مال و جز آن (اقرب الموارد) نمو نمیّ نماء نمیه (متن اللغه ||) بلند برداشتن و سیر افروختن آتش را (از منتهی الارب) بلند و پرشعله افروختن آتش را (از اقرب الموارد ||) فربه شدن مردم (منتهی الارب)...
نمی
[نَ ما] (ع اِ) جِ نماه رجوع به نَماه شود.
نمی
[نُمْ می ی]( 1) (ع اِمص، اِ) ناراستی دغلی (منتهی الارب) خیانت (اقرب الموارد) (متن اللغه ||) عیب (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (متن اللغه ||) دشمنی (منتهی الارب) عداوت (اقرب الموارد ||) سرشت (منتهی الارب) طبیعت (اقرب الموارد) رجوع به معنی بعدی شود || گوهر مرد و نژاد آن (از...
نمی
[نَ می ی] (ع مص) رجوع به نَمْی و نیز رجوع به اقرب الموارد شود.
نمی
[نُ می ی] (ع مص) رجوع به نَمْی و نَماء شود.
نمیج
[نَ] (اِ) نمیچ صندلی و تخت و مسند و کرسی و نموزش (ناظم الاطباء) رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 378 و رجوع به نموزج شود.
نمیچ
[نَ] (اِ) نمیج (ناظم الاطباء) رجوع به نمیج و نیز رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 387 شود.
نمید
[نَ] (ن مف) نم کشیده (ناظم الاطباء) نمیده چیزی نم دیده (از جهانگیری) (از رشیدی) رجوع به نمیده شود (|| اِمص) حاصل مصدر از نمیدن است (ناظم الاطباء).
نمید
[نُ] (ص مرکب) مخفف ناامید است (برهان قاطع) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (از جهانگیری) مأیوس قانط آیس خائب ناامیدوار (یادداشت مؤلف) رجوع به نومید شود : به دوری ز خویشانت آرد نوید نمایَدْت طبع و نشاند نمیداسدی ای خردمند نکته ای بشنو وز عطای خدا نمید مشوسنائی قهرش ادریس...
نمیدن
[نَ دَ] (مص) میل کردن توجه نمودن( 1) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : کارم شهوی و غضبی بود شب و روز بر خویشتن از عجب و تکبر بنمیدم خواجه نصیرالدین طوسی وقت مرگ آید در آن سو می نمی چون که دردت رفت پس چون اعجمی مولوی|| نم کشیدن( 2)...
نمیدن
[نُ دَ] (مص) نومید شدن ناامید شدن( 1) (از برهان قاطع) مأیوس شدن (ناظم الاطباء) ( 1) - مصدر جعلی است از نمید + دن با حاشیهء برهان چ معین) ) « د» حذف یک.
نمیده
[نَ دَ / دِ] (ن مف) نمید چیزی نم دیده را گویند (از جهانگیری) (از رشیدی) نم کشیده (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) : پی رم برگرفت آن دل رمیده نسیمی برده از خاک نمیدهنزاری قهستانی || میل کرده توجه نموده (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
نمیده
[نُ دَ / دِ] (ن مف) نومیدشده ناامیدگردیده (برهان قاطع) (آنندراج) مأیوس گشته (ناظم الاطباء).
نمیدی
[نُ] (حامص مرکب) مخفف نومیدی و ناامیدی است (برهان قاطع) (آنندراج) ناامیدی حرمان یأس قنوط (یادداشت مؤلف) رجوع به نومیدی شود : ز تنْشان ببرّد نمیدی روان بگیرد بدانم خدای جهانفردوسی روی امیدت به زیر گرد نمیدی است گَرْت گمان است کاین سرای قرار است ناصرخسرو تا فرودآئی به آخر...
