نمور
[نَ] (ص مرکب) بسیارنم نمگین || بوی نمور؛ بوی نم چنانکه در زیرزمین های مرطوب و نان و آرد مانده در رطوبت و کپره از قبیل گنجور و رنجور و دستور (از یادداشت مؤلف ||) جای نم دار (از « ور » به معنی دارنده و « ور » زده...
نمور
[نُ] (ع اِ) جِ نمر رجوع به نَمِر شود : میزبانان من سیوف و رماح میهمانان من کلاب و نمورمسعودسعد.
نموزج
[نُ زَ] (اِ) تخت کرسی صندلی نموزش (ناظم الاطباء) رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 408 و رجوع به نمیج شود.
نموزش
[نُ زِ] (اِ) نموزج (ناظم الاطباء) رجوع به نموزج و نیز به فرهنگ شعوری ج 2 ص 406 شود.
نموس
[نُ] (ع اِ) جِ نِمْس رجوع به نِمْس شود.
نموسک
[نَ سَ]( 1) (اِ) تیهو (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج) مرغی است از دراج کوچکتر که آن را تیهو گویند نموشک (از جهانگیری) غواصه، و آن مرغی است که پیوسته بلکه می خورد (یادداشت مؤلف) (از مهذب الاسماء) ( 1) - در جهانگیری به ضم اول [ نُ سَ ]...
نموسه
[نُ سَ] (ع اِمص) چربی با بوی عرق که در سر پیدا شود (یادداشت مؤلف) دسومه سهکه تظهر فی الرأس (بحر الجواهر) در حیوانی است به قدر شغال و سر او کم موی و بسیار چرب و مظنهء آن می شود » جمع نمس که « نموس » تحفهء حکیم...
نموشک
[نَ شَ] (اِ) نموسک است که تیهو باشد، و به ضم اول هم [ نُ شَ ] به نظر آمده است (از برهان قاطع) رجوع به نموسک شود.
نموک
[نَ] (اِ) نشانهء تیر هدف (از برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ظاهراً مصحف تموک است (یادداشت مؤلف) رجوع به تموک شود (|| ص) نمور (فرهنگ فارسی معین) نم دار پرنم بر اثر رطوبت بویِ نا گرفته.
نموم
[نَ] (ع ص) سخن چین (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) بسیار غمازی کننده (غیاث اللغات) (آنندراج) نمام منم (متن اللغه) نام (اقرب الموارد) خبرکش دوبه هم زن (یادداشت مؤلف ||) ورغلاننده و آراینده سخن را به دروغ (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) رجوع به معنی قبلی شود.
نمون
[نُ / نِ / نَ] (نف) نماینده (آنندراج) (ناظم الاطباء) هادی دلیل (ناظم الاطباء) - رهنمون؛ هادی راه (ناظم الاطباء) راه نماینده راهنمای رهنما || نشان دهنده نمای، در ترکیب های: ظفرنمون، معجزنمون، حسن نمون، به معنی نماینده و ظاهرکننده و نشان دهنده است : حال خود غیر ز رویش...
نمون
[نَمْ مو] (ع ص، اِ) جِ نم رجوع به نَمّ شود.
نمونش
[نُ نِ / نِ نِ] (اِمص) راهنمائی (فرهنگ فارسی معین) نمودن دلالت کردن نشان دادن رجوع به نمون و نمودن شود : گفت تا باشد از نمونش رای گفتن از ما و ساختن ز خداینظامی مرد سرهنگ از آن نمونش راست از سر خون آن صنم برخاستنظامی (||اِ) نمودار (فرهنگ...
نمون کردن
[نُ / نِ کَ دَ] (مص مرکب)نمودن اظهار کردن بازگفتن شرح دادن : دبیری را همانگه نزد خود خواند سخن های چو زهر از دل برافشاند ز شهر و با همه شاهان نمون کرد که بی دین چون شد و زنهار چون خورد فخرالدین اسعد.
نمونه
[نُ / نِ مو نَ / نِ] (اِ)( 1) نمودار (اوبهی) (از غیاث اللغات) انموذج معرب آن است (انجمن آرا) نمویه جزء کوچک و مقدار اندک از هر چیزی که بدان می نمایانند همهء آن چیز را و هر چیزی که به وسیلهء آن چیز دیگری را بنمایانند و آشکار...
نمونه سازی
[نُ / نِ مو نَ / نِ] (حامص مرکب) اولین نمونهء یک رسم، نقاشی یا طرحی معماری که فقط معرف تقسیمات عمدهء آن است (فرهنگ فارسی معین) ساختن یک یا چند عدد از مصنوعی به عنوان نمونه برای مشاهده و تصویب سفارش دهنده، تا پس از موافقت او به مقیاس...
نمونه شدن
[نُ / نِ مو نَ / نِ شُ دَ](مص مرکب) نابه کار شدن از رواج و رونق افتادن : کتاب و کلک همه کاتبان نمونه شود چو کلک او بنگارد صحیفه های کتاب معزی || باژگونه شدن باطل شدن تباه گشتن : ز رهنمون بدی نیک ترس خاقانی که رهنمون...
نمونه کردن
[نُ / نِ مو نَ / نِ کَ دَ] (مص مرکب) سرمشق قرار دادن الگو گرفتن قدوه و پیشوا کردن (یادداشت مؤلف) : زندگانی چگونه باید کرد چه کسان را نمونه باید کرد؟اوحدی || تباه کردن زشت کردن : ونجنک را همی نمونه کند در گلستان به زلف ونجنکیخسروی ||...
نمو یافتن
[نُ مُوو / مُوْ تَ] (مص مرکب)رشد کردن بالیدن برآمدن بالا آمدن پرورش یافتن : این بزرگ در حجر تربیت پدر نشو و نمو یافته (ترجمهء تاریخ یمینی ص 255 ) بر آن اعتقاد نشو و نمو یافته و عقاید ایشان بر آن مستقیم و مستدیم گشته (ترجمهء تاریخ (...
نمویه
[نُ مو یَ / یِ] (اِ) نمونه (ناظم الاطباء) و نیز رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 410 شود.
