نم کشیدن
[نَ کَ / کِ دَ] (مص مرکب)رطوبت کشیدن خیس شدن اندکی تر شدن رطوبت کمی از هوا یا از زمین مرطوب به خود گرفتن.
نمک فروش
[نَ مَ فُ] (نف مرکب) مَلّاح (منتهی الارب) فروشندهء نمک.
نمک فروشی
[نَ مَ فُ] (حامص مرکب)عمل نمک فروش نمک فروختن (|| اِ مرکب) محل کار نمک فروش جائی که در آن نمک فروشند.
نمک فشان
[نَ مَ فَ / فِ] (نف مرکب)نمک افشان نمک پاش که نمک بر چیزی افشاند : هرجا که به دست عشق جانی است این قصه بر او نمک فشانی استنظامی || کنایه از اشک بار و اشک ریز : بر بی نمکی خوان گیتی این چشم نمک فشان مرا بسخاقانی...
نمک کردن
[نَ مَ کَ دَ] (مص مرکب)نمک در ظرفی یا غذایی ریختن نمک بر چیزی پاشیدن.
نمک کوب
[نَ مَ] (نف مرکب) کوبنده و سابندهء نمک (|| اِ مرکب) آلت و ابزار کوبیدن و نرم کردن سنگ نمک.
نمک کور
[نَ مَ] (ص مرکب) ناسپاس کافرنعمت (یادداشت مؤلف).
نمک کور
[نَ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان کزاز پائین بخش سربند شهرستان اراک، در 18 هزارگزی شمال شرقی آستانه واقع است و 2232 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و بنشن و کشمش و چغندر قند و بادام، شغل مردمش زراعت و قالی بافی است (از ( فرهنگ...
نمک کوری
[نَ مَ] (حامص مرکب)ناسپاسی کافرنعمتی کفران نعمت حق ناشناسی.
نمک گرفتن
[نَ مَ گِ رِ تَ] (مص مرکب)مزه یافتن بانمک شدن نمکین و مطبوع شدن : عشق از افلاس می گیرد نمک عشق مفلس را سزد بی هیچ شکعطار || نمک گرفتن کسی را؛ نمک گیر شدن.
نمک گیر
[نَ مَ] (نف مرکب) کسی که مقدار اندکی از چیزی را بچشد تا اندازهء نمک آن را معین کند (ناظم الاطباء) (از آنندراج) : نمک گیر خمیر هر سرشت است زلالی (از آنندراج (||) ن مف مرکب) آنکه موظف به رعایت حق نان و نمک خوردن است (فرهنگ فارسی معین)...
نمک لاخ
[نَ مَ] (اِ مرکب) نمک زار نمکستان : این بحیره [ بختگان ] نمک لاخ است و دور آن بیست فرسنگ است (فارسنامهء ابن بلخی ص 153 ) این بحیره میان شیراز و سروستان است، نمک لاخی است (فارسنامهء ابن بلخی ص 152 ) منزل دوازدهم بر کنار نمک (...
نمک لان
[نَ مَ] (اِ مرکب) نمک زار نمک لاخ (فرهنگ فارسی معین) : در نمک لان چون خر مرده فتاد آن خری و مردگی یکسو نهاد ( مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر 2 بیت 1344.
نمک لان
[نَ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان افشاریهء ساوجبلاغ بخش کرج شهرستان تهران، در 27 هزارگزی مغرب کرج واقع است و 170 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و صیفی و چغندر قند و لبنیات، شغل مردمش زراعت و باغداری است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج 1.
نمک لان
[نَ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان ده پیر از بخش حومهء شهرستان خرم آباد، در 19 هزارگزی شمال خرم آباد واقع است و 240 تن سکنه دارد آبش از چشمه و چاه، محصولش غلات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری و فرش بافی است معدن نمکی در...
نم کن
[نَ کُ] (نف مرکب) نم کننده (|| اِ مرکب) کاسه ای که در آن تنباکو را نم زنند (یادداشت مؤلف).
نمک ناشناس
[نَ مَ شِ] (نف مرکب)نمک کور حق ناشناس ناسپاس که پاس نان و نمک ندارد.
نمک ناشناسی
[نَ مَ شِ] (حامص مرکب) عمل نمک ناشناس ناحق گزاری حق ناشناسی ناسپاسی.
نمک نشناس
[نَ مَ نَ] (نف مرکب)نمک ناشناس ناسپاس بی وفا.
نمک نشناسی
[نَ مَ نَ] (حامص مرکب)نمک ناشناسی حق ناشناسی.
