نمودن

معنی نمودن
[نُ / نِ / نَ دَ] (مص)( 1) نشان دادن ارائه دادن : بپرسید از او راه فرزند خرد سوی بابکش راه بنمود گردفردوسی وگر نیست فرمای تا بگذرم نمائی ره کشور دیگرمفردوسی اگر پهلوان را نمائی به من سرافراز باشی به هر انجمنفردوسی ملک برفت و علامت بدان سپاه نمود بدان زمان که بسیج نهار کرد نهارفرخی مرا تو گوئی کز عشق چون حذر نکنی کسی نمای مرا کو کند ز عشق حذرفرخی دلم یکی و در او عاشقی گروه گروه تو در جهان چو دل من کنون یکی بنمای فرخی زود بردند و آزمودندش همه کاخال ها نمودندشعنصری خود نماید همیشه مهر فروغ خود فزاید همیشه گوهر اخشعنصری وگر استیزه کنی با تو برآیم من روز روشنْت ستاره بنمایم منمنوچهری رزبان گفت که مهر دلم افزودی وآنهمه دعوی را معنی بنمودیمنوچهری اگر به ( راندن تاریخ این پادشاه مشغول گردند تیر بر نشانه زنند و به مردمان نمایند که ایشان سوارانند و من پیاده (تاریخ بیهقی ص 103 یک چندان میدان خالی یافتند و ایشان را زبون گرفتند، بدیشان نمایند پهنای گلیم تا بیدار شوند از خواب (تاریخ بیهقی ص 163 ) اما خود بر آن راه که نموده است نرود (تاریخ بیهقی ص 98 ) هم از راه دزدان بگفت آنچه بود سلیحش همه یک یک او را نموداسدی گر آتش نمودی به دارنده راه نبودی به دوزخ درش جایگاهاسدی کنون رای دارم در این انجمن که لختی ز زورت نمائی به مناسدی بنمود مرا راه علوم قدما پاک وآنگاه از آن برتر بنمودم و بهتر ناصرخسرو به گمرهی نبود عذر مر تو را پس از آنک تو را دلیل خداوند راه راست نمود ناصرخسرو تو را راهی نمایم من سوی خیرات دوجْهانی که کس را هیچ هشیاری از آن به راه ننماید ناصرخسرو گفت کجا روی یا قیدار، گفت این پسر را مقام و خانه حرام بخواهم نمود (تاریخ سیستان) عبدالمطلب گفت مرا نمای، گفت امروز نتوان (تاریخ سیستان) پس جبرئیل به مکه آمد و آن خانه را به آدم بنمود (قصص ص 23 ) و این را نمود تا بدانند که آن بنده ای است ضعیف و عاجز (قصص ص 62 ) و مرا بنمودند که ایشان کجایند (قصص ص 123 ) و جاسوس از بیم جان گفت مرا مکشید تا شاپور را به شما بنمایم (فارسنامهء ابن بلخی ص 70 ) خیال خشم تو ناگاه خویشتن بنمود فتاد لرزه چو دیوانگان بر آتش و آب مسعودسعد کنیزک دست از روی برداشت و روی بدو نمود (نوروزنامه) آن خط ازبهر رایجی دادی یا نمودی که خط من نیکوستسوزنی چو نظم مدح تو آغاز کردم اندر وقت به من نماید راه برون شد و انجامسوزنی در تحریر و تقریر این کتاب سحر حلال نموده است و بدایع اعجاز اظهار کرده (ترجمهء تاریخ یمینی ص 8) بدان مشکوی مشک آئین فرودآی کنیزان را نگین شاه بنماینظامی روح من بر همه ملکوت بگذشت و بهشت و دوزخ بدو نمودند و به هیچ التفات نکرد (تذکره الاولیاء) این اگر گربه ست پس آن گوشت کو ور بود این گوشت بنما گربه کومولوی دیدار می نمائی و پرهیز می کنی بازار خویش و آتش ما تیز می کنیسعدی هلال اگر بنماید کسی بدیع نباشد چه حاجت است که بنمائی آفتاب مبین را؟ سعدی گرت راهی نماید راست چون تیر از آن برگرد و راه دست چپ گیرسعدی یارب به که بتوان گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجائی حافظ بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست تا دیده اش به گزلک غیرت برآورمحافظ ره می خانه بنما تا بپرسم مآل خویش را از پیش بینیحافظ || ظاهر کردن هویدا کردن آشکار کردن (ناظم الاطباء) علنی کردن نمایش دادن ظاهر ساختن : صورت خشمت ار ز هیبت خویش ذره ای را به خاک بنمایددقیقی درآیند و مردی نمایند هین در این رزمگاه از پی خشم و کین فردوسی شهنشاه در جنگ مردی نمود دلیری و تندی و گردی نمودفردوسی زمین گر گشاده کند راز خویش نماید سرانجام و آغاز خویشفردوسی گهی چو مرد پریسای گونه گونه صُوَر همی نماید از این بند آبگینه حباب( 2)لبیبی گل سر پستان بنموده، در این پستان چیست وین نواها به گل از بلبلِ پردستان چیست؟ منوچهری گل شکفت و لاله بنمود از نقاب سرخ روی آن ز عنبر برد بوی و این ز گوهر برد رنگ منوچهری آمد بانگ خروس مُؤْذِن می خوارگان صبح نخستین نمود روی به نظارگان منوچهری ننماید به جهان هیچ هنر تا نکند در دل خویش بر آن همت مردان تقدیم (از تاریخ بیهقی ص 389 ) امیر با ندیمان نشاط شراب کرد و ننمود بس طربی که دلش سخت مشغول بود (تاریخ ( بیهقی ص 431 ) و مقرر است که در ولایت چه کرد [ بودلف ] و چندان اثر نمود که خالی از خطر نباشد (تاریخ بیهقی ص 170 هر سوئی از جوی جوی رقعهء شطرنج بود بیدق زرین نمود غنچه ز روی تراب خاقانی ز نظم و نثرش پروین و نعش خیزد و او به هم نماید پروین و نعش در یک جا خاقانی که گفت آن روی شهرآرای بنمای چو بنمودی دگربارش فراپوشسعدی دور نباشد که خلق روز تصور کنند گر بنمائی به شب طلعت خورشیدوار سعدی روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببرحافظ || به نظر رساندن در نظر جلوه گر ساختن پیش چشم ظاهر کردن نمایش دادن : به دشت اندرون تشنه را خاک شور نماید چو آب این درخشنده هوربوشکور تو را من نمودم شب آن خواب بد بدانگونه تا بر سرت بد رسد به شب چیزهائی نمایم به خواب که آهستگان را کنم پرشتابفردوسی تو اگر شب خواب نکردی تو را این ننمودندی و تو را چه کار با خواب؟ (قصص الانبیاء ص 51 ||) وانمود کردن تظاهر کردن جلوه دادن( 3) : سر بنهاد و خود را بپوشاند و چنان نمود که بخورم (ترجمهء طبری بلعمی) و چنان نمودی که البته خود نداند که این حال چیست (تاریخ بیهقی ص 261 ) و چون به غزنین رسید چنان نمود که حدیث خطبه بدو راست خواهد شد (تاریخ بیهقی ص 685 ) بر این جمله وزیر و صاحبدیوان چنان نمودند که بسیار جهد کرده آمد تا دل خداوند سلطان نرم کرده شد تا این عذر بپذیرفت (تاریخ بیهقی ص 499 ) گفتا شیخا هر آنچه گوئی هستم اما تو چنانکه می نمائی هستی؟خیام یاد می دار کآنچه بنمودی در وفا برخلاف آن بودیانوری عجب آید از کسی که دعوی مسلمانی کند و نماید که از علم بهره ای دارد آنگه علویان را با آل ساسان قیاس کند (کتاب النقض ص 447 ||) اظهار کردن ابراز کردن ظاهر ساختن : هارون پوشیده کسان گماشته بود که تا هر کس زیر دار جعفر گشتی و تندی و توجعی نمودی و ترحمی بگرفتندی (تاریخ بیهقی ص 190 ) مردمان را چون مقرر شد وزارت او تقرب نمودند (تاریخ بیهقی ص 281 ) بدین تهاون که بر ایشان کرد و بی نیازی ایشان نمود همگان به صورت ملازمت کنند (فارسنامهء ابن بلخی ص 67 ) به وقت حاجت پیرامن آن طوف کرده و تضرع و زاری نموده (ترجمهء تاریخ یمینی ص 415 ) او را به خدمت خواند و به مشاهدت وی استیناس نمود (ترجمهء تاریخ یمینی ص 440 ) از هیبت شمشیر این دو پادشاه نامدار در اقاصی و ادانی جهان گرگ از تعرض آهو تبرّا نمود (ترجمهء تاریخ یمینی ص 5) مهین بانو به رفتن میل ننمود نه خود رفت و نه کس را نیز فرمودنظامی جوان را پشیزی نبود، طلب کرد و بیچارگی نمود، رحمت نیاوردند (گلستان ||) عرضه کردن (فرهنگ فارسی معین) ارائه دادن : دل بی گنه پرغم از شهریار به یزدان نمایم به روز شمارفردوسی جز گهر نیک نباید نمود سود توان کرد بدین مایه سودنظامی فضل و هنر ضایع است تا ننمایند عود بر آتش نهند و مشک بسایندسعدی || فاش کردن (فرهنگ فارسی معین) بروز دادن : این همی گوید بخش تو چه آمد بنمای آن همی گوید قسم تو چه آمد بشمرفرخی عمیدالملک با او بازگشت و ننمود که من به چه می آمدم (راحه الصدور) تو سرّ دل خویش منمای زود که هرگه که خواهی توانی نمودسعدی || معرفی کردن شناساندن : یک شب هارون الرشید فضل برمکی را گفت که امشب مرا برِ مردی بر که مرا به من بنماید که دلم از طاق و طارم در تنگ آمده است (تذکره الاولیاء) پسر خود محمدمهدی را بر ما عرض کرد و او را به ما نمود (تاریخ قم ص 205 ||) بازگفتن شرح دادن خبر دادن اعلام کردن گزارش کردن اظهار کردن : شما امشب هشیار و بیدار باشید که می نمایند که اسکندر نزدیک است (اسکندرنامه) تخم را به باغبان خویش داد و گفت در گوشه ای بکار و به هر وقت احوال او مرا می نمای (نوروزنامه) و سیف ذی یزن به درگاه او آمد به شکایت حبشه و نمود کی سی هزار مرد دریا عبره کردند و بلاد یمن فروگرفتند (فارسنامهء ابن بلخی ص 95 ) عیب و عوار این دز تو را بنمایم تا بستانی (فارسنامهء ابن بلخی ص 62 ) سپیده دم به زیارت برِ من آمد یار بدان صفت که نمودن مرا بود دشوار سوزنی نامه نوشتند و نمودند که ناصرالدین ما را در خدمت خویش حاضر کرد و نوازش فرمود (ترجمهء تاریخ یمینی ص 123 ) و از آنجا به آمل مردم شهر شکایت ها عرض داشتند و نیز نمودند که او به سلیمان نوشته ها مینویسد (تاریخ طبرستان) درحال مسرعی پیش خلیفه روانه کرد و نمود که مردم آمل خلع طاعت امیرالمؤمنین کردند (تاریخ طبرستان) شاه نعمان نمود با فرزند کای پسر هست خاطرم در بندنظامی با پدرزن نمود قصهء خویش کای مصالح شناس خیراندیشسعدی || واضح کردن (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) بیان کردن (ناظم الاطباء) روشن کردن : و چون در مرتبه ای خلافی یا شبهتی بودی رجوع بدان دبیر کردندی تا از جریدهء خویش بنمودی (فارسنامهء ابن بلخی ص 49 ||) به صورت خطاب و تهدید، نشان دادن حالی کردن فهماندن آشکار کردن :پرویز از بهرام میانه کرد و بهرام بانگ همی کرد یا حرام زاده بنمایم تو را (ترجمهء طبری بلعمی||) اشاره کردن نشان دادن : چو تنگ اندرآمد به جای نشست برِ مهتری شاه بنمود دستفردوسی به انگشت بنمود با کدخدای که اینک یکی اردشیری به جایفردوسی من به چشم او را ده بار نمودم که بخسب او همی گفت به سر تا برم این دور به سر فرخی ||کردن (ناظم الاطباء) انجام دادن عمل کردن (فرهنگ فارسی معین) : به نامه نمودی نیایش مرا نخست آنکه کردی ستایش مرافردوسی پژوهش نمای و بترس از کمین سخن هرچه باشد به ژرفی ببینفردوسی بلائی است این همت و در شگفتم که چون این بلا را تحمل نمائیفرخی احسان نماید و ننهد منت منت نهاد هرکه نمود احسانفرخی با تو ندهد دل که جفائی کنم ار بیش هرچند به خدمت در تقصیر نمائی منوچهری مهرگان آمد هان در بگشائیدش اندرآرید و تواضع بنمائیدشمنوچهری چو نیکی نمایَدْت گیتی خدای تو با هر کسی نیز نیکی نمایاسدی و او کسی است که در حکم بر او غلبه نمیتوان کرد و درشکست و بست ( با او گفتگو و برابری نمیتوان نمود (تاریخ بیهقی ص 310 ) نصیحت نمود امت را و جهاد کرد در راه خدا (تاریخ بیهقی ص 308 و شکر نمود بعد از آنکه علاج کرد سختی های سربسته را (تاریخ بیهقی ص 310 ) امیر به خط خود جواب نبشت و هرچه خواسته بود و التماس نموده از این شرایط قبول نمود (تاریخ بیهقی ص 381 ) نماز زیاده کردن کار پیرزنان است و روزه افزون داشتن صرفهء نان است و حج نمودن تماشای جهان است (از خواجه عبدالله انصاری) در علم و عدل و هنرمندی به پدر اقتدا مینمود و رعایا را نیکو داشتی (فارسنامهء ابن بلخی ص 98 ) اگر این مرد خواهد کی ملک از تو بگرداند به یک ساعت تواند کردن و همهء لشکر تو متابعت او نمایند (فارسنامهء ابن بلخی ص 119 ) و آثار عجیب اندر آن کوه نموده (فارسنامهء ابن بلخی ص 50 ) در حق هر یک بر وفق حال و قدر و مرتبت او تقریر اقطاع و ترتیب معاش نموده (ترجمهء تاریخ یمینی ص 16 ) بر آمد ناگه آن مرغ فسونساز به آئین مغان بنمود پروازنظامی گوزن و شیر بازی مینمودند تذرو و باز غارت می ربودندنظامی به کوی عشق منه بی دلیلِ راه قدم که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد حافظ مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان حافظ آنچه سعی است من اندر طلبت بنمودم این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد حافظ || رساندن رسانیدن کردن نیز رجوع به معنی قبلی شود : نباید نمودن به بی رنج رنج که بر کس نماند سرای سپنجفردوسی ربودش روان از سرای سپنج از آن پس که بنمود بسیار رنجفردوسی با اینهمه جفا که دلم را نموده ای دل بر تو شیفته ست ندانم چنین چراست فرخی من نیز از این پس تان ننمایم آزار منوچهری و هم به گفتار و به کردار دیو از راه بیفتاد و مردمان را رنج می نمود تا افریدون از هندوستان بیامد و او را بکشت (نوروزنامه) که شاها بیش از اینم رنج منمای بزرگی کن به خردان بر ببخشاینظامی || دیده شدن (یادداشت مؤلف) جلوه کردن مشهود گشتن (فرهنگ فارسی معین) به چشم رسیدن به نظر رسیدن : پدید تنبل او ناپدید مندل اوی( 4) دگر نماید و دیگر بود به سان سراب رودکی درشت است پاسخ ولیکن درست درستی درشتی نماید نخستبوشکور جهان پیش چشمم چو دریا نمود نه ابر سیه برشده تیره دودفردوسی دگر روز چون بردمید آفتاب چو زرین سپر می نمود اندر آبفردوسی سپه دید چندان که دریای روم از ایشان نمودی یکی مهره مومفردوسی کسی که نام بزرگی طلب کند نه شگفت که کوه زر زبر چشم او نماید کاهفرخی به کوه مرد نماید به چشمشان نخجیر به دشت پیل نماید به چشمشان روباه فرخی من ز درگاه تو ای شاه مهی بودم دور مر مرا باری یک سال نمود آن یک ماه فرخی ز میغ و نزم که بُد روز روشن از مه تیر چنان نمود که تاری شب از مه آبان عنصری ای بر سر خوبان جهان چون سرجیک پیش دهنت ذره نماید خرجیکعنصری با سرشک سخای تو کس را ننماید عظیم رود فربعسجدی سیزده سال اگر مانَد در خلد کسی برسبیل حبس آن خلد نماید چو جحیم (از تاریخ بیهقی ص 390 ) چنان می نمود که اثر آن افشردن [ که در خواب دیده بود ] بر دست من است (تاریخ بیهقی ص 199 ) وزیر احمد حسن را گفت مینماید که این مرد با ما راست نیست (تاریخ بیهقی ص 684 ) نمود از سر کوه جنبنده ماه چو از زرّ زین بر سیاه ابر شاهاسدی بدان تا چو اندک نماید سپاه دلیری کند دشمن آید به راهاسدی ز خون نماید روی زمین چو چشم همای ز گرد گردد روی هوا چو پرّ غراب مسعودسعد چنان نمایدم از آب دیده صورت او که چهرهء پری از زیر مهرهء لبلاب مسعودسعد زمین نماید با قدر و رای تو گردون شمر نماید با طبع و دست تو دریا مسعودسعد اول آن یک نظر نماید خرد پس از آن خر برفت و رشته ببردسنائی چنان به نور دو چشمم رسید نقصانی که جز سها ننماید مه منیر مراسوزنی همه گر پس رو و گر پیشوائیم در این حیرت برابر می نمائیمعطار چون که آب خوش ندید آن مرغ کور پیش او کوثر نماید آب شورمولوی دوستان در زندان به کار آیند که بر سفره همهء دشمنان دوست نمایند (گلستان) یکی از پادشاهان گفتش می نماید که مال فراوان داری (گلستان) چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برتسعدی تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول جانم بسوخت آخر در کسب این فضایل حافظ گریهء حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی حافظ چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود غلط کردم که یک طوفان به صد گوهر نمی ارزد حافظ || هویدا شدن آشکار شدن ظاهر شدن (ناظم الاطباء) : مرا با شما زآن فزون است مهر که اختر نماید همی بر سپهرفردوسی در کارهای دینی و دنیائی جز همچنان مباش که بنمائیناصرخسرو هلال روزه نمود از سپهر پراختر به شکل مشرب زرین ز چشمهء کوثر سوزنی باطل آن باشد که می نماید و چیزی نباشد که همچون سحر بنماید و چون چشم بمالی آن خیال نمانده باشد (کتاب المعارف||) در نظر آمدن در نظر جلوه کردن به چشم آمدن مهم جلوه کردن : امیر گرد بر گرد قلعت بگشت و جنگ جایها بدید ننمود پیش چشمش و همت بلند و شجاعتش آن قلعت و مردان آن (تاریخ بیهقی ص 110 ) و ابری و آتشی نمودار شد و بانگ صلاح و لشکر اسلام بسیار نمود (قصص ص 219 ) - به چشم نمودن؛ به چشم آمدن : و به چشم چنان نمود که هیچکس در آن غار نبود، بازگردیدند (قصص الانبیاء ص 200 ) که گر ببیند بدخواه روی من باری به چشم او رخ من زردرنگ ننماید مسعودسعد نگر به دیده چگونه نمایدم خورشید چو آفتاب نماید مرا به دیده سها مسعودسعد زخم دندان دشمنی بتر است که نماید به چشم مردم دوستسعدی بزرگی نماند بر او پایدار که مردم به چشمش نمایند خوارسعدی وگر به چشم ارادت نگه کنی در دیو فرشته ایت نماید به چشم کرّوبیسعدی - پشت نمودن؛ پشت کردن فرار کردن گریختن : صدوشصت مرد از دلیران بکشت چو کهرم چنان دید بنمود پشتفردوسی چو خورشید تابنده بنمود پشت دل خاور از پشت او شد درشتفردوسی بدید آنکه شد روزگارش درشت عنان را بپیچید و بنمود پشتفردوسی - دست نمودن؛ دست گشادن تسلط نمودن : خود و صدهزاران سوار گزین نموده همه در جهان دست کینفردوسی چو خورشید بر چرخ بنمود دست رخ تیره شب را به ناخن بخستفردوسی سر و پای و دست و دل و مغز و هوش زبان سراینده و چشم و گوش، نگه کن مرا تا مرا نیز هست اگر هست بیهوده منمای دستفردوسی - رو نمودن؛ پدید آمدن ظاهر شدن رخ دادن : و میان ایشان به آغاز خلاف و خصومت روی نمود پس انوشیروان صلاح در آن دید کی با او صلح کرد (فارسنامهء ابن بلخی ص 94 ||) - متوجه شدن گراییدن : آنجا که حسام او نماید روی از خون عدو گیا شود روینعسجدی - می نماید که؛ گویا گوئی پنداری چنین به نظر میرسد : می نماید که سر عربده دارد چشمت مست خوابش نبرد تا نکند آزاریسعدی ( 1) - لغهً و در لهجهء مرکزی به کسر اول و فتح چهارم، نیز به ضم و فتح اول تلفظ شود، از: نمو + دن جزو اول پیشوند به معنی فرود، پایین، و جزو دوم به معنی ) (ni + ma(y : ایرانی باستان ،nimutan : (پسوند مصدری) پهلوی حساب کردن، شمردن)، سریکلی و شغنی: ) nimain, nimayun : اندازه گرفتن، و جمعاً به معنی نمایش دادن)، استی نمودار شدن، ظاهر شدن) نشان دادن اظهار کردن ارائه دادن (از حاشیهء معین بر برهان قاطع) ( 2) - ن ل: ) namay-em همی نماید زیر نگینهء لبلاب ( 3) - فعل لازم ( 4) - ن ل: ندیده تنبل اوی و بدیده مندل اوی.

درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس

اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارت‌های عضو شتاب

مشاهده جزئیات محصول

اشتراک‌گذاری:

با مهر شما، راه هموارتر می‌شود

 

اگر قافیه‌ها بر دل‌ات نشسته‌اند و نغمۀ این ابزار، لبخند به لبت نشانده... بدان که این تلاش، بی‌هیچ چشم‌داشتی رقم خورده؛ اما نسیم حمایت تو، ادامۀ راه را برای ما هموارتر خواهد کرد.

حمایت از ما

بازی ادبی بِیتاس

دانلود بازی ادبی بیتاس

💫 بیتاس، جایی که شعر، بازی و احساس در کنار هم معنا پیدا می‌کنند.

مشاهده و دانلود

ربات تلگرامی قافیه‌یاب

ربات قافیه‌یاب هم‌صدا، ابزاری کاربردی، رایگان و سریع در زمینه ادبیات فارسی برای جستجوی قافیه در تلگرام.

مشاهده ربات

قافیه‌یاب برای اندروید

با خرید نسخه اندرویدی قافیه‌یاب از کافه‌بازار یا مایکت از این پروژه ادبی حمایت کنید.

خرید از بازار خرید از مایکت

نرم‌افزار فرهنگ عروضی

فرهنگ عروضی هم‌صدا برای اندروید

فرهنگ لغت جامع عروض و قافیه با قابلیت وزن یابی.

گنجور

گنجور مجموعه‌ای ارزشمند از سروده‌ها و سخن‌رانی‌های شاعران پارسی‌گوی است که به صورت رایگان در اختیار همگان قرار گرفته است. برای مشاهده وب‌سایت گنجور اینجا کلیک کنید.

دریای سخن

نرم‌افزار دریای سخن کتابخانه‌ای بزرگ و ارزشمند از اشعار و سخنان شاعران گرانقدر ادب فارسی است که به حضور دوستداران شعر و ادب تقدیم می‌داریم.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید