نغت
[نَ] (ع مص) موی کشیدن (از منتهی الارب) (از متن اللغه) موی برکندن (ناظم الاطباء).
نغث
[نَ] (ع اِ) بدی پیوستهء سخت (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) شر دائم (از متن اللغه) شر دائم شدید (از اقرب الموارد).
نغچه
[نِ چَ / چِ] (اِ) نوعی از چلپاسه (ناظم الاطباء).
نغر
[نَ] (ع مص) آب بسیار خوردن آب زیاد خوردن زیاده روی کردن در آب: نغر من الماء؛ اکثر (اقرب الموارد) رجوع به نَغَر شود || کینه ورزیدن حقد (از اقرب الموارد ||) نَغَر نغیر نغران (متن اللغه) رجوع به نَغَر شود.
نغر
[نَ غَ] (ع اِ) چشمهء آب نمکین و شور (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد (||) مص) برجوشیدن دیگ (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) جوشیدن و فوران کردن دیگ (از متن اللغه) نغران (اقرب الموارد) (از متن اللغه) نغیر نَغر (متن...
نغر
[نَ غَ] (ع ص) خشمناک (منتهی الارب) (آنندراج) که درونش از غضب و غیظ برجوشد (از متن اللغه) (از اقرب الموارد).
نغر
[نُ غَ] (ع اِ) مرغی است ماننده به بنجشک که نوکی سرخ دارد، و مردم مدینه آن را بلبل نامند (یادداشت مؤلف از بحر الجواهر) اسم جنس عصفور است و نزد بعضی مخصوص گنجشکی است سیاه لون و بسیار کوچک و دنبالهء او بسیار کوتاه و دایم الحرکه و کثیرالصوت...
نغران
[نَ غَ] (ع مص) نَغَر (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (متن اللغه) نغیر نَغر (متن اللغه) رجوع به نَغَر شود.
نغران
[نِ] (ع اِ) جِ نغر رجوع به نُغَر شود.
نغرقه
[نُ رُ قَ] (ع اِ) توک موی پیچیده و مرغول کرده (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) قصیبه الشعر (اقرب الموارد).
نغروچ
[نُ] (اِ) چوبی که خمیر نان را بدان پهن سازند و به عربی مدمک خوانند (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) (از منتهی الارب) در اوستا انغره « و بعضی به فا (نفروچ) گفته اند » 1) - رشیدی گوید ) ( (از جهانگیری) وردنه تیرک مطمله (یادداشت مؤلف)( 1 انغروچ)،...
نغره
[نَ غِ رَ] (ع ص) امرأه نغره؛ زن غیرتمند (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد).
نغره
[نُ غَ رَ] (ع اِ) واحد نغر رجوع به نُغَر شود.
نغز
[نَ] (ص) خوب نیک نیکو (برهان قاطع) چیزی نیکو و زیبا و بدیع و عجب از نیکوئی هر چیز عجیب از نیکوئی (یادداشت مؤلف از فرهنگ اسدی) هر چیزی عجیب و بدیع که دیدنش خوش آید (برهان قاطع) : یکی نغز گردون چوبین بساخت به گرد اندرش تیغ ها در...
نغز
[نَ] (ع مص) برآغالیدن قوم را و تباهی افکندن بین قومی (از منتهی الارب) (از متن اللغه) (از ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد) نزغ (اقرب الموارد) لغتی است در نزغ (از متن اللغه) رجوع به نَزغ شود || نرم مالیدن کودک را (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء)...
نغز آمدن
[نَ مَ دَ] (مص مرکب) شایسته افتادن مناسب و مطلوب و بجا واقع شدن : نغز می آید بر او کن یا مکن امر و نهی ماجراها در سخنمولوی چه نغز آمد این یک سخن ز آن دو تن که بودند سرگشته از دست زنسعدی چه نغز آمد این نکته...
نغزباف
[نَ] (ص مرکب) نغزبافت خوش بافت که بافتی لطیف و بدیع دارد : تماشای آن جامهء نغزباف دل شاه را داده بر وی طوافنظامی.
نغزبوی
[نَ] (ص مرکب) خوشبوی که بوئی خوش و مطلوب دارد : ز هر باغی آرم گلی نغزبوی ز هر گل گلابی درآرم به جوینظامی.
نغزپیشه
[نَ شَ / شِ] (ص مرکب)شیرین کار که کارش بدیع و هنرمندانه و جالب توجه باشد : خرما گری ز خاک که آمخته ست این نغزپیشه دانهء خرما راناصرخسرو.
نغزپیکر
[نَ پَ / پِ کَ] (ص مرکب)خوش اندام که پیکری زیبا و لطیف و خوش دارد || خوش عبارت شیوا : یکی نامهء نغزپیکر نوشت به نغزی بکردار باغ بهشتنظامی.
