نعی
[نَعْیْ] (ع اِ) خبر مرگ (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) نَعیّ (منتهی الارب (||) مص) خبر مرگ مرده را به کسی دادن خبر مرگ کسی دادن (از منتهی الارب) خبر مرگ کسی دادن (از زوزنی) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) نَعیّ نُعیان (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد)...
نعی
[نَ عی ی] (ع اِ) خبر مرگ نَعْیْ (منتهی الارب) (آنندراج) رجوع به نَعْیْ شود (|| ص) خبر مرگ آرنده (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) ناعی (اقرب الموارد) خبر مرگ دهنده || خبر مرگ داده شده (ناظم الاطباء (||) مص) نَعْیْ نُعیان رجوع به نَعْیْ شود.
نعیان
[نُ] (ع مص) نَعْیْ نَعیّ (منتهی الارب) (متن اللغه) رجوع به نَعیّ شود.
نعیب
[نَ] (ع اِ) آواز زاغ (غیاث اللغات) بانگ زاغ (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (دهار) بانگ کلاغ (مهذب الاسماء) (زمخشری) غارغار آواز کلاغ چون گردن بکشد، خلاف نعیق (یادداشت مؤلف) : و مبادا کی اسماع ما نعیب غراب فراق استماع کند (سندبادنامه ص 40 (||) مص) بانگ کردن کلاغ (تاج...
نعیبه
[نَ بَ] (ع اِ) مالیاتی که در مراکش از ولایات مختلفه به خزانهء پادشاه آن مملکت تحویل می شود (ناظم الاطباء).
نعیت
[نَ] (ع ص) اسب نیکو پیشی گیرنده (منتهی الارب) (از متن اللغه) (ناظم الاطباء) اسب عتیق سباق که زبانها او را نعت و مدح کنند (از اقرب الموارد) نعیته (اقرب الموارد) (متن اللغه) (منتهی الارب) نَعتَه (متن اللغه).
نعیت
[نَ] (اِخ) ابن عمروبن مره الیشکری، از شعرای قرن اول هجری قمری است و تا سال 79 ه ق در حیات بوده است (از الاعلام زرکلی ج 9 ص 13 ) رجوع به المؤتلف و المختلف آمدی ص 57 و التاج ج 1 ص 592 شود.
نعیته
[نَ تَ] (ع ص) نعیت رجوع به نَعیت شود.
نعیر
[نَ] (ع اِ) فریاد و فغان در جنگ و بدی (منتهی الارب) (آنندراج) صراخ و صیاح در جنگ یا بدی و شر (از متن اللغه) (از اقرب الموارد (||) ص) نعیرالهم؛ بعیده (از اقرب الموارد) دورآهنگ و بلندفکر (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء (||) مص) نعار (اقرب الموارد) (منتهی...
نعیف
[نَ] (ع ص، از اتباع) ضعیف نعیف، از اتباع است (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
نعیق
[نَ] (ع اِ) بانگ زاغ (آنندراج) (غیاث اللغات) آواز کلاغ بی آنکه گردن بکشد، خلاف نعیب بانگ کلاغ غارغار کلاغ نغیق (یادداشت مؤلف) : نعیق تو بسیار ما را عشیقی نباید به یک دوست چندین نعیقامنوچهری گفتی نعیق غراب البین در پردهء الحان اوست (گلستان سعدی ||) صیحه بانگ ||...
نعیق زدن
[نَ زَ دَ] (مص مرکب) بانگ کردن بانگ کردن زاغ غارغار کردن کلاغ : غرابا مزن بیشتر زین نعیقا که مهجور کردی مرا از عشیقامنوچهری.
نعیله
[نُ عَ لَ] (ع اِ مصغر) تصغیر نعل است (منتهی الارب) رجوع به [ نَعْل ] شود.
نعیم
[نَ] (ع اِ) نعمت و ناز (ترجمان علامهء جرجانی ص 100 ) ناز (زمخشری) (مهذب الاسماء) آسایش (مهذب الاسماء) نعمت و نیکی و دسترس و مال و ناز (غیاث اللغات) فراخی مال نعمت تن آسانی (منتهی الارب) خفض و دعه و مال و خوشی عیش و نعمت فراوان (از متن...
نعیم
در حدیث « المسند » [نُ عَ] (اِخ) ابن حمادبن معاویه بن حارث الخزاعی المروزی، مکنی به ابوعبدالله، نخستین کسی است که به جمع پرداخت، وی در مرورود تولد یافت مدتی را در عراق و حجاز در جمع کردن احادیث گذراند، سپس به مصر رفت و در آنجا مقیم وی...
نعیم
[نُ عَ] (اِخ) ابن قعنب بن عتاب بن حارث الریاحی الیربوعی، مکنی به ابوقران و ملقب به الواقعه، از فارسان و شاعران عهد جاهلیت است رجوع به الاعلام زرکلی ج 9 ص 14 و النقائض ج 18 ص 71 و 474 و جمهره الانساب ص 216 و معجم ما استعجم...
نعیم
[نُ عَ] (اِخ) ابن مسعودبن عامر الاشجعی، از صحابه است، وی در جنگ خندق نهانی نزد پیغامبر آمد و اسلام آورد و میان قبائل قریظه و غطفان و قریش که به جنگ با مسلمانان همرای شده بودند تفرقه و نفاق افکند سپس در مدینه مقیم شد و در عهد خلافت...
نعیم
[نُ عَ] (اِخ) ابن هبیره بن شبل بن یثربی الشیبانی، از سرداران و شجاعان عرب است وی با مختار ثقفی در نهضت کوفه همراه بود و در جنگ با شبث بن ربعی به سال 66 ه ق کشته شد (از الاعلام زرکلی ج 9 ص 15 ) رجوع به...
نعیم
[نَ] (اِخ) محمد نعیم پنجابی، از پارسی گویان هندوستان است رجوع به مقالات الشعراء ص 819 شود.
نعیم آباد
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان دامنکوه بخش حومهء شهرستان دامغان، در 27 هزارگزی مشرق دامغان، در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 690 نفر سکنه دارد آبش از قنات تأمین می شود محصولش غلات و پسته و حبوبات و پنبه و انگور و شغل اهالی ( زراعت و گله...
