نغزخرام
[نَ خِ / خَ / خُ] (ص مرکب) که رفتاری خوش و موزون دارد که خوش و زیبا رود که خوش بخرامد.
نغزخرامی
[نَ خِ / خَ / خُ] (حامص مرکب) بختریه (منتهی الارب) عمل نغزخرام رجوع به نغزخرام شود.
نغزدست
[نَ دَ] (ص مرکب) که دست و پنجه ای هنرمند دارد.
نغز شدن
[نَ شُ دَ] (مص مرکب) زیبا افتادن جالب توجه و دلنشین شدن : تازه شد این آب و نه در جوی تست نغز شد این خال و نه بر روی تستنظامی.
نغزک
[نَ زَ] (ص مصغر) مصغر نغز است یعنی خوبک و نیکک (از برهان قاطع) هر شی ء خوب و لطیف رجوع به نغز شود || هر کار اندک که بخوبی باشد (غیاث اللغات) رجوع به نغز شود || نادر بدیع کمیاب (ناظم الاطباء (||) اِ) نام میوه ای است مخصوص...
نغزکار
[نَ] (ص مرکب) شیرین کار نغزپیشه || نغزباف نغزبافت خوش بافت : خداوند آن جامهء نغزکار گران جامه زو تا بسی روزگارنظامی.
نغزکاری
[نَ] (حامص مرکب) بدیع کاری شیرین کاری هنرنمائی عمل نغزکار رجوع به نغزکار شود : در خورنق ز نغزکاری ها داده با اوستاد یاری هانظامی پرداختمش به نغزکاری و انداختمش درین عمارینظامی || نغزبافتی خوش بافت بودن.
نغزگفتار
[نَ گُ] (ص مرکب) شیرین سخن خوش بیان (یادداشت مؤلف) شیواسخن که گفتاری خوش و سخنی دلنشین دارد : جوابش داد پیر نغزگفتار که در پیری تو خود بگریزی از یارنظامی زمانه نغزگفتاری ندارد وگر دارد چو تو باری نداردنظامی (|| اِ مرکب) گفتار خوش و دلنشین سخن نغز.
نغزگوی
[نَ] (نف مرکب) نغزگفتار شیرین سخن شیرین گفتار : به شهنامه فردوسی نغزگوی که از پیش گویندگان برد گویاسدی نغزگویان که گفتنی گفتند مانده گشتند و عاقبت خفتندنظامی دگر نغزگوئی زبان برگشاد که تا چند کیخسرو و کیقبادنظامی چو یابی پرستنده ای نغزگوی از او بیش ازین مهربانی مجوینظامی.
نغزگوینده
[نَ یَ دَ / دِ] (نف مرکب)نغزگو رجوع به نغزگو شود : چنین گوید آن نغزگوینده پیر که در فیلسوفان نبودش نظیرنظامی.
نغزگویی
[نَ] (حامص مرکب) نغزگفتاری شیرین سخنی عمل نغزگو : فسانه بود خسرو در نکوئی فسونگر بود وقت نغزگوئینظامی.
نغزناک
[نَ] (ص مرکب) لطیف پرلطف سخت لطیف (یادداشت مؤلف) : بگویش که من نامهء نغزناک فراز آوریده ستم از مغز پاکعنصری.
نغزنوا
[نَ نَ] (ص مرکب) خوش نوا خوش نغمه : نای چو زاغ کنده پر نغزنوا چو بلبلان زاغ که بلبلی کند طرفه نوای نو زند خاقانی.
نغزنوائی
[نَ نَ] (حامص مرکب) عمل نغزنوا رجوع به نغزنوا شود - نغزنوائی کردن:آن لعل لعاب از دهن گاو فروریز تا مرغ صراحی کندت نغزنوائی خاقانی.
نغزی
[نَ] (حامص) زیبا و بدیع بودن رجوع به نغز شود : ز نغزی هر دری مانند تاجی وز او هر دانه شهری را خراجینظامی || لطافت : همه رخ گل چو بادامه ز نغزی همه تن دل چو بادام دومغزی نظامی || پسندیدگی (ناظم الاطباء ||) ملاست ملوست ضد درشتی...
نغزیدن
[نَ دَ] (مص) نیکو شدن خوب شدن (ناظم الاطباء).
نغش
[نَ] (ع مص) مضطرب گردیدن و لرزیدن و جنبیدن بجای خود (آنندراج) (از منتهی الارب) مضطرب شدن و حرکت کردن چیزی از جایش (از متن اللغه ||) میل کردن به سوئی (از منتهی الارب) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد): نغش الیه؛ مال (متن اللغه) نغشان (منتهی الارب) (متن اللغه...
نغشان
[نَ غَ] (ع مص) نغش رجوع به نَغش شود.
نغص
[نَ] (ع مص) مانع شدن نصیب کسی را از آب و بین شتر او و آب حایل گشتن و شتر او را از آشامیدن مانع شدن (از اقرب الموارد) (از متن اللغه ||) مکدر و تیره ساختن بر کسی: نغص علیه؛ کدر( 1 ||) مکدر شدن عیش (از متن اللغه)...
نغص
[نَ غَ] (ع مص) به تمام مراد خود نرسیدن (از منتهی الارب) (آنندراج) تمام ناشدن مراد کسی (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) ||وارد کردن شتر را بر حوض و سیراب ناشده برگردانیدن آن را و دیگری بجایش درآوردن( 1) (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) سیراب ناشدن شتران...
