نطحه
[نَ حَ] (ع اِ) یک بار سرون زدن (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) واحد نطح است و در حدیث است: فارس نطحه و نطحتان ثم لا فارس بعدها ابداً، یعنی: اهل پارس یک بار یا دو بار با مسلمانان به معرکه خواهند پرداخت پس آن ملک و سلطنت از دست...
نطخ
[نِ] (ع اِ) گویند هو نطخ شر به اضافت نطخ به شر؛ یعنی او صاحب بدی است (از منتهی الارب) (از آنندراج) صاحب شر (متن اللغه) (اقرب الموارد) دارای بدی (ناظم الاطباء) شرانگیز (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).
نطر
[نَ] (ع مص) باغبانی نمودن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) نخلستان و موستان و کشتزار را حفاظت کردن (از اقرب الموارد) بیدار ماندن و پاسداری کردن موستان و زراعت را (از المنجد) نطاره (اقرب الموارد) (المنجد) (ناظم الاطباء||) عین چیزی را حفاظت کردن (از متن اللغه) نطاره (متن...
نطراء
[نُ طَ] (ع ص، اِ) جِ ناطر رجوع به ناطِر شود.
نطرون
[نَ] (معرب، اِ)( 1) بورهء ارمنی (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از ذخیرهء خوارزمشاهی) بورق (المنجد) قسمی از بورق ارمنی است و در صنعت صابون سازی به کار است (از متن اللغه) بورق ارمنی (منتهی الارب) (از نزهه القلوب) (از اقرب الموارد) بورق احمر (تحفهء حکیم مؤمن) گروهی گفته اند بورهء...
نطره
[نَ طَ رَ] (ع ص، اِ) جِ ناطر رجوع به ناطِر شود.
نطس
[نَ] (ع ص)( 1) دانا (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) عالم (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد) عالم به امور (از متن اللغه) نَطِس نَطُس (منتهی الارب) (آنندراج) (از نشوءاللغه ص 44 و 46 ) (از متن اللغه) (اقرب الموارد) (المنجد) نَطیس نِطّیس نطاسی (متن اللغه ||) حاذق در طبابت (از...
نطس
[نَ طَ] (ع مص) نیکو دانستن و باریک رفتن در دانش (از منتهی الارب) (آنندراج) نیکو دانستن و دقت کردن در دانش (از ناظم الاطباء) سخت استاد شدن (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) نَطس شدن (المنجد) (از اقرب الموارد ||) سخت دقت کردن در پاکیزگی، و تقذر در گفتار و در...
نطس
[نَ طُ] (ع ص) دانا نطس رجوع به نَطس شود.
نطس
[نَ طِ] (ع ص) دانا نَطس رجوع به نَطس شود || نیک پاک از آلایش چرک و ریم و ناخوش دارنده آن را (از اقرب الموارد) (آنندراج) متقزز متقذر (متن اللغه) (از اقرب الموارد ||) متأنق در امور (از متن اللغه) ج، نُطُس و هی نَطِسَه (از متن اللغه).
نطس
[نُ طُ] (ع ص) طبیبان نیک زیرک (از منتهی الارب) (آنندراج) اطباء حاذق (از اقرب الموارد) (از المنجد ||) جِ نَطِس است (از متن اللغه) رجوع به نَطِس شود || سخت پرهیزگاران از آلایش و چرک و ریم (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) قوم نطس؛ متقذرون( 1) (اقرب الموارد)...
نطسه
[نُ طَ سَ] (ع ص) مرد نیک پرهیزکننده از آلایش و احتیاط نماینده از ناپاکی (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) کثیرالتنطس (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از المنجد) کثیرالتقذر (از متن اللغه) بسیار ظرافت و کثیرالتأنق در طهاره و گفتار و خوراک و جز آن (از متن اللغه).
نطسه
[نَ طِ سَ] (ع ص) تأنیث نَطِس است (از متن اللغه) رجوع به نَطِس شود.
نطش
[نَ] (ع اِمص) استواری خلقت (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد).
نطشان
[نَ] (ع ص، از اتباع) عطشان نطشان، از اتباع است (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) تشنه (از مهذب الاسماء).
نطط
[نُ طُ] (ع ص، اِ) جِ انط رجوع به اَنَطّ شود || جِ نطیط به معنی بعید است (از متن اللغه).
نطع
[نَ]( 1) (ع اِ) بساط و فرش چرمین (غیاث اللغات) (از ناظم الاطباء) بساط چرمی (فرهنگ خطی) نصع (منتهی الارب) گستردنی است از ادیم (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) بساط از پوست دباغت کرده که بر آن نشینند (آنندراج) مبناه (یادداشت مؤلف) نِطع (منتهی الارب)...
نطع
[نَ طَ] (ع اِ) گستردنی است از ادیم (منتهی الارب) نَطع رجوع به نَطع شود || آن که زیر پای مردم واجب القتل اندازند نَطع نِطع (آنندراج) رجوع به نَطع شود || مجازاً مطلق فرش و گستردنی نَطع نِطَع (از آنندراج) رجوع به نَطع شود.
نطع
[نُ طُ] (ع ص، اِ) به تکلف فصاحت نمایندگان (منتهی الارب) کسانی که به تکلف فصاحت می کنند (ناظم الاطباء) متشدقون فی الکلام (اقرب الموارد).
نطع
[نِ] (ع اِ) گستردنی است از ادیم (از منتهی الارب) رجوع به نَطع شود || مجازاً، مطلق فرش و گستردنی نَطَع نَطع (آنندراج) رجوع به نَطع شود || آنکه زیر پای مردم واجب القتل اندازند نَطع نَطَعْ (آنندراج) رجوع به نَطع شود || کام دهن که در وی شکن هاست...
