نضله
[نَ لَ] (اِخ) ابن عبیدبن الحارث الاسلمی، مکنب به ابوبرزه، از صحابه و از محدثین است، ابتدا در مدینه سپس در بصره ساکن بود همراه علی با خوارج نهروان جنگید و با مهلب بن ابی صفره به جنگ ازارقه رفت، و به سال 65 ه ق در خراسان وفات...
نضم
[نَ] (ع اِ) گندم گرد و پر( 1) (منتهی الارب) گندم خوب و فربه (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) واحد آن نضمه است (از متن اللغه) ( 1) - در آنندراج گندم گرد و ریز معنی شده است.
نضمه
[نَ مَ] (ع اِ) یک دانهء گندم خوب (ناظم الاطباء) واحد نضم است (از منتهی الارب) (از متن اللغه) رجوع به نَضم شود.
نضناض
[نَ] (ع ص) حیه نضناض؛ مار بسیارجنبان و مضطرب( 1) که در یک جا قرار نگیرد و بسیار زهر که گزیدهء آن هلاک شود در حال؛ یا ماری که زبان بسیار بجنباند و بیرون آرد و درون برد (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن...
نضناضه
[نَ ضَ] (ع ص) نضناض (اقرب الموارد) (متن اللغه) رجوع به نضناض شود.
نضنضه
[نَنَضَ] (ع مص) زبان جنبانیدن مار (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء (||) اِ) بانگ مار صوت مار (از متن اللغه).
نضو
[نَ ضْوْ] (ع مص) بیرون کشیدن جامه از کسی (آنندراج) (منتهی الارب) کندن و دور کردن جامه از کسی (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغه) جامه برکشیدن (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی)( 1 ||) برهنه کردن و بیرون کشیدن کسی را از جامه اش( 2) (از اقرب الموارد) (از...
نضو
[نُ ضُوو] (ع مص) دررفتن و درگذشتن تیر || برکشیدن شمشیر (از منتهی الارب ||) رفتن و محو شدن رنگ خضاب دست و پای و سر و ریش، یا بخصوص رفتن رنگ خضاب سر و ریش است (منتهی الارب) رجوع به نَضْوْ شود || بیرون کشیدن جامهء کسی (منتهی الارب...
نضو
[نِضْوْ] (ع ص، اِ) آهن لگام (آنندراج) (منتهی الارب) آهن لگام و دهنه (ناظم الاطباء) آهن لگام، بدون دوال (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغه ||) لاغر از شتر و جز آن (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) ستور لاغر (یادداشت مؤلف) حیوان لاغر، که...
نضوب
[نُ] (ع مص) فروشدن آب به زمین (منتهی الارب) (آنندراج) (از المنجد) فروشدن آب در زمین و پائین رفتن (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) آب به زمین فروخوردن (تاج المصادر بیهقی) (از زوزنی) فرورفتن آب در زمین و تمام شدن (از متن اللغه) نزح نشف (از اقرب الموارد ||)...
نضوح
[نَ] (ع اِ) نوعی از خوشبوی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) بوی خوش (مهذب الاسماء) نوعی طیب که بوی خوش آن در هر جای دهان که باشد « وجور » ( پراکند (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغه ||) داروی دهن (آنندراج) (ناظم الاطباء (از اقرب الموارد) (از...
نضوح
[نُ] (ع اِ) جِ نضح به معنی حوض رجوع به نَ َ ض ح شود || جِ نضح رجوع به نَضح شود (|| مص) آب پاشیدن نضح (از ناظم الاطباء)( 1) رجوع به نضح شود ( 1) - بدین صورت به معنی مصدری، در دیگر کتابهای لغت که بدسترس ما...
نضود
[نَ] (ع ص) ناقهء فربه (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغه) ج، نُضُد، انضاد.
نضور
[نُ] (ع اِمص) خوبی و تازه روئی (از آنندراج) (منتهی الارب (||) مص) نضره نَ َ ض ر نضاره (اقرب الموارد) (المنجد) نَضر (المنجد) رجوع به نَضَر و نضاره شود.
نضوض
[نَ] (ع ص) بئر نضوض؛ چاهی که آبش اندک اندک برآید (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از منتهی الارب).
نضوه
[نِضْ وَ] (ع ص) شتر مادهء لاغر (آنندراج) تأنیث نضو است رجوع به نِضْوْ شود.
نضی
[نَضْ یْ] (ع مص) برکشیدن شمشیر را (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) نَضْوْ (از اقرب الموارد) بیرون کشیدن شمشیر را از نیامش (از متن اللغه ||) کهنه گردانیدن جامه را (از منتهی الارب) کهنه و فرسوده کردن جامه را (از اقرب الموارد) کهنه گردانیدن چیزی را...
نضی
[نَ ضی ی] (ع ص) لاغر از شتر و جز آن (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) مهزول از حیوانات (از المنجد ||) تیر بی پیکان و بی پر (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از المنجد) تیر قمار بی پیکان و بی پر (ناظم الاطباء ||) تیر قمار به کار ناداشته...
نضی
[نُ ضی ی] (ع مص) پیشی گرفتن اسب (از المنجد) نضو (اقرب الموارد) (المنجد) رجوع به نَضْوْ شود.
نضیج
[نَ] (ع ص) میوهء رسیده و پخته هرچه باشد (از منتهی الارب) (از آنندراج) میوه و گوشتی که رسیده و پخته و قابل خوردن شده باشد ناضج (اقرب الموارد) (المنجد) میوهء پخته و دمل پخته و مادهء پختهء هر چیز که پختگی آن از آتش نباشد (غیاث اللغات) رسیده پخته...
