نشیمن دیو
[نِ مَ نِ وْ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از دنیا و عالم است (برهان قاطع) (آنندراج) (از انجمن آرا) نشیمند دیو (ناظم الاطباء) : چون نترسم که در نشیمن دیو هیچ تعویذ جان نمی یابمخاقانی.
نشیمن ساختن
[نِ مَ تَ] (مص مرکب)مقام کردن مسکن گرفتن به سکنی گرفتن : مرا یک گوش ماهی بس بود جای دهان مار چون سازم نشیمنخاقانی || فرود آمدن جای گرفتن آشیان کردن : که سازد تیره ابر آنجا نشیمنمنوچهری.
نشیمن سفلی
[نِ مَ نِ سُ لا] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از دنیا : بی بال در نشیمن سفلی گشاده پر بی پر بر آشیانهء علوی همی پرند ناصرخسرو.
نشیمن کردن
[نِ مَ کَ دَ] (مص مرکب)فرود آمدن و اقامت کردن جای کردن منزل کردن : بفرمود تا ساز رفتن کنند ز زابل به کابل نشیمن کنندفردوسی در چمن از بی دماغی دل ناشاد صبحدمی گر کنم بسهو نشیمنطالب آملی || آشیانه کردن : باز اقبالش نشیمن کرده بر هفت آسمان...
نشیمنگاه
[نِ مَ] (اِ مرکب) آنجا که نشینند (یادداشت مؤلف) جای نشستن || آشیانه لانه رجوع به نشیمن شود || آنجای تن که بر او نشینند مقعد (یادداشت مؤلف ||) آنچه بر آن نشینند رجوع به نشیمن شود.
نشیمن گرفتن
[نِ مَ گِ رِ تَ] (مص مرکب) خانه کردن منزل کردن || نشیمن کردن لانه کردن آشیان گرفتن آشیانه ساختن || جای گرفتن نشستن : شد وقت که خلق راه گلشن گیرند مرغان به سر سرو نشیمن گیرند بنائی (آنندراج).
نشیمنگه
[نِ مَ گَهْ] (اِ مرکب) نشیمنگاه جای نشیمن رجوع به نشیمن و نشیمنگاه شود : چه کردید ایدر نه جای شماست که ز آن سو نشیمنگه اژدهاستاسدی.
نشیمه
[نَ مَ / مِ] (اِ) پوست خام پیراسته (جهانگیری) (انجمن آرا) (از اداه الفضلا) پوست و تاسمهء خام پیراسته را گویند که از آن بند کارد و امثال آن سازند (برهان قاطع) (آنندراج) پوست خام پیراسته که از آن بند کارد و شمشیر و جز آن سازند (ناظم الاطباء) پوست...
نشین
[نِ] (اِ) قطب را گویند و آن نقطه ای است از فلک (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) قطب، نقطهء بی حرکت زمین (فرهنگ خطی) قطب شمال (ناظم الاطباء ||) پوست درون مقعد (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) پوست درون مقعده (ناظم الاطباء) - نشین برآمدن؛ خروج مقعده (یادداشت مؤلف ||)...
نشین
[نِ] (نف) اسم فاعل مرخم است از نشستن نشیننده آن که می نشیند || نشیننده و نشسته و همیشه بطور ترکیب استعمال می گردد (ناظم الاطباء) به صورت پساوند به دنبال اسم آید، بدین شرح: 1 - به معنی نشیننده در کلمات: اجاره نشین اعتکاف نشین اورنگ نشین بادیه نشین...
نشینندگی
[نِ نَنْ دَ / دِ] (حامص)نشیننده بودن رجوع به نشیننده و نشسته شود.
نشیننده
[نِ نَنْ دَ / دِ] (نف) اسم فاعل است از نشستن آن که می نشیند جالس قاعد || نشسته که نشسته است : نشینندگان جمله برخاستندنظامی || مقیم که در جائی اقامت کند و بسر برد :نشستنگهی ز آن طرف بازجست که دارد نشیننده را تن درستنظامی.
نشینه
[نِ نَ / نِ] (اِ) جای نشستن جانوران (آنندراج) جائی که در آن مرغان و دیگر حیوانات می نشینند (ناظم الاطباء) رجوع به نشیمن شود : سری به دام و قفس نیست شاهبازان را به دست شاه نظر کن ببین نشینهء ما سالک یزدی (از آنندراج).
نشینی
[نِ] (حامص) به معنی نشستن و نشستگی و نشینندگی به آخر اسم آید در ترکیبات زیر: اجاره نشینی اعتکاف نشینی اورنگ نشینی بادیه نشینی بالانشینی بردرنشینی بست نشینی بیابان نشینی پائین نشینی پالکی نشینی پرده نشینی پس نشینی پشت میزنشینی پیش نشینی تخت نشینی ته نشینی جانشینی جزیره نشینی جنگل...
نشیو
(i) « ی» [نِ وْ]( 1) (اِ) نشیب فرود سرازیر سراشیب (ناظم الاطباء) ( 1) - با مصوِّت.
نشیه
[نُشْ یَ] (ع اِ) رایحه (اقرب الموارد) ج، نشایا رجوع به نِشیَه شود.
نشیه
( [نَ شی یَ] (ع اِ) بوی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) رایحه (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه)( 1) رجوع به نِشیَه شود ( 1 - یا آن نِشیَه است، و درست همین است (از معجم متن اللغه).
نشیه
[نِشْ یَ] (ع اِ) رایحه (معجم متن اللغه) (المنجد)( 1) ج، نشایا و رجوع به نَشیَّه و نُشْیَه شود ( 1) - در منتهی الارب نشیه [ نَ شی یَ ] ضبط شده و در اقرب الموارد نشیه [ نُ یَ ] آمده است.
نص
[نَص ص] (ع مص) برداشتن حدیث را به سوی کسی (منتهی الارب) برداشتن حدیث را (از زوزنی) رفع حدیث (فرهنگ خطی) برگردانیدن حدیث را به سوی کسی که حدیث کرده بود (از ناظم الاطباء) برداشتن و اسناد دادن حدیث را به کسی (از متن اللغه) رفع و اسناد دادن حدیث...
نص
[نَص ص] (ع اِ) هر کلام صریح که واضح و آشکار باشد (ناظم الاطباء) : و مهیا شد امیرالمؤمنین از برای ایستادگی در آن کار که به او حواله نمود خدا وی را واجب شد به موجب نص از امام پاک قادر بالله (تاریخ بیهقی ص 311 ) انتدب امیرالمؤمنین...
