نشور
[نَ] (ع اِ) باد هموار (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) بادی که بگسترد ابرها را (از اقرب الموارد) (از المنجد) ج، نُشُر.
نشور
[نُ] (ع مص) نشر رجوع به نشَر شود || زنده شدن (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (آنندراج) (دهار) : جز دم داد تو که داد نوید کشتهء تیغ ظلم را به نشورمسعودسعد || زنده کردن (منتهی الارب ||) ظاهر شدن نبات در زمین (از معجم متن اللغه...
نشور
[نُ] (اِخ) دهی است از دهستان ژاورود بخش کامیاران شهرستان سنندج در 42 هزارگزی شمال کامیاران و 4 هزارگزی مغرب راه کرمانشاه به سنندج در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 382 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء محلی و چشمه، محصولش ( غلات و لبنیات و انواع میوه ها،...
نشوز
[نُ] (ع مص)( 1) ناسازگاری کردن زن با شوهر (غیاث اللغات) ناسازواری کردن زن با شوی و در خشم آوردن (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) ناسازواری کردن شوهر با زن یا زن با شوهر (دهار) (از زوزنی) ناساختن زن با شوهر و یا شوهر با زن (تاج...
نشوص
[نَ] (ع ص) نیزهء ایستاده (منتهی الارب) (آنندراج) نیزهء راست ایستاده (ناظم الاطباء) رمح منتصب (اقرب الموارد) (المنجد) نشیص (معجم متن اللغه ||) ماده شتر بزرگ کوهان ناقه عظیمه السنام (اقرب الموارد) (المنجد) (از معجم متن اللغه).
نشوص
[نُ] (ع مص) بلند گردیدن ابر (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) ارتفاع (تاج المصادر بیهقی) برآمدن ابر (از اقرب الموارد) (از المنجد) برآمدن ابر و بالا رفتن هرچیزی (از معجم متن اللغه ||) ناسازواری کردن زن شوی را و در غضب آوردن (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از...
نشوط
[نَ] (ع اِ) ماهی نمکین که در آب و نمک تر دارند (منتهی الارب) (آنندراج) ماهی شور که در آب و نمک نگاهدارند (ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغه) (از اقرب الموارد ||) قسمی ماهی است و آن غیر از شبوط است (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه ||)...
نشوظ
[نُ] (ع مص) نخستین روییدن نبات که زمین بشکافد و هنوز برگ نیاورده باشد (منتهی الارب) (آنندراج) روییدن نبات در آغاز آشکار شدن آن، هنگامی که زمین را می شکافد (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه).
نشوع
[نَ] (ع اِ) دارو که به میان دهن فروکنند (مهذب الاسماء) آنچه در دهان و بینی ریزند (از بحر الجواهر) سعوط وجور (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از معجم متن اللغه) داروی در دهان افکندنی و در بینی ریختنی (منتهی الارب) داروئی که در دهان افکنند یا در بینی ریزند...
نشوع
[نُ] (ع مص) دارو در کام و دهان ریختن (از منتهی الارب) (آنندراج) وجور به گلوی کودک فروکردن (تاج المصادر بیهقی) تسعیط منشع (معجم متن اللغه ||) سخن آموختن کسی را (از منتهی الارب) (آنندراج) منشع تلقین کردن کسی به کسی (از معجم متن اللغه ||) گردانیدن گریه در سینه...
نشوغ
[نَ] (ع اِ) داروی در دهان و بینی ریختنی (از منتهی الارب) (آنندراج) وجور سعوط (معجم متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از المنجد) داروی در دهان ریختنی یا در بینی افکندنی (ناظم الاطباء) انفیه داروی دهان و بینی (یادداشت مؤلف (||) ص) ولوع (از معجم متن اللغه) النشوغ بالشی ء؛...
نشوف
[نَ] (ع ص) ناقه ای که پیش از زه آوردن شیر دهد و بعد از آن بی شیر گردد (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) (آنندراج).
نشوق
[نَ] (ع اِ) آنچه ادویهء رقیق [ که ] در بینی اندازند (غیاث اللغات) داروی بینی که در بینی ریزند یا ببویند آن را تا از حرارت و بویش عطسه برآید (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) داروی در بینی ریختنی و داروئی که به بینی کشند (ناظم الاطباء) (از...
نشول
[نُ] (ع مص) کم گوشت گردیدن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از معجم متن اللغه) لاغر شدن || اندک شدن گوشت بر ران (تاج المصادر بیهقی) کم شدن گوشت ران (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از معجم متن اللغه ||) شتاب برکشیدن چیزی...
نشو و نما
[نَشْ وُ نُ / نِ / نَ] (ترکیب عطفی، اِمص مرکب) روییدگی و بالیدگی (ناظم الاطباء) گوالش بالش رشد رجوع به نشو و نیز رجوع به نما شود : گوید همی طبیعت در دهر خلق را از عدل شاه مایهء نشو و نما کنممسعودسعد ای آنکه به اقبال تو در...
نشوه
[نَشْ وَ] (ع اِ) مستی (منتهی الارب) (آنندراج) (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) مستی یا آغاز سکر (از المنجد) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه)( 1) مقابل هشیاری (آنندراج) (برهان قاطع ||) بوی (منتهی الارب) (آنندراج) رایحه (المنجد) (اقرب الموارد ||) می خوارگی مخموری عیش و عشرت || شراب...
نشوه
[نُشْ وَ] (ع مص) بوی کردن چیزی را (از منتهی الارب) بوی کردن خوشبوی را (آنندراج) بوییدن چیزی را (از المنجد) (از اقرب الموارد) نِشوَه نَشوَه (معجم متن اللغه ||) مست گردیدن (آنندراج) (از المنجد) (از اقرب الموارد) نَشوَه نِشوَه (آنندراج) (المنجد) (اقرب الموارد) نَشْوْ (المنجد) (اقرب الموارد ||) دانستن...
نشوه
[نِشْ وَ] (ع مص) نَشوَه نُشوَه رجوع به نُشوَه شود.
نشوه
[نَشْ وِ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان ساوه در 33 هزارگزی ساوه در جلگهء سردسیری واقع است و 264 تن سکنه دارد، آبش از قنات، محصولش غلات و سیب زمینی و بنشن و میوه ها، شغل اهالی زراعت و گله داری و جاجیم ( بافی است...
نشوه بخش
[نَشْ وَ / وِ بَ] (نف مرکب)مستی آورنده || سرور و خوشحالی آورنده (ناظم الاطباء).
