نصاء
[نِ] (ع مص) موی پیشانی یکدیگر را گرفتن (آنندراج) مناصاه (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) رجوع به مناصاه شود.
نصائب
[نَ ءِ] (ع اِ) سنگهائی که گرداگرد حوض نصب کرده و فرجه های آنها را با گل گیرند (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از متن اللغه ||) جِ نصیبه رجوع به نصیبه شود.
نصائح
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نصیحه رجوع به نصیحه و نصایح شود.
نصائر
[نَ ءِ] (ع اِ) عطایا (متن اللغه) جِ نصیره (به معنی عطیه) (از المنجد) رجوع به نصیره شود || جِ نصیره (تأنیث نصیر به معنی ناصر) (از المنجد) رجوع به نصیر و نصیره شود.
نصاب
[نِ] (ع اِ) آن قدر از مال که زکوه واجب گردد بر وی (منتهی الارب) (از غیاث اللغات) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) اصل مال چون بدان حد رسد که زکوه واجب شود (السامی) حدّی است از مال که واجب شود در آن زکاه چون دویست درهم یا بیست دینار...
نصاب
[نَصْ صا] (ع ص) آن که به کاری پردازد که بدان مأمور و منصوب نشده باشد، مث آنکه رسالت می کند بی آنکه او را به رسالت انتخاب و مأمور کرده باشند (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از المنجد ||) عیّار حیله باز (ناظم الاطباء) در تداول عامه [...
نصاح
[نِ] (ع اِ) رشته (منتهی الارب) (دهار) (آنندراج) (از مهذب الاسماء) سلک (منتهی الارب) (آنندراج) (متن اللغه) (اقرب الموارد) (المنجد) رشته که بدان چیزی دوزند (فرهنگ خطی) (از متن اللغه) رشتهء خیاط (فرهنگ خطی) خیط (متن اللغه) (اقرب الموارد) (المنجد) ج، نُصُح، نِصاحَه.
نصاح
[نَص صا] (ع ص) درزی (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) خیاط (ناظم الاطباء) (از متن اللغه) (اقرب الموارد) (المنجد) ناصحی ناصح (متن اللغه).
نصاح
[نُصْ صا] (ع ص، اِ) جِ ناصح رجوع به ناصح شود.
نصاحات
[نِ] (ع اِ) چرم ها و رسن های حلقه دار که آن را نصب کرده بوزنگان را شکار کنند (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغه) (ناظم الاطباء) (از المنجد) مفرد آن نِصاحِه است || جلدها جلود (از متن اللغه) پوستها، که دوخته می شود بعض آن بر دیگری واحد آن...
نصاحت
[نَ حَ] (ع مص) نُصح (یادداشت مؤلف) نصاحه رجوع به نصاحه شود.
نصاحه
[نَ حَ] (ع مص) پند دادن (آنندراج) نصیحت کردن (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج) نصاحیه (منتهی الارب) نَصح نُصح نِصاحَه نُصوح نَصیحَه (از متن اللغه) رجوع به نُصح شود.
نصاحه
[نِ حَ] (ع مص) نَصاحَ ه نَصح نُصح نصاحیه (المنجد) (متن اللغه) رجوع به نُصح شود (|| اِ) جِ نصاح است رجوع به نِصاح شود( 1 ||) واحد نصاحات است رجوع به نصاحات شود ( 1) - هاء در آخر آن علامت تأنیث جمع است (از متن اللغه).
نصاحیه
[نَ یَ] (ع مص) نصیحت کردن و پند دادن کسی را (از منتهی الارب) نَصاحَه نِصاحَه نَصح نُصح (المنجد) (متن اللغه) رجوع به نُصح شود.
نصار
[نَصْ صا] (اِخ) یکی از طوایف بنی کعب خوزستان است این طایفه شامل عشایر یعوره و مفالی است که در اهواز و بوشهر بسر می برند رجوع به جغرافیای سیاسی کیهان ص 90 شود.
نصار
[نُصْ صا] (ع ص، اِ) جِ ناصر رجوع به ناصر شود.
نصارا
[نَ] (ع ص، اِ) نصاری رجوع به نَصاری شود.
نصار پاشا
[نَصْ صا] (اِخ) (ال ) محمد، بای محبوب تونس است، به سال 1885 م ولادت یافت و در 1906 به سلطنت رسید و تا سال وفاتش 1922 ) حکمرانی کرد (اعلام المنجد) ).
نصاری
[نَ را] (ع ص، اِ) جِ نصرانی (ترجمان علامهء جرجانی) (السامی) (دهار) (از متن اللغه) (از المنجد) (از اقرب الموارد ||) جِ نصران و نصرانه || ترسایان (ناظم الاطباء) پیروان دین حضرت عیسی مسیح (از المنجد) جِ نصرانی رجوع به نصرانی شود.
نصاص
[نَصْ صا] (ع ص) نعت فاعلی است از نص به معنی حرکت دادن و جنبانیدن (از متن اللغه ||) رجل نصاص الانف؛ مرد سخت خشمناک که بینی بجنباند (منتهی الارب) (آنندراج) که بینی برکشد و بجنباند (از ناظم الاطباء).
