نجاره
[نِ رَ] (ع اِمص) درودگری (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (مهذب الاسما) حرفهء نجار (المنجد).
نجاره
[نِ رَ] (اِخ) آبکی است شور مقابل صفینه (منتهی الارب) در دوروزه راه از مکه (معجم البلدان).
نجاره
[نُ رَ] (ع اِ) تراشه (منتهی الارب) (آنندراج) تراشهء چوب (ناظم الاطباء) آنچه هنگام نجاری و تراشیدن چوب به زمین ریزد (از المنجد).
نجاره
[نِ رَ / رِ] (ص) مخفف خوش نجاره یعنی اصیل در لغت عرب نِجار بمعنی نژاد و اصل است و گمان میکنم در فارسی آن را نجاره کرده اند و بمعنی اصیل و نجیب به کار برده اند، آنگاه که خوش نجاره گفته اند، و گاهی هم که نجارهء تنها...
نجاری
[نَجْ جا] (حامص) درودگری (ناظم الاطباء) نجارت نجاره دروگری درگری عمل نجار رجوع به نجار شود -امثال: کار بوزینه نیست نجاری.
نجاری
[نَجْ جا] (ص نسبی) منسوب است به نجار که بطنی است از خزرج (انساب سمعانی ||) منسوب است به بنوالنجار که محله ای است در کوفه (انساب سمعانی).
نجاری
[نَجْ جا] (اِخ) نام جمعی از طایفهء معتزله که به عذاب قبر قائل نیستند و قرآن را مخلوق میدانند و رؤیت رب را منکرند (انساب سمعانی) رجوع به نجاریه شود.
نجاری
[نَ را] (ع ص) شتر تشنه از خوردن تخم گیاه بری (آنندراج): ابل نجاری؛ شتران تشنه (ناظم الاطباء) نجری (منتهی الارب) (المنجد).
نجاری سمرقندی
[نَجْ جا یِ سَ مَ قَ] (اِخ) اسعد، ملقب به سعدالدین و متخلص به نجاری از شاعران نیمهء اول قرن ششم هجری است و به روایت نظامی عروضی در چهارمقاله نام او را نجار ساغرجی( 1) نوشته و « اکثر نظم او رباعیات است و در آن شیوه شهرتی دارد...
نجاریه
[نَجْ جا ری یَ] (اِخ) یکی از شش فرقهء مجبره (بیان الادیان) نام فرقه ای بزرگ از فرق اسلامیه است اینان اصحاب محمد بن حسین نجارند و در خلق افعال با اهل سنت موافقند و گویند استطاعت با فعل توأم است و بنده فعلش کسبی است، در صفات وجودیه و...
نجاز
[نَ] (ع مص) نجز انجاز (المنجد) روا کردن حاجت قضای حاجت رجوع به نجز شود.
نجاسات
[نَ / نِ] (از ع، اِ) جِ نجاست رجوع به نجاست شود (|| اصطلاح فقه) آنچه اگر لباس یا بدن بدان آلوده بود، نماز کردن نشاید نجاسات عبارتند از: 1 و 2- بول و غایط از حیوان حرام گوشت و دارای نفس سایله 3 و 4 و 5- مرده و...
نجاست
[نَ / نِ سَ] (از ع، اِ) پلیدی ناپاکی (ناظم الاطباء) پلیدی (السامی) (غیاث اللغات) (مهذب الاسما) ریخ (زمخشری) خبث (منتهی الارب) رجس || فضلهء انسان و دیگر حیوانات غیر از ستور (ناظم الاطباء) غایط : مگس بر نجاست آدمی نیکوتر از آنک علماء بر درگاه سلطان (کیمیای سعادت) یکی...
نجاسه
[نَ سَ] (ع مص) پلید شدن (ترجمان علامهء جرجانی ص 98 ) ناپاک و پلید گردیدن (از منتهی الارب) (آنندراج ||) پلید بودن (از اقرب الموارد) نَجْس نَجَس رجوع به نَجْس و نجاست شود.
نجاش
[نِ] (ع اِ) دوالی( 1) است که در میان دو پوست کرده بدوزند (از منتهی الارب) (آنندراج) دوالی که در میان دو چرم گذاشته آن چاپ شده است « دوائی » را بدوزند (ناظم الاطباء) ( 1) - در منتهی الارب به غلط.
نجاش
[نَجْ جا] (ع ص) شکاری صیاد (ناظم الاطباء) صائد (المنجد) ناجش || که سواران و چهارپایان را راند (از اقرب الموارد).
نجاشه
[نِ شَ]( 1) (ع مص) شتاب رفتن نجش (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) زود برفتن (زوزنی) ( 1) - در المنجد به فتح اول [ نَ شَ ] ضبط شده است.
نجاشی
[نَ شی ی] (ع ص) آنکه برماند( 1)شکار را بسوی شکاری (از منتهی الارب) (آنندراج) آنکه می رماند شکار را تا بسوی چاپ « برماند » بجای « برساند » شکارچی رود (ناظم الاطباء) ناجش آهوگردان شکارگردان شکارانگیز ( 1) - در منتهی الارب شده و صورت اخیر درست تر...
نجاشی
[نَ شی ی / نَ / نِ شی ی / نِ] (اِ)لقب عام ملوک حبشه (از آثارالباقیه) لقب پادشاه حبشه (غیاث اللغات از صراح) معرب نیجوستی است که در زبان حبشی بمعنی ملک است (از المنجد) : چو از نقش نجاشی بازپرداخت به مهر نام خسرو نامه ای ساختنظامی قیصر...
نجاشی
[نَ] (اِخ) احمدبن علی بن احمد نجاشی اسدی کوفی، مکنی به ابوالخیر یا ابوالحسن یا ابوالعباس و معروف به ابن الکوفی و نجاشی و شیخ نجاشی صاحب رجال، از علمای ثقهء امامیه است وی در قرن پنجم هجری میزیسته و از شاگردان سید مرتضی علم الهدی بوده است از تألیفات...
