نجدات
[نَ جَ] (اِخ) اصحاب نجده بن عامر حنفی خارجی (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) پیروان نجده بن عامر الحنفی (بیان الادیان) نام فرقه ای است از خوارج که از پیروان نجده بن عامر حنفی هستند نجده بن عامر با سپاه خود از یمامه به قصد بیعت و پیوستن با نافع بن...
نجدت
[نَ دَ] (ع اِمص) شجاعت دلیری مردانگی (ناظم الاطباء) دلاوری نوع دوم از یازده نوع تحت جنس شجاعت، و آن عبارت است از آنکه نفس واثق بود به ثبات خود تا در حال نزع، خوف و فزع بر او متطرق نگردد و حرکات نامنظم از او صادر نشود (نفایس الفنون)...
نجده
[نَ دَ] (ع اِ) یکی نجد (المنجد) رجوع به نجد شود (|| اِمص) دلیری (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (دهار) مردانگی (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات) شجاعت (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) (المنجد ||) قوّت (منتهی الارب) (آنندراج) سختی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) شدت بأس (المنجد) (ناظم الاطباء):...
نجده
[نَ دَ] (اِخ) ابن عامر حروری حنفی رئیس طایفهء حروریه و از خوارج و مؤسس فرقهء نجدات یا نجدیه است وی به سال 36 هجری تولد یافت و به سال 66 ه ق در یمامه خروج کرد، سپس به بحرین آمد و سرانجام در جوانی به سال 68 ه...
نجده
[نَ دَ / دِ] (از ع، اِمص، اِ) دلیری (جهانگیری) (غیاث اللغات) مردانگی (جهانگیری) شجاعت (غیاث اللغات) نجده || قوت سختی (جهانگیری) رجوع به نجدت و نجده شود || سرود (غیاث اللغات) : نجده ای ساز از شکسته دلان( 1) اینچنین نجده را شکست مدهخاقانی || مجازاً، بمعنی شجاع (غیاث...
نجدی
[نَ] (ص نسبی) منسوب به نجد (ناظم الاطباء) (الانساب سمعانی ||) متوطن در نجد (ناظم الاطباء (||) اِخ) نجدی و شیخ نجدی، کنایه از شیطان است در لباب الانساب ذیل نسبت نجدی آرد: بدانجا منسوب است ابلیس لعنه الله هنگامی که نزد قریش به دارالندوه رفت و آنان در کار...
نجدی
[نَ] (اِخ) میر نجدی یزدی از شاعران قرن دهم هجری و به روایت صادقی کتابدار، از سادات عالی نسب یزد است بارها به هندوستان مسافرت کرده او راست: با غیر همدمی و می ناب میزنی بر آتش محبت ما آب میزنی فرداست ای امام که از کفر غمزه اش ناقوس...
نجذ
[نَ] (ع اِ) سخن سخت (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) کلام شدید (معجم متن اللغه (||) مص) سخت گزیدن به دندانهای سپسین (منتهی الارب) (آنندراج) با نواجذ به سختی گاز گرفتن و گزیدن (اقرب الموارد) به شدت گزیدن (از معجم متن اللغه ||) ستیهیدن (آنندراج) ستیهیدن بر کسی (از ناظم...
نجر
[نَ] (ع اِ) اصل هر چیزی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) اصل (اقرب الموارد) (المنجد) نِجار نُجار (المنجد ||) نژاد (منتهی الارب ||) حسب (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد ||) گونه (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) رنگ (ناظم الاطباء) لون (اقرب الموارد) نجار [ نِ / نُ...
نجر
[نَ] (اِخ) نام زمین مکه و زمین مدینه است (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).
نجر
[نَ جَ] (ع اِمص) تشنگی شتر و گوسفند (منتهی الارب) (آنندراج) تشنگی که در شتر و گوسفند بر اثر خوردن حبوب عارض شود بدانسان که هرگز سیرآب نشود و مریض گردد و بمیرد، و همچنین تشنگی انسان از خوردن شیر ترش و سیراب نشدن وی (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء)...
نجران
[نَ] (ع اِ) چوبی که پاشنهء در بر وی گردد (منتهی الارب) (آنندراج) چوبی که پاشنهء در به روی وی گردش کند (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد (||) ص) تشنه (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) عطشان (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد).
نجران
[نَ] (اِخ) سوم بلاد یمن است :شهرهای معظم آن [ یمن ] صنعا بود و عدن و نجران (تاریخ بیهق ص 18 ) از بلاد یمن است و در سال دهم هجرت مسیحیانِ این شهر گروهی را برای ملاقات و مذاکره با پیغمبر اسلام به مدینه فرستادند، پیغمبر ایشان را...
نجرانی
[نَ] (ص نسبی) منسوب به نجران که موضعی است در ناحیهء یمن (انساب سمعانی) رجوع به نجران شود.
نجره
[نَ جِ رَ] (ع ص) ابل نجره؛ شتر تشنه از خوردن حبه (منتهی الارب) (آنندراج) به نَجَر مبتلاشده (المنجد) رجوع به نجر شود.
نجری
[نَ را] (ع ص) شتر تشنه از خوردن تخم گیاه بری (منتهی الارب).
نجز
[نَ] (ع اِمص) اسم است انجاز را، و گویند: انت علی نجز حاجتک، به فتح یا ضم نون؛ یعنی نزدیک به روائی حاجت خودی (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (از المنجد ||) نزدیکی به روائی [ حاجت ] (لغتنامهء مقامات حریری) (فرهنگ خطی (||) اِ) حاجت نزدیک به روائی نُجْز...
نجز
[نُ] (ع اِمص) نَجْز رجوع به نَجْز شود.
نجز
[نَ جَ] (ع مص) سپری شدن نابود گشتن (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) منقضی شدن فنا شدن و این در استعمال از نَجْز فصیح تر است (اقرب الموارد) سپری و نیست شدن (فرهنگ خطی) (از تاج المصادر بیهقی) انقضاء (المنجد) فنا شدن (المنجد) رجوع به نَجْز شود || منقطع...
نجس
[نَ / نَ جِ / نَ جَ / نِ / نَ جُ]( 1) (ع ص)پلید (منتهی الارب) (آنندراج) (از فرهنگ نظام) (از ناظم الاطباء) مقابل طاهر (فرهنگ نظام) (اقرب الموارد) پلید (مهذب الاسما) طَفِس ریمن پلشت رجس قذر (یادداشت مؤلف) ج، انجاس ( 1) - و گویند نَجَس برای واحد...
