نجبا
[نُ جَ] (از ع، ص، اِ) مردمان نجیب و اصیل و بزرگزاده و گرامی گوهر (ناظم الاطباء) نجباء رجوع به نجباء شود (|| اصطلاح صوفیه) اطلاق شود بر چهل مردی که مأمور اصلاح احوال مردم و حمل اثقال آنان و متصرف در حقوق خلق باشند و لاغیر (از کشاف اصطلاحات...
نجباء
[نُ جَ] (ع ص، اِ) جِ نجیب رجوع به نجیب شود.
نجبه
[نَ بَ] (ع اِ) یک بار گزیدگی مورچه (ناظم الاطباء (||) مص) گزیدن مورچه کسی را (از معجم متن اللغه).
نجبه
[نُ جَ بَ] (ع ص) گرامی گوهر (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نجیب (معجم متن اللغه) (ناظم الاطباء) کریم (از اقرب الموارد) ج، انجاب.
نجبه
[نَ جَ بَ] (ع اِ) واحد نَجَب (از معجم متن اللغه) رجوع به نجب شود.
نجبی
[نَ جَ] (ص نسبی) منسوب به نجب || سقاء نجبی؛ مشک پیراسته به پوست درخت یا به پوست تنهء طلح (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) مشک دباغی شده با نجب یا با پوست تنهء طلح (از اقرب الموارد).
نجث
[نَ] (ع مص) بازکاویدن و تفتیش کردن (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) جستجو کردن از چیزی (از اقرب الموارد||) بر بدی و گمراهی ورغلانیدن قوم را و فریاد خواستن از ایشان (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) فریاد خواستن (تاج المصادر بیهقی).
نجث
[نُ جُ / نُ] (ع اِ) زره (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) درع (اقرب الموارد) (المنجد ||) غلاف دل (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسما) غلاف قلب (اقرب الموارد) (المنجد ||) سرای مرد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) خانهء مرد (اقرب الموارد) ج، انجاث.
نجث
[نَ جِ] (ع ص) بازکاونده جوینده (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) آنکه تتبع در اخبار کند و استخراج کند اخبار را (از المنجد).
نجح
[نُ] (ع اِمص) پیروزی (از ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام) (مهذب الاسما) فیروزی (آنندراج) (غیاث اللغات) نجاح فوز کامیابی کامروائی ظفر : فوز نایافته شدم مانده نجح نایافته شدم مغمورمسعودسعد بشارت این فتح عظیم و نجح جسیم به جملگی دیار اسلام برسید (ترجمهء تاریخ یمینی ص 395 ) و نیز رجوع...
نجح
[نَ / نُ] (ع مص) پیروز شدن (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد ||) برآمدن حاجت (از منتهی الارب) (آنندراج) (فرهنگ نظام) (غیاث اللغات) برآورده شدن حاجت (از ناظم الاطباء) روا شدن حاجت (از ناظم الاطباء) روا شدن حاجت (تاج المصادر بیهقی) نجاح (المنجد ||) آسان گردیدن...
نجخ
[نَ] (ع مص) نازیدن فخر کردن (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از المنجد ||) برخاستن فتنه و جز آن (منتهی الارب ||) چاه کندن (منتهی الارب) حفر کردن چاه (از اقرب الموارد) (از المنجد ||) دفع کردن سیل در مسند وادی، پس ریختن آن در میان آب (منتهی الارب) (از...
نجد
[نَ] (ع اِ) زمین بلند (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) آنچه مشرف و مرتفع باشد از زمین (اقرب الموارد) زمینی بر بالا (مهذب الاسما) فراز (نصاب) خلاف غور (غیاث اللغات) ج، انجد، انجاد، نجاد، نجود، نُجُ د، انجده : نوع انسان چنان نواحی و مراتع به چشم و...
نجد
[نَ جِ] (ع ص) آنکه از کار یا زحمتی عرق کند (از اقرب الموارد) (از المنجد ||) دلاورِ درآینده در اموری که دیگران در آن عاجز باشند (آنندراج) (منتهی الارب) نُجُ د (المنجد) ج، انجاد || سریع الاجابه در آنچه بدان خوانده شود نُجُد (از المنجد) ج، انجاد.
نجد
[نُ جُ] (ع ص) نَجِد رجوع به نَجِد شود.
نجد
[نُ جُ] (ع ص، اِ) جِ نَجید رجوع به نجید شود || جِ نَجود رجوع به نَجود شود || جِ نجد رجوع به نَجْد شود.
نجد
[نَ جَ] (ع مص) رنج دیدن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء ||) مانده شدن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) اعیا (اقرب الموارد ||) اندوهناک گردیدن (آنندراج ||) خوی کردن از ماندگی و رنج (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (آنندراج ||) کندخاطر گردیدن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) بلید...
نجد
[نَ] (اِخ) سرزمین کوهستانی است در شمال جزیره العرب، و مقابل آن تهامه است و آن منطقه ای است ساحلی در مغرب آن (از اعلام المنجد) از بلاد عرب آنچه برخلاف غور است که تهامه باشد، و گاهی جیم را ضمه دهند مذکر آید و اعلای نجد تهامه و یمن...
نجد
[نَ] (اِخ) اقلیمی است در عربستان سعودی مرکز آن ریاض است رجوع به عربستان سعودی شود.
نجداء
[نُ جَ] (ع ص) دلیر درگذرنده در امور معضل (از آنندراج) جِ نجید رجوع به نجید شود.
