نبونصر
734 قم) پادشاه آسور است در زمان سلطنت وی (به سال 732 قم) بابل به تصرف آسوریان درآمد رجوع - [نَ نَ] (اِخ) ( 747 به تاریخ ایران باستان ص 110 و 126 شود.
نبونید
[نَ] (اِخ) آخرین پادشاه بابل است وی با کوروش کبیر معاصر بود بعد از فوت بخت النصر (به سال 561 قم) در مدت شش سال اول رب النوع بابلی ها در « سین » نام را که پسر کاهنهء « نبونید » سه نفر سلطنت کردند، در حدود 555 قم...
نبوه
[نَبْ وَ] (ع مص) بازماندن شمشیر از کار (از منتهی الارب) (اقرب الموارد) رجوع به نَبْوَت شود : سنان لسان و تیغ بیان و الشعراء یتبعهم الغاوون از هیبت جلال نبوّت در غمد کلال و نَبْوَت بماند (مقدمهء حافظ ||) جفوه (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) ج، نبوات || اقامت...
نبوه
[نُ بُوْ وَ] (ع مص) خبر دادن از غیب یا آینده به الهام خدائی (از المنجد ||) خبر دادن از خدا و آنچه بدو تعلق دارد (از المنجد) پیغامبری (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) نبوءه نبوت رجوع به نبوّت شود.
نبوی
[نَ بَ وی ی / وی] (از ع، ص نسبی)منسوب به نبی و پیغمبر (ناظم الاطباء) : بزرگوارا نام آورا خداوندا حدیث خواهم کردن به تو یکی نبوی منوچهری ایا ستوده به تو خانوادهء نبوی جهان گرفته به رای صواب و عزم قوی سوزنی گیسوی تو شهپر همای نبوی دانسوزنی...
نبویه
[نَ بَ وی یَ] (ع ص نسبی) منسوب به نبی نبوی.
نبویه موسی
دارد به « المراه و العمل » [نَ بَ وی یَ سا] (اِخ) از زنان دانشمند و شاعر و روزنامه نویس مصر است دیوان شعر و نیز کتابی بنام ( سال 1370 ه ق درگذشت (از معجم المؤلفین ج 14 ص 75.
نبه
[نَبْ بَ] (ع اِ) بوی بد (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
نبه
[نُبْهْ] (ع اِمص) زیرکی بیداری فطانت (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نباهت فطنت ضد خمول (از معجم متن اللغه) فطنه (المنجد (||) مص) یادآوری فراموش شده را (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) برخاستن از خواب (از معجم متن اللغه) (از اقرب الموارد) بیدار شدن (از اقرب الموارد) (از المنجد)...
نبه
[نُ بُهْ] (ع ص، اِ) جِ نابه (منتهی الارب) رجوع به نابه شود.
نبه
[نَبْهْ] (ع اِمص) زیرکی (اقرب الموارد) فطنت (|| مص) آگاه شدن (غیاث اللغات).
نبه
[نَ بَهْ] (ع مص) یادآوری کاری را که فراموش بود (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء ||) بیدار شدن از خواب (از معجم متن اللغه) (از ناظم الاطباء) بیدار شدن (زوزنی ||) زیرک گردیدن در کاری (از ناظم الاطباء): نبه للامر نبهاً؛ فطن له (اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه)...
نبه
[نَ بِهْ] (ع ص) بلندآوازه نبیه نَبَهْ نابه (از معجم متن اللغه) نام آور برای واحد و جمع یکسان است (از منتهی الارب) مشهور (اقرب الموارد) (منتهی الارب) مشهور معروف (ناظم الاطباء) رجوع به نَبَهْ شود || گرامی (منتهی الارب) شریف (اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) (المنجد) نبیه نبه...
نبهاء
[نُ بَ] (ع ص، اِ) جِ نَبِه رجوع به نبه شود || جِ نَبَه، بمعنی فطن و زیرک و ذونباهه رجوع به نبه شود.
نبهان
( [نَ] (اِخ) ابن عمرو پدر قبیله ای است از بطون طی در عرب (ریحانه الادب ج 4 ص 163.
نبهانی
[نَ] (ص نسبی) منسوب است به نبهان که پدر قبیله ای است از بطون بنی طی رجوع به نبهان شود.
نبهانی
[نَ] (اِخ) یوسف بن اسماعیل بیروتی از محدثان و مؤلفان متأخر عرب است، مؤلف ریحانه الادب با ذکر نام ده جلد از مصنفات او راست: آل طه یا آل خیر نبی جدکم خیره و « تا چهل وهشت کتاب بدو منسوب و تماماً در مصر یا بیروت چاپ شده »...
نبهانیه
[نَ نی یَ] (اِخ) قریهء بزرگی است بنی والیه از قبیلهء بنی اسد را (از معجم البلدان).
نبهرج
فارسی پول بد قلب ناسره (ناظم الاطباء) زائف ردی (از متن اللغه ||) ناسزا || زبون « نبهرهء » [نَ بَ رَ] (معرب، ص) مأخوذ از ||هیچکاره (منتهی الارب) رجوع به نبهره شود.
نبهرجه
[نَ بَ رَ جَ] (معرب، ص) نبهرج (از اقرب الموارد) من الدراهم ما یرده التجار (تعریفات) نبهرج مأخوذ از نبهرهء فارسی است رجوع به نبهره شود.
