نبعه
[نَ عَ] (ع اِ) چوبی و پاره ای از نبع (از منتهی الارب) واحد نبع یک درخت نبع (ناظم الاطباء) واحد نبع است، درختی که از آن کمان سازند (از معجم البلدان ||) چوب کمان چوب خدنگ (فرهنگ خطی ||) در مورد کمان نیز استعمال شود (از المنجد) کمان ||...
نبعه
[نَ عَ] (اِخ) جائی است در عرفات (منتهی الارب) (از معجم البلدان) نبعه و نبیعه، دو موضع یا دو کوه است در عرفات (معجم البلدان).
نبعه
[نَ عَ] (اِخ) بلدی است در عمان (معجم متن اللغه) (از معجم البلدان).
نبغ
[نَ] (ع اِ) غبار آسیا (منتهی الارب) (آنندراج) نباغ گرد و غبار آسیا (ناظم الاطباء) غبار الرحی (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (المنجد (||) مص) ظاهر و آشکار گردیدن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) آشکار شدن (تاج المصادر بیهقی) بیرون آمدن ظاهر شدن: نبغ الشی ءُ نبغاً و...
نبغه
[نَ بَ غَ] (ع اِ) آرد (ناظم الاطباء ||) نبغه القوم؛ میانهء گروه (منتهی الارب) (آنندراج)، وسط ایشان (از معجم متن اللغه)، وسط ایشان، یعنی برگزیدهء ایشان (از اقرب الموارد) وسط قوم و برگزیده قوم (ناظم الاطباء) خیارهم (المنجد).
نبق
[نَ] (ع مص) نوشتن (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) کتابت (اقرب الموارد) (از المنجد) (تاج المصادر بیهقی): نبق الرجل نبقاً؛ کتب (اقرب الموارد) نبق الکتاب نبقاً؛ سطره و کتب (معجم متن اللغه ||): خارج شدن و آشکار گشتن (از المنجد): نبق الشی ء؛ خرج (اقرب الموارد (||) اِ) آردمانندی...
نبق
[نَ / نِ / نَ بِ / نَ بَ] (ع اِ) کُنار که بر سدر است (منتهی الارب) (آنندراج) کنار که بار درخت سدر باشد (ناظم الاطباء) بار درخت سدر (از المنجد) کنار (قاموس) (دهار) (دستوراللغه) بار درخت کنار (غیاث اللغات) نَبق و نِبق و نَبِق و نَبَق؛ بار درخت...
نبقه
[نَ قَ] (ع اِ) واحد نبق است (از اقرب الموارد) یک عدد کُنار (ناظم الاطباء ||) میوهء کنار میوهء سدر لوکچه (یادداشت مؤلف) رجوع به نبق شود عناب بری عناب وحشی (یادداشت مؤلف).
نبک
[نَ] (اِ) زهاب را گویند، و آن تراویدن آب باشد از کنار چشمه و رودخانه (برهان قاطع) (آنندراج) زه آب (لغت فرس اسدی) (اوبهی) زهاب تراوش آب از کنار چشمه و رودخانه (برهان قاطع) بمعنی تراویدن آب بود از کنار چشمه و رودخانه، و آن را به پارسی زهاب نیز...
نبک
[نَ بَ / نَ] (ع اِ) جِ نَبْکه و نَبَکه رجوع به نبکه شود.
نبک
[نَ] (اِخ) قریه ای است بین حمص و دمشق (از معجم البلدان).
نبکه
[نَ بَ کَ / نَ کَ] (ع اِ) زمین که در آن نشیب و فراز باشد || پشته ریگ تودهء خرد || پشتهء تیزسر، و گاهی سرخ هم باشد (منتهی الارب) (آنندراج) ج، نبک، نبوک، نباک.
نبل
[نَ] (ع اِ) تیر (فرهنگ نظام) (غیاث اللغات) (دهار) (مهذب الاسما) تیرهای عربی نبل تیرهای عربی بود و نشاب تیرهای ترکی است (از اقرب الموارد) تیر مؤنث آید واحد ندارد، یا [ واحد آن ] نبله است، یا خود واحد است (منتهی الارب) (آنندراج) تیرهای تازی، و مؤنث آید، و...
نبل
[نُ] (ع اِمص) نجابت بزرگی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نجابت (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) شرف بزرگواری || فضل (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه ||) آگاهی || تیزی خاطر (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ذکاء (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) نُبلَه (منتهی الارب ||)...
نبل
[نَ بَ] (ع ص، اِ) تیزخاطر (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): رجل نبل؛ ذونُبل (اقرب الموارد ||) گرامی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ج، نبله، نبال || بزرگ و خرد به این معنی از اضداد است (غیاث اللغات از صراح و شرح نصاب) خرد و کلان از هر چیزی (ناظم...
نبل
[نُ بَ] (ع اِ) سنگ استنجا (منتهی الارب) (آنندراج ||) سنگ های خرد و سنگ های بزرگ جِ نبله رجوع به نُبلَه شود.
نبل
[نُبْ بَ] (ع ص، اِ) جِ نابل رجوع به نابل شود || قوم نبل؛ رماه (اقرب الموارد).
نبل
[نُ بِ] (اِخ)( 1) نوبل آلفرد برنارد از دانشمندان و مکتشفان بزرگ جهان و مبتکر جایزهء نبل است وی به سال 1833 م در سوئد تولد یافت پدرش امانوئل، مهندس ساختمان بود آلفرد نبل باآنکه تحصیلات کلاسی مرتبی نداشت اما به برکت هوش و پشتکار فوق العادهء خود توانست در...
نبلاء
[نُ بَ] (ع ص، اِ) جِ نبیل رجوع به نبیل شود || جِ نبل، بمعنی با فضل و بزرگی رجوع به نبل شود.
نبلات
[نُ بَ] (ع اِ) جِ نَبلَه (المنجد) رجوع به نبله شود.
