نبیذه
[نَ ذَ] (ع ص، اِ) بز که نخورند آن را جهت لاغری (منتهی الارب) (آنندراج) آنچه از لاغری خورده نشود (از اقرب الموارد) گوسپندی که به علت لاغری خورده نشود (از متن اللغه ||) تأنیث نبیذ است (از اقرب الموارد) رجوع به نبیذ شود || خاکی که از چاه برآورند...
نبیر
[نَ] (اِ) نبیره (انجمن آرا) فرزندزاده را گویند عموماً (برهان قاطع) فرزندزاده (ناظم الاطباء) (آنندراج) : نبیر جهاندار روشن روان که با داد او پیر گردد جوانفردوسی نبیر و پسر داشتم لشکری شده نامبردارِ هر کشوریفردوسی که چندین نبیر و پسر داشتم همی سر ز خورشید بگذاشتمفردوسی رجوع به نبیره...
نبیر
[نَ] (معرب، اِ) مأخوذ از پنیر فارسی و بمعنی آن (ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغه) پنیر (منتهی الارب) (معجم متن اللغه) جبن (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
نبیر
[نُ بَ] (ع ص) مرد زیرک (منتهی الارب) (آنندراج) مرد کیس (از اقرب الموارد) (معجم متن اللغه).
نبیره
[نَ رَ / رِ] (اِ)( 1) بمعنی فرزندزاده باشد عموماً، و پسرزاده را گویند خصوصاً، و بعضی دخترزاده را هم گفته اند (برهان قاطع) (از غیاث اللغات) و بعضی دیگر پسر پسر و پسر دختر را میگویند (برهان قاطع) فرزندزاده (انجمن آرا) (آنندراج) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) پسرزاده دخترزاده (ناظم...
نبیرهء سام
[نَ رَ / رِ یِ] (اِخ) رستم لقب رستم است، چه او فرزند زال و زال فرزند سام است : گر بدیدی تن چو کوه تو را به نبرد اندرون نبیرهء سام درزمان سوی تو فرستادی رخش با زین خسروی و ستامفرخی.
نبیسه
[نَ سَ / سِ] (اِ) فرزندزاده را گویند که از جانب پسر باشد (برهان قاطع) (آنندراج) پسرزاده (ناظم الاطباء) دخترزاده و بعضی گویند که بمعنی پسرزاده نیز آمده (غیاث اللغات) نواسه نواسی نپسه نبس نبسه (حاشیهء معین بر برهان قاطع) رجوع به نبسه شود.
نبیسیدن
[نِ دَ] (مص) نبشتن نوشتن نویسیدن : پس این دو نام بر کرانه های او نبیس (التفهیم) پس پیغامبر علیه السلام علی را گفت بنبیس که این هر دو نام بزرگ خدای عزوجل است (قصص الانبیاء).
نبی شاه
[نَ] (اِخ) از شعرای پارسی گوی سند است در قرن دوازدهم هجری میزیسته مؤلف تذکرهء ید بیضا وی را به سال 1145 ه ق در سنین پیری ملاقات کرده است به نقل مؤلف مقالات الشعراء وی مردی جهانگرد و مایل به سیاحت بوده، زنش نیز چون او علیحده گاهی با...
نبیص
[نَ] (ع اِ) زفیر که کودکان به لب برآرند چون خواهند که مرغان با هم جفت گیرند (آنندراج) (منتهی الارب (||) مص) به لب بانگ برآوردن کودک تا مرغان جفت گیرند (منتهی الارب) (از اقرب الموارد ||) سست بانگ کردن پرنده و گنجشک (از منتهی الارب) (اقرب الموارد) رجوع به...
نبی صوفی
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه، در 3 هزارگزی جنوب شرقی جادهء شوسهء مراغه به میانه در ناحیهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 267 تن سکنه دارد آبش از چشمه سارها و محصولش غلات و زردآلو و ( نخود و شغل اهالی زراعت...
نبیط
[نَ] (اِخ) گروهی از مردم که در بطایح فرودآمدند (منتهی الارب) گروه نبط که در بطایح میان عراقین فرودآمدند (ناظم الاطباء) (از بحر الجواهر) رجوع به نبط و نبطی شود.
نبیط
[نَ] (ع اِ) آبی که خارج شود از چاه چون آن را حفر کنند (از معجم متن اللغه).
نبیطاء
[نُ بَ] (اِخ) کوهی است در راه مکه (منتهی الارب).
نبیع
[نَ] (ع اِ) عَرَق (اقرب الموارد) (المنجد) خوی.
نبیع
[نُ بَ] (اِخ) موضعی است در حجاز، گویا در نزدیکی مدینه (از معجم البلدان).
نبیعه
[نُ بَ عَ] (اِخ) جائی است در عرفات (منتهی) (از معجم البلدان).
نبیغ
[نَ] (ع ص) مرد عظیم الشأن (از اقرب الموارد) (از المنجد) ج، نُبَغاء (|| مص) جنبانیدن خرمابن نر را تا غبارش برخاسته بر شکوفهء خرمابن ماده نشیند، و این را لقاح نامند (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).
نبیقه
[نَ قَ] (ع اِ) گره جای برآمدن خوشهء انگور چون کلان گردد (منتهی الارب) (آنندراج) زمعه الکرم اذا عظمت (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) گرهی که چون کلان گردد خوشهء انگور از آن برآید (ناظم الاطباء) عقده ای در محل برآمدن خوشهء انگور چون بزرگ شود (از المنجد)...
نبی کندی
[نَ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان چالدران بخش سیه چشمهء شهرستان ماکو، در 5 هزارگزی مغرب سیه چشمه و 3 هزارگزی جنوب غربی جادهء شوسهء سیه چشمه به کلیساکندی در جلگهء معتدل هوائی واقع است و یکصد تن سکنه دارد آبش از نهر ( خزرلی و محصولش غلات و...
