نبج
[نَ] (ع اِ) گیاه بردی که بدان درزهای کشتی گیرند (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (معجم متن اللغه) البردی یجعل بین لوحین من الواح السفینه (اقرب الموارد ||) تیز (از معجم متن اللغه) ضراط (تاج المصادر بیهقی) گوز (|| مص) بیرون آمدن کبک (از منتهی الارب): نبجت القبجه؛ بیرون آمد...
نبج
[نُ بُ] (ع اِ) جوال های سیاه (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) الغرائر السود (اقرب الموارد).
نبجان
[نَ بَ] (ع اِ) وعدهء بد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) وعید (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (المنجد) ج، نِباج.
نبجه
[نَ بَ جَ]( 1) (ع اِ) پشته (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) اَکَمه (اقرب الموارد) (المنجد) ج، نباج ( 1) - در اقرب الموارد نَ بِ جَ ]ضبط شده است ] « ب» به کسر.
نبح
[نَ] (ع مص) بانگ کردن سگ و آهو و تکه و مار( 1) (از منتهی الارب) (آنندراج) بانگ کردن سگ (المصادر زوزنی) (تاج المصادر): نبح الکلب نبحاً و نبیحاً و نباحاً [ نُ / نِ ] و تنباحاً؛ بانگ کرد سگ، و کذا نبح الظبی و التیس و الحیه (منتهی...
نبحاء
[نَ] (ع ص) آهو مادهء بابانگ (منتهی الارب) (آنندراج) ماده آهوی بابانگ (ناظم الاطباء) ماده آهوی بانگ زن الصیاحه من الظباء (معجم متن اللغه).
نبحز
[نَ حَ] (اِخ) مؤلف قاموس کتاب مقدس آرد: نبحز [ به معنی: صداکننده ] بت عوّیان است و او مثل انوبس است که خدای مصریان بود و شاید سنگی که بر صخره در کنار راه قدیم در بالای نهر کلب بوده تمثال همین بت و اسم نهر هم از اسم...
نبخ
[نَ بَ / نَ] (ع اِ) جدری گوسپندی و جز آن (منتهی الارب) آبله و جدری (ناظم الاطباء ||) آبله و شوخ دست از کار (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) ما نفط من الید عن العمل فخرج علیه شبه قدح ممتلی ماءً (اقرب الموارد ||) بیخ گیاه بردی (منتهی الارب) 1)...
نبخاء
[نَ] (ع ص، اِ) پشته و زمین بلند نرم از زمین سخت و هموار سنگریزه ناک (منتهی الارب) (آنندراج) مرتفعه (المنجد) پشته، و گفته اند زمین مرتفع (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه ||) سست از زمینی سنگ ناک (از اقرب الموارد) رخوه من الارض (المنجد) ج، نباخی.
نبخه
[نُ خَ] (ع اِ) نکته (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
نبخه
[نَ خَ] (ع اِ) نکته (منتهی الارب) (اقرب الموارد ||) کبریت که بدان آتش افروخته شود (منتهی الارب) (از معجم متن اللغه) (از اقرب الموارد) گوگردی که بدان آتش افروزند (ناظم الاطباء) و صحیح تر آن است که به قوطی کبریت اطلاق شود (از معجم متن اللغه ||) گیاه بردی...
نبخه
[نَ بَ خَ] (ع اِ) گیاه بردی که بدان درز کشتی درگیرند (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) ||کبریتی که بدان آتش افروخته شود (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه ||) نکته (المنجد).
نبد
[نَ] (ع مص) ساکن و راکد شدن (از معجم متن اللغه): نَبَدَ نَبَداً او نَبْداً؛ سکن و رکد (معجم متن اللغه).
نبد
[نَ بَ] (ع مص) نَبْد رجوع به نَبْد شود.
نبدوتی شالو
( [نُ] (اِخ) یکی از طوایف هفت لنگ بختیاری که در گدار بلوتک سکنی دارند (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 74.
نبذ
[نَ] (ع مص) پیمان شکستن نقض عهد (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از ناظم الاطباء ||) اهمال کردن در کاری (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از ناظم الاطباء ||) نبیذ کردن (المصادر زوزنی) بگنی ساختن (از منتهی الارب) آب ریختن بر خرما و انگور تا نبیذ شود (از معجم متن...
نبذان
[نَ بَ] (ع مص) جنبیدن رگ نبذ (از منتهی الارب) (از آنندراج) جَستن رگ (تاج المصادر بیهقی) رجوع به نبذ شود.
نبذره
[نَ ذَ رَ] (ع مص) پریشان کردن مال به اسراف و به ناحق (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) تبذیر (ناظم الاطباء) اسم است تبذیر را، و نون زاید است (منتهی الارب).
نبذه
[نَ ذَ] (ع اِ) ناحیه (اقرب الموارد) (از مهذب الاسماء) (معجم متن اللغه) نُبْذه گوشه و کرانه یقال: جلس نبذه (از منتهی الارب) (از معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء ||) چیز کم و آسان از هر چیزی (ناظم الاطباء) کمی قلیلی (یادداشت مؤلف ||) پاره ای از هر...
نبذه
[نُ ذَ] (ع اِ) نَبذَه رجوع به نَبْذه شود.
