نبره
[نُ رَ] (ع اِ) لقمهء کلان (ناظم الاطباء) لقمه ضخمه (اقرب الموارد) ج، نبر رجوع به نُبَر شود.
نبره
[نَ رَ] (ع اِ) میان گو لب بالائین (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) وسط النقره فی ظاهر الشفه (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه ||) حرف همزه (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) همزه (از اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (المنجد ||) آماس اندام (منتهی الارب) (آنندراج) آماس و ورم بدن...
نبری
[نِبْ بَ] (اِخ) منصوربن محمد خبار، مکنی به ابومنصور و معروف به نبری مرد امی و بی سوادی است که شعر نیکو می گفته در ( مدح و غزل و جز آن (از انساب سمعانی ص 552.
نبریج
[نِ] (معرب، ص) نبریده، یعنی قچقار خصی کرده که پشمش دراز نگردد که بریده شود معرب است (منتهی الارب) معرب فارسی است (از اقرب الموارد (||) اِ) انبوب النارجیله عامهء عرب بدان نِربیج گویند و لغت فارسی است (از المنجد) « نبریدهء » رجوع به نربیج شود.
نبریده
[نَ بُ دَ / دِ] (ن مف) بریده ناشده نابریده مقابل بریده رجوع به بریده شود || نامختون ختنه ناکرده اغلف || قچقار اخته کرده که پشمش دراز نشود تا آن را ببرند (ناظم الاطباء) رجوع به نربیج شود.
نبریس
[نَ] (ع ص) حاذق متبصر (از معجم متن اللغه) (المنجد) زیرک شناسا به چیزی.
نبز
[نَ] (ع مص) اشاره کردن (منتهی الارب) (آنندراج) لمز (المنجد ||) عیب کردن (منتهی الارب) (آنندراج ||) لقب نهادن (منتهی الارب) (آنندراج) (از معجم متن اللغه) (تاج المصادر بیهقی) لقب گذاشتن، و آن در مورد القاب مستهجن قبیح شایع است، فی الحدیث: ان رج کان ینبز قرقوراً؛ ای یلقب بقرقور...
نبز
[نَ بَ] (ع اِ) پازنامه (منتهی الارب) پاژنامه (ناظم الاطباء) (آنندراج) لقب (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (معجم متن اللغه) (مهذب الاسماء) (المنجد) و بیشتر بر القاب ذمیمه اطلاق شود (از معجم متن اللغه) لقب تسخیف لقبی مذموم که بر کسی نهند (یادداشت مؤلف) ج، انباز.
نبز
[نَ بِ] (ع ص) ناکس در حسب و در خوی (منتهی الارب) (آنندراج) مرد ناکس و لئیم در حسب و در خلق و خوی (ناظم الاطباء) فرومایه در حسب و خلق (اقرب الموارد از قاموس) (از معجم متن اللغه) (از المنجد).
نبز
[نِ] (ع اِ) پوست بالائین خرمابن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغه) سعف پوست بالائی نخل (از اقرب الموارد).
نبزه
[نُ بَ زَ]( 1) (ع ص) رجل نبزه؛ مرد که اکثر لقب گذارد مردم را (منتهی الارب) (آنندراج) مردی که بر مردمان بیشتر لقب نُ ] « ب» گذارد (از ناظم الاطباء) که بسیار بر مردمان لقب نهد (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) ( 1) - در المنجد...
نبس
[نَ] (ع مص) سخن گفتن نُبْسه (منتهی الارب) (آنندراج) سخن گفتن (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) تکلم (از اقرب الموارد) لب از هم گشودن به کمترین سخنی (از معجم متن اللغه): نبس؛ تحرکت شفتاه بشی ء، و هو اقل الکلام (از معجم متن اللغه) و بیشتر به صورت نفی استعمال...
نبس
[نُ بُ] (ع ص، اِ) سخن گویندگان (ناظم الاطباء) (از المنجد) (منتهی الارب) (آنندراج) ناطقون المسرعون فی حوائجهم (معجم متن اللغه ||) شتاب کنندگان (منتهی الارب) (آنندراج) شتابی کنندگان (ناظم الاطباء) المسرعون فی حوائجهم (اقرب الموارد) (المنجد).
نبس
[نَ بَ / نَبْ بَ] (اِ) دخترزاده را گویند، و به این معنی با تشدید ثانی هم گفته اند (برهان قاطع) نبسه نواسه نواسی نپسه (حاشیهء برهان قاطع چ معین) سبط (آنندراج) (انجمن آرا) دخترزاده (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) پسر دختر و دختر دختر (ناظم الاطباء)...
نبس
[نُ] (ع ص، اِ) جِ نبساء و انبس رجوع به نبساء و انبس شود.
نبساء
[نَ] (ع ص) زن ترشروی تأنیث انبس (از اقرب الموارد) ج، نُبس.
نبسه
[نُ سَ]( 1) (ع مص) نبس (منتهی الارب) (معجم متن اللغه) (المنجد) رجوع به نَبْس شود ( 1) - ناظم الاطبا به فتح اول [ نَ سَ ] نیز ضبط کرده است.
نبسه
[نَ بَ / نَبْ بَ / نَ سَ / سِ] (اِ) نبس دخترزاده و بعضی گویند پسر و دختر پسر است که نبیره خوانند و بعضی دیگر دختر دختر را گویند نه پسر دختر را، و با تشدید ثانی هم گفته اند (برهان قاطع) نبسه = نبس = نواسه( 1)...
نبش
[نَ] (اِ) ملتقای خارجی دو سطح عمود بر یکدیگر که بوسیلهء سطح کم عرضی به هم پیوندند و زاویهء قائمه تشکیل دهند - نبش کوچه (خیابان)؛ ملتقای دو دیوار عمود بر هم که محل نصب در خانه یا ایجاد سطح ثالثی باشد || خم پیچ (یادداشت مؤلف||) جبهه (یادداشت مؤلف...
نبش
[نَ بَ] (ع ص) شتر که در سپل آن نشانی باشد، و آن در زمین ظاهر گردد (منتهی الارب) (آنندراج) شتری که در سپل آن نشانی باشد که در زمین ظاهر گردد (ناظم الاطباء) الجمل الذی فی خفه اثر یتبین فی الارض فیقص اثره (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد).
