نبارش
[نَ رَ] (اِ) چوبی باشد که زیر دیواری نهند تا نیفتد یا در زیر چوب شکسته از سقف (صحاح الفرس) چوبی را گویند که در زیر چوب سقف که شکسته باشد، نهند و بر دیواری که مشرف بر افتادن باشد، نصب سازند (برهان قاطع) چوبی که در زیر چوب سقف...
نباره
[] (اِخ) از بلاد طرابلس است (از معجم البلدان).
نباری
[نَ] (اِخ) تیره ای از بهمئی از شعبهء لیراوی، از ایلات کوه گیلویهء فارس رجوع به جغرافیای سیاسی کیهان ص 89 شود.
نباریس
[نَ] (ع اِ) جِ نبراس، بمعنی مصباح و چراغ (اقرب الموارد) رجوع به نبراس شود.
نباریس
[نَ] (اِخ) چند چاه به هم نزدیک مر بنی کلب را (منتهی الارب) (آنندراج) نام چند چاه در عربستان (ناظم الاطباء) شباک لبنی کلب (معجم متن اللغه) چایهای نزدیک یکدیگر (اقرب الموارد).
نبازی
شود « نیازی » است رجوع به « نیازی » 1) [نَ] (اِ) خانم و معشوقه (ناظم الاطباء) معشوقه دوست (فرهنگ شعوری) ( 1) - مصحفِ ).
نباش
[نَبْ با] (ع ص) صیغهء مبالغه از نبش است رجوع به نبش شود || کفن دزد کفن کش (غیاث اللغات) (منتخب اللغات) (آنندراج) کفن آهنج (دهار) (ناظم الاطباء) کفن دزد شکاونه [ گورشکاونه ] (ناظم الاطباء) کفن آهن (منتهی الارب) آنکه ( نبش قبرها کند شکّاف قلاع مختفی جیاف...
نباشه
[نِ شَ] (ع اِمص) حرفهء نباش قبرها (از اقرب الموارد) (از المنجد) عمل نباش نباشی.
نباشی
[نَبْ با] (حامص) کفن آهنجی (ناظم الاطباء) نبش قبر کردن شکافتن قبر و دزدیدن کفن عمل نباش رجوع به نبش و نباش شود.
نباض
[نَبْ با] (ع ص) نبض گیرنده پزشک (ناظم الاطباء) نبض شناس و این مبالغه نیست بلکه صیغهء نسبت است، چنانکه عطار و حداد (آنندراج) (غیاث اللغات ||) زننده (رگ را) رفاز (از یادداشت مؤلف ||) لرزنده (مهذب الاسماء).
نباطٍ
[نَ طِنْ] (ص نسبی) منسوب به نبط (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (بحر الجواهر) گویند: رجل نباط، همچنانکه در نسبت به یمن گویند: یمانٍ (بحرالجواهر) نبطی نباطی رجوع به نَبَط و نبطی شود.
نباطی
[نَ / نُ / نِ] (ص نسبی) نباط نبطی رجوع به نبط و نبطی شود.
نباع
[نِ] (اِخ) موضعی است بین ینبع و مدینه (از معجم البلدان).
نباع
[نُ] (اِخ) از اعمال صنعاء است (از معجم البلدان).
نباعه
[نَبْ با عَ] (ع اِ) دبر (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) سرین (ناظم الاطباء) اِست (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (المنجد) مقعد نشیمن ماتحت || یقال: کذبت نباعتک؛ اذا ردم، ای ضرط (منتهی الارب) (آنندراج)؛ اذا حبق (اقرب الموارد)؛ چون تیز دهد (ناظم الاطباء ||) الرماعه من رأس الصبی قبل...
نباغ
[نَ] (اِ) بمعنی نباج است و آن دو زن باشد که در نکاح یک مردند (برهان قاطع) (از آنندراج) انباغ (حاشیهء برهان قاطع چ معین) مخفف انباغ است بمعنی هوو و وسنی (فرهنگ نظام) نباج دو زن که دارای یک شوی باشند || آخر و انتهای رشته (ناظم الاطباء).
نباغ
[نُ] (ع اِ) غبار آسیا (منتهی الارب) گرد و غبار آسیا (ناظم الاطباء) غبار الرحی (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (المنجد) نبغ (المنجد ||) نُباغه نُبّاغ نُبّاغه آرد (از المنجد) رجوع به نباغه شود.
نباغ
[نَبْ با] (ع ص) بیرون آینده (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) سافر (دهار (||) اِ) سپوسهء سر (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) هبریه (اقرب الموارد).
نباغ
[نُبْ با] (ع اِ) نُباغه نُبّاغه نُباغ (المنجد).
نباغه
[نُ غَ] (ع اِ) سپوسهء سر (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) هبریه (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) (المنجد) پوسته هائی که از سر پراکنده شود (از المنجد) نُبّاغ نَبّاغ نُبّاغه نَبّاغه هبریه (معجم متن اللغه ||) آرد (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) طحین (اقرب الموارد) نباغ نباغه (المنجد) آردی که بر خمیر...
