نامجویی
(حامص مرکب) نامجوئی نام جستن طلب نام کردن نام طلبی شهرت طلبی عمل و صفت نامجوی : نامجوئی دولت آموزد همی بی شک ترا نامجوئی را چو دولت نیست هیچ آموزگار مسعودسعد || جاه طلبی منصب طلبی || ستیزگی و منازعه در شهرت و شجاعت و بهادری و همت (ناظم...
نامجهز
[مُ جَهْ هَ] (ص مرکب) غیر مجهز تجهیزناشده ناآراسته نابسیجیده مقابل مجهز رجوع به مجهز شود.
نامجهول
[مَ] (ص مرکب) معلوم مشخص شناخته شده.
نامچه
به آخر بعض « نامه » [چَ / چِ] (اِ مصغر) مخفف نامه چه، تصغیر نامه (یادداشت مؤلف) نامهء خرد نامهء کوچک این کلمه نیز چون اسم ها درآید: اجاره نامچه بخشش نامچه رهن نامچه طلاق نامچه وصیت نامچه.
نامحال
[مُ] (ص مرکب) ممکن که شدنی و امکان پذیر است مقابل محال، به معنی ممتنع و ناممکن و ناشدنی : فسانه باک ندارد ز نامحال و محال عنصری.
نامحترم
[مُ تَ رَ] (ص مرکب) که درخور احترام گزاردن نیست که مورد احترام و اعظام نیست پست سفله ناارجمند بی سروپا بی ارزش ناقابل.
نامحتشم
[مُ تَ شَ] (ص مرکب)بی حشمت بی ارج وضیع مقابل محتشم، به معنی صاحب حشم و حشمت : هر کس در دیوان رسالت ( آمدی از محتشم و نامحتشم چون بونصر را دیدندی ناچار سخن با او گفتندی (تاریخ بیهقی ص 139.
نامحتمل
[مُ تَ مَ] (ص مرکب) غیرقابل تحمل تحمل ناشدنی تحمل ناکردنی نابردنی : خیزم بروم که صبر نامحتمل است جان در قدمش کنم که آرام دل است سعدی.
نامحتمل
[مُ تَ مِ] (ص مرکب)غیرمحتمل که ممکن و محتمل نیست که در مظان احتمال قرار ندارد.
نامحدود
[مَ] (ص مرکب) بی حد بی پایان (از آنندراج) بی حد بی نهایت بی انجام بی پایان ناجزانجام (از ناظم الاطباء) بی کران : عرصهء مملکت غور چه نامحدود است که در آن عرصه چنان لشکر نامعدود است انوری || نامحصور تحدیدناشده که حد و حصار آن معلوم و مشخص...
نامحرم
[مَ رَ] (ص مرکب) کسی که اذن ندارد در اطاق زن و در حرم داخل گردد (ناظم الاطباء) آنکه از محارم نیست که از بطانه و نزدیکان نباشد بیگانه نسبت به زن یا مرد که شرعاً محرم زن نیست مقابل محرم : ز نامحرم نظر هم دور میدار که از...
نامحرمی
[مَ رَ] (حامص مرکب) محرم نبودن نامحرم بودن بیگانه بودن صفت نامحرم رجوع به نامحرم و نامحرمیت شود || هتک پرده دری شوخ چشمی بی حیائی : چه گویم که چون بود از این خرمی بود شرح از این بیش نامحرمینظامی.
نامحرمیت
[مَ رَ می یَ] (حامص مرکب)عدم محرمیت مأذون نبودن در دخول حرم محرم نبودن نامحرمی || عدم شایستگی در کنگاش و مشاوره || عدم اعتماد || عدم شایستگی در نهفتن راز (از ناظم الاطباء).
نامحروم
[مَ] (ص مرکب) محروم ناشده || در تداول، عوام این کلمه را بجای محروم به کار برند: از دیدار شما نامحروم شدم؛ محروم شدم.
نامحسوب
[مَ] (ص مرکب) حساب ناشده به حساب نیامده به حساب منظور ناشده مقابل محسوب رجوع به محسوب شود.
نامحسود
[مَ] (ص مرکب) که محسود نیست که مورد حسد دیگران نیست مقابل محسود رجوع به محسود شود.
نامحسوس
[مَ] (ص مرکب)احساس نشده حس ناشده || غیرقابل حس تشخیص ناپذیر.
نامحصور
[مَ] (ص مرکب) نامحدود (آنندراج) بی حصار بی دیوار گشاده بی حد (از ناظم الاطباء) که حد و حصاری ندارد || بی انتها (آنندراج) بی اندازه بی کران بی پایان نامعین بی شمار بی حساب (از ناظم الاطباء) : سلطان از دیار هند مظفر و منصور با ( اموال موفور...
نامحصول
[مَ] (ص مرکب) به دست نیامده تحصیل ناشده حاصل نشده : هیچ مقصود مفقود نماند و هیچ مأمول نامحصول نگردد ( (سندبادنامه ص 64.
نامحضور
[مَ] (ص مرکب) غیرحاضر غایب (از ناظم الاطباء).
