نامحفوظ
[مَ] (ص مرکب) حفظ ناشده نگهداری نشده محافظت نشده || بی حفاظ بی حصار که از تعرض دیگران و چشم انداز رهگذران مصون و محفوظ و پوشیده نیست.
نامحق
[مُ حِق ق / حِ] (ص مرکب) که صاحب حقی نیست که بر حق نیست که مصاب نیست.
نامحقق
[مُ حَقْ قَ] (ص مرکب) نامسلم که تحقق نیافته است.
نامحکم
[مُ کَ] (ص مرکب) سست نااستوار : نخست اندیشه کن آنگاه گفتار که نامحکم بود بی اصل دیوارسعدی.
نامحکوک
[مَ] (ص مرکب)حکاکی ناشده حک ناشده مقابل محکوک رجوع به محکوک شود.
نامحل
[مَ حَل ل / حَ] (ص مرکب، ق وصفی) بی محل بی جا نابجا نه به محل و موقع مناسب رجوع به بی محل شود.
نام حلقه کردن
[حَ قَ / قِ کَ دَ] (مص مرکب) و حلقه بر نام کشیدن : آن را [ نام کسی را ] از دایرهء اعتبار برآوردن چه میرزایان دفتر هنگام ابطال نام کسی حلقه بر دور [ آن ] میکشند هر دایره اش حلقه کند نام خرد را زنجیر که یک...
نامحلول
[مَ] (ص مرکب) حل ناشده در آب حل نشده (|| اصطلاح شیمی) در اصطلاح شیمی، حل ناشدنی که در آب حل نشود و ته نشین کند.
نامحمود
[مَ] (ص مرکب) ناخوب ناپسند ناپسندیده منکر زشت : در مستی نقلانی مکن که نقلانی نامحمود بود (قابوسنامه) و استقبال مقدم مرا چنین ذخیره ای نامحمود و شربتی ناگوار مهیا کرده (سندبادنامه ص 124 ) واجب است مکافات مساعی نامحمود و تحریضات نابرجایگاه در باب او تقدیم کردن (سندبادنامه ص...
نامختن
[مُ تَ] (مص منفی) ناآموختن نیاموختن مقابل آمختن : هرکه نامخت از گذشتِ روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگاررودکی.
نامختنی
[مُ تَ] (ص لیاقت) که قابل آموختن نیست که آموختن را نشاید.
نامختوم
[مَ] (ص مرکب) ختم ناشده غیرمختوم به پایان نارسیده ناتمام ناکامل.
نامختون
[مَ] (ص مرکب) نابریده اقلف اغرل اغلف که ختان نشده باشد ختنه نشده.
نامخته
[مُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)ناآموخته نیاموخته مقابل آمخته رجوع به آمخته و آموخته شود.
نام خدا
که با جمله ای می آید و کنایه از تمجید مضمون است (از « چشم بد دور » و « ماشاءالله » [مِ خُ] (صوت مرکب) لفظی است مثل فرهنگ نظام) از جهت تیمن و تبرک در محل تعظیم و تحسین گویند (آنندراج) بنام خدا! ماشاءالله! چشم بد دور! بنام...
نامخدوش
[مَ] (ص مرکب) صحیح سالم دست نخورده خدشه نیافته.
نامخروب
[مَ] (ص مرکب) دایر آباد معمور غیرمخروب که ویران و خراب نیست.
نامخصوص
[مَ] (ص مرکب) چیزی که مخصوص نباشد و عام بوده و اختصاص به کسی یا چیزی نداشته باشد (ناظم الاطباء) غیراختصاصی عمومی.
نامخلوق
[مَ] (ص مرکب) خلق ناشده آفریده نشده || قدیم مقابل حادث رجوع به مخلوق شود.
نام خواست
نبیند کس مر آن نامخواست هزاران را که » : از سرداران تورانی است، در یادگار زریران آمده است « هزاران » [خوا / خا] (اِخ) پسر از مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی ) « اردهء مزدیسنان [ دلیر مزدیسنان ] را « پت خسرو » آید ورزم...
