نام بشین
[مِ بَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)مؤلف آنندراج آرد: نام ذات را گویند بدان که نام پاک یزدان یکتا بر سه گونه است چه اطلاق بر ذات یا به اعتبار امر عدمی است و آن را اسم ذات گویند، مانند پاک که به عربی قدوس است یا به اعتبار امر وجودی...
نام بلند
[مِ بُ لَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)نام نامی ذکر خیر صیت شهرت اسم و آوازه نام باافتخار : نماند حاتم طائی ولیک تا به ابد بماند نام بلندش به نیکوئی مشهورسعدی -امثال: نام بلند به که بام بلند.
نامبوب
[مُ بَوْ وَ] (ص مرکب) نامرتب باب باب نشده کتاب یا رساله ای که فصول آن در هم آمیخته و نامرتب باشد کتابی که مطالب مخصوص هر باب جداگانه و در باب خود نیامده باشد.
نامبین
[مُ بَیْ یَ] (ص مرکب) غیرواضح ناآشکار ناروشن بیان ناشده که روشن و آشکار و واضح نیست نامبرهن.
نامپرور
[پَرْ وَ] (نف مرکب) نامدار نامبردار : چو رامین را بدید آن نام پرور نبودش دیده را دیدار باور(ویس و رامین).
نامتأهل
[مُ تَ ءَهْ هِ] (ص مرکب) ناکتخدا که تأهل اختیار نکرده است عزب که صاحب زن و عیال نیست مجرد.
نامتبحر
[مُ تَ بَحْ حِ] (ص مرکب) نااستاد مبتدی تازه کار آنکه تبحر و تخصص در علمی یا فنی ندارد.
نامتجانس
[مُ تَ نِ] (ص مرکب)ناهمجنس که از یک جنس نیست نامشابه || نامأنوس با هم ناگنجنده نامؤالف ناسازگار.
نامترقب
[مُ تَ رَقْ قَ] (ص مرکب)نابیوسان نامنتظر بخلاف انتظار ناگهانی.
نامترقبه
[مُ تَ رَقْ قَ بَ / بِ] (ص مرکب)غیرمنتظره.
نامتروک
[مَ] (ص مرکب) متداول معمول منسوخ ناشده ترک ناشده رایج مستعمل مقابل متروک رجوع به متروک شود.
نامتصور
[مُ تَ صَوْ وَ] (ص مرکب)تصورنشده || چیزی که دریافت و تصور آن ممکن نباشد (ناظم الاطباء) ناممکن صورت ناپذیر.
نامتعارف
[مُ تَ رِ] (ص مرکب) نامعمول نامتداول غیرمستعمل متروک.
نام تغییر دادن
[تَ دَ] (مص مرکب) نام گرداندن (از آنندراج) اسم عوض کردن (ناظم الاطباء) به منظور ناشناس ماندن و شناخته ناشدن نام عوض کردن.
نامتفق
[مُتْ تَ فِ] (ص مرکب) غیرمتفق متنافر (دانشنامهء علائی، کتاب موسیقی ص 358 از مقدمهء لغت نامه).
نامتکلف
[مُ تَ کَ لْ لِ] (ص مرکب) روان ساده بی تکلف به دور از تکلف و تصنع : آن را بعبارتی شیرین سلس نامتکلف ادا کند (فارسنامهء ابن بلخی).
نامتلو
[تَ] (اِخ) از دهات دهستان فندرسک بخش رامیان شهرستان گرگان است در 26 هزارگزی مغرب رامیان، در دشت معتدل هوای مرطوبی واقع است و 550 تن سکنه دارد آبش از رودخانه و چشمه تأمین می شود محصولش برنج و غلات، توتون سیگار و لبنیات است شغل اهالی زراعت و گله...
نامتمکن
[مُ تَ مَکْ کِ] (ص مرکب)متزلزل نااستوار که متمکن و استوار و پابرجا و محکم نیست || ناتوان کم بضاعت که صاحب مکنت و ثروت و تمکن نیست.
نامتناسب
[مُ تَ سِ] (ص مرکب) ناجور ناموافق ناهمانند نامتجانس : یارا بهشت صحبت یاران همدم است دیدار یار نامتناسب جهنم استسعدی رقیب نامتناسب چه اهل صحبت تست که طبع او همه نیش و تو سربسر نوشی سعدی سعدیا نامتناسب حیوانی باشد هرکه گوید که دلم هست و دلَارامم نیست سعدی.
نامتناهی
[مُ تَ] (ص مرکب) بی پایان بی انتها (آنندراج) (غیاث اللغات) بی پایان ناجزانجام بی انتها بینهایت (از ناظم الاطباء) بی حد بی کران پایان ناپذیر بی شمار تمام ناشدنی : حق تعالی سالهای نامتناهی او را از دولت و پادشاهی تمتع دهاد (ترجمهء تاریخ یمینی ص 5) کرمش نامتناهی...
