نامرادی
[مُ] (اِخ) (ایل) از تیره های ایل بویراحمدی است رجوع به جغرافیای سیاسی کیهان ص 88 شود.
نامرادی بردن
[مُ بُ دَ] (مص مرکب)ناکامی کشیدن حسرت کشیدن تحمل رنج و نومیدی کردن : اگر هرچه باشد مرادت خوری ز دوری بسی نامرادی بریسعدی.
نامراقب
[مُ قِ] (ص مرکب) که مراقب و مواظب نیست غیرمراقب مقابل مراقب رجوع به مراقب شود.
نامران
[مِ] (نف مرکب) نمیرنده لایموت باقی : ترا گویم ای سید مشرقین که مردم مرانند و تو نامرانمنوچهری.
نامرئی
[مَ] (ص مرکب) نامشهود لایری غیرمرئی ناپیدا نادیده || غیب نادیدنی رؤیت ناشدنی رؤیت ناپذیر - نامرئی شدن؛ غیب شدن غایب شدن.
نامربوط
[مَ] (ص مرکب) بی ربط بیهوده نامناسب بی مناسبت (ناظم الاطباء) که بهم ربط ندارد : چون این حرکات نامضبوط و این هذیانات نامربوط از وی ظاهر گشت، گمان بردم که جنون بر دل وی مستولی شده (سندبادنامه ص 86 ) - سخنان نامربوط؛ سخنان شوریده و بی سروته ||...
نامرتب
[مُ رَتْ تَ] (ص مرکب) بی نظم و ترتیب نامنظم نامدون.
نامرجو
[مَ جُوو] (ص مرکب) نامطلوب نامترقب مقابل مرجو : و موجب اوایل نامرجو و مظهر عواقب محمود چگونه است؟ (سندبادنامه ( ص 282.
نامرحوم
او « مرحوم » [مَ] (ص مرکب) رحمت ناشده دشنامی است مرده را نفرین گونه ای است مرده را مرده ای را که مکروه دارند بجای را نامرحوم گویند (یادداشت مؤلف).
نامرد
[مَ] (ص مرکب) بی مروت (آنندراج) (فرهنگ نظام ||) ناکس بی غیرت (ناظم الاطباء) بی حمیت بی عار و ننگ بی تعصب بی رگ بی درد بی عار که مردانگی و شجاعت و دلیری ندارد دشنام گونه ای است : دمان طوس نامرد ناهوشیار چرا برد لشکر به سوی حصارفردوسی...
نامردانه
[مَ نَ / نِ] (ق مرکب) از روی نامردی بطریق نامردی بخلاف مردی و جوانمردی مقابل مردانه (|| ص مرکب) بی غیرت ناکس مناسب تر است تا « نامرد » 1) - چنین است در ناظم الاطباء، اما معنی مزبور با ) ( آنکه کاری را دلیرانه نکند (ناظم الاطباء)(...
نامردسازی
[مَ] (حامص مرکب) بواسطهء جادو و افسون کسی را ناتوان کردن که نزدیکی به زن نتواند (ناظم الاطباء) از مردی انداختن.
نامردم
[مَ دُ] (ص مرکب) فرومایه نااهل مرادف ناکس (آنندراج) ناکس (غیاث اللغات) بی غیرت ناکس بی قدر فرومایه دون پست فطرت بدسرشت (از ناظم الاطباء) بی مروت نامرد آنکه آئین مردی و مردمی نداند : گرچه نامردم است آن ناکس بشود هیچ از دلم؟ برگس( 1)رودکی مظفر باش و گیتی...
نامردمی
[مَ دُ] (حامص مرکب)فرومایگی پستی نامردی دنائت ناکسی نااهلی بی مروتی دون و پست فطرت و بدسرشت بودن آئین مردی و مردمی نداشتن و ندانستن عمل و صفت نامردم : ترا فضیلت بر خویشتن توانم دید ولیک فضلت نامردمی و بی خطری است آغاجی همه بد سگالید و با کس...
نامردن
[مُ دَ] (مص منفی) نمردن مقابل مردن.
نامردنی
[مُ دَ] (ص لیاقت) نمردنی ماندنی که مردنی نیست که هنوز نخواهد مرد که زنده می ماند.
نامردود
[مَ] (ص مرکب) ردناشده مردودنشده مقبول پذیرفته.
نامرده
[مُ دَ / دِ] (ص مرکب) که نمرده است که زنده است نمرده مقابل مرده رجوع به مرده شود.
نامردی
[مَ] (حامص مرکب) پستی حقارت (ناظم الاطباء) فرومایگی دنائت || بی حمیتی بی غیرتی بی مروتی بی رگی بی تعصبی ناجوانمردی : ز نامردی و خواب ایرانیان برآشفت رستم چو شیر ژیانفردوسی نشاندند حرم ها را [ حرم سلطان محمد محمود غزنوی را هنگام بردن به قلعهء مندیش ] در...
نامرزوق
[مَ] (ص مرکب) مقابل مرزوق رجوع به مرزوق شود.
