نامبتدی
[مُ تَ] (ص مرکب) آشنای کار وارد به کار که مبتدی و تازه کار و ناوارد به کار نیست مقابل مبتدی رجوع به مبتدی شود.
نام بخش
[بَ] (نف مرکب) نام بخشنده مشهورکننده || مجازاً آنکه مقام و منصب بخشد رجوع به نام و نان شود.
نام بخشنده
[بَ شَ دَ / دِ] (نف مرکب)نام بخش رجوع به نام بخش شود.
نام بخشی
[بَ] (حامص مرکب) عمل و صفت نام بخش.
نام بخشیدن
[بَ دَ] (مص مرکب)مشهور کردن نامی کردن || به جاه و منصب رساندن کسی را.
نام برآمدن
[بَ مَ دَ] (مص مرکب) کنایه از نامدار شدن و شهرت گرفتن نام (از آنندراج) شهره شدن شهرت یافتن علم شدن مشهور و سرشناس گشتن - نام برآمدن بر آفاق؛ شهرهء جهان گشتن مشهور گیتی شدن در همه عالم شهرت یافتن : چون آفتاب از نظر گرم عمرهاست صائب بر...
نام برآوردن
[بَ وَ دَ] (مص مرکب)مشهور شدن (از ناظم الاطباء) نامدار شدن شهرت گرفتن (از آنندراج) : هرکه در مهتری گذارد گام زین دو نام آوری برآرد نامنظامی خالت به سیه روزی ما نام برآورد در صبح فرورفت و سر از شام برآورد واله (از آنندراج).
نامبردار
[بُ] (نف مرکب) (از: نام + بردار، صیغهء فاعلی از بردن) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) مشهور معروف (برهان قاطع)( 1)نامدار نامبرده (از فرهنگ رشیدی) نیک معروف و مشهور دارای سرافرازی و نام بلند نامدار نامور (از ناظم الاطباء) سرافراز : شه نامبردار روزی پگاه نشسته به آرام در...
نامبردار شدن
[بُ شُ دَ] (مص مرکب)معروف و مشهور شدن سرشناس گشتن سروری و سالاری یافتن : نبیره، پسر داشتم لشکری شده نامبردار هر کشوریفردوسی و رجوع به نامبردار شود.
نامبردار کردن
[بُ کَ دَ] (مص مرکب)به نام و شهرت رساندن شهرت بخشیدن مشهور کردن || تربیت کردن پرورش دادن و به حد لیاقت و شهرت رساندن به جاه و منصب رساندن سری و سروری بخشیدن : نرفت از جهان سعد زنگی به درد که چون تو پسر نامبردار کردسعدی.
نامبرداری
[بُ] (حامص مرکب) شهرت معروفیت مشهور و نامور بودن ناموری سرشناسی صفت نامبردار رجوع به نامبردار شود.
نام برداشتن
[بَ تَ] (مص مرکب) نام ستردن : گران جان را نباشد هیچ نسبت با سبکروحان نگین را میشود قالب تهی گر نام بردارند بیدل (از آنندراج) - نام از جهان برداشتن و نام از جهان ستردن؛کنایه از محو و ناپدید کردن (بهار عجم) (آنندراج) معدوم کردن : به شمشیر از...
نام بردن
[بُ دَ] (مص مرکب) بیان کردن نام کسی (ناظم الاطباء) یاد کردن ذکر کردن اسم : بیاورد برزین می سرخ فام نخستین ز شاه جهان برد نامفردوسی ز گرشاسب اثرط نبردید نام همان از نریمان با کام و نامفردوسی وندر فکنَد باز به زندان گرانشان سه ماه شمرده نبرد نام...
نامبرده
[بُ دَ / دِ] (ن مف مرکب) نامدار (برهان قاطع) (از فرهنگ رشیدی) (از بهار عجم) نام آور مشهور (فرهنگ نظام) مشهور استعمال شود و « گفته شده » و « مذکور » نامبرده در افغانستان به معنی ،« نام بردن » معروف (از ناظم الاطباء ||) اسم مفعول از...
نام برکردن
[بَ کَ دَ] (مص مرکب) نام درکردن نام برآوردن شهرت یافتن علم و سرشناس شدن.
نام بر کنار گرفتن
[بَ کِ گِ رِتَ] (مص مرکب) معدوم و ناپدید شدن (ناظم الاطباء).
نامبرور
[مَ] (ص مرکب) نامقبول ناپسندیده || نامرحوم نامغفور مقابل مبرور رجوع به مبرور شود.
نامبرهن
[مُ بَ هَ] (ص مرکب) نامدلل بی دلیل نااستوار نامستدل غیرواضح مبهم.
نام بر یخ زدن
[بَ یَ زَ دَ] (مص مرکب)محو کردن (انجمن آرا) (غیاث اللغات) (برهان قاطع ||) فراموش کردن (انجمن آرا) (برهان قاطع) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) از یاد بردن : به ار شاه بر یخ زند نام او نیارد در این کشور آرام اونظامی.
نام بر یخ نوشتن
[بَ یَ نِ وِ تَ] (مص مرکب) و نام بر یخ گماشتن نام بر یخ زدن فراموش کردن || محو کردن.
