نام خواه
[خوا / خا] (نف مرکب) خواهان نام نامجو شهرت طلب حریص شهرت آرزومند اشتهار و معروفیت جویای نام و شهرت و افتخار : کدام است مرد از شما نامخواه که آید پدید از میان سپاهدقیقی.
نام دادن
[دَ] (مص مرکب) اسم گذاشتن تسمیه نامیدن نام گذاری || خواندن به نام خواندن || نامزد کردن (از ناظم الاطباء||) مشهور و نامی کردن به شهرت رساندن || به مقام و منصب رساندن جاه و مقام دادن : نیاکانت را همچنان نام داد به هر جای بر دشمنان کام دادفردوسی...
نامدار
(نف مرکب) (از: نام + دار، دارنده) مشهور معروف نامی نام آور (حاشیهء برهان قاطع چ معین) مشهور در دلیری یا علم یا هنر یا نیکی (فرهنگ نظام) مشهور معروف دارای آوازه نیکنام سرافراز بزرگوار باعزت باآبرو (از ناظم الاطباء) سرشناس شهره مشتهر صاحب نام بلندآوازه بلندنام :پس نصربن سیار...
نامدار
(اِخ) ده کوچکی است از دهستان سپاهو واقع در بخش مرکزی شهرستان بندرعباس، در 95 هزارگزی شمال شرقی بندرعباس، بر ( سر راه مالرو قلعه قاضی به سپاهو در منطقهء کوهستانی گرمسیری واقع است و 40 تن سکنه دارد (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8.
نامدار
(اِخ) دهی است از دهستان عثمانوند بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان، در 52 هزارگزی جنوب شرقی کرمانشاه و 8 هزارگزی سرجوب در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 125 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء آهوران تأمین می شود محصولش ( غلات و لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری...
نامدارآباد
(اِخ) دهی است از دهستان کاکاوند بخش دلفان شهرستان خرم آباد، در 52 هزارگزی شمال غربی نورآباد و 3 هزارگزی شمال مغرب جادهء شوسهء خرم آباد به کرمانشاه در منطقهء پرتپه ماهور سردسیری واقع است و 180 تن سکنه دارد آبش از چشمه تأمین می شود محصولش غلات، لبنیات و...
نامداری
(حامص مرکب) آوازه شهرت (ناظم الاطباء) صیت نام آوری نامبرداری ناموری نامدار بودن صاحب جاهی والامقامی سروری : در این بند و زندان به کار و به دانش بیلفغد باید همی نامداریناصرخسرو بی نام بسی گشت از او و بی نان اندر طلب نان و نامداریناصرخسرو کمال نامداری بین و...
نام داغ
(اِ مرکب) مهر نشان اسم || علامتی که از کسی در جهان باقی میماند || نیکنامی آوازه (از ناظم الاطباء).
نامدبوغ
[مَ] (ص مرکب) دباغی ناشده مقابل مدبوغ.
نام در آب فروشدن
[دَ فُ شُ دَ](مص مرکب) گم شدن ناپدید شدن (ناظم الاطباء) فراموش و متروک گشتن : زهی حیدردلی کز روی مردی( 1) به آب اندر فروشد نام حاتم خواجه عمید (از آنندراج) ( 1) - شعر درست نیست و شاید در اصل مثلاً چنین بوده باشد: زهی حیدردلی کز رادمردیش.
نام درآوردن
[دَ وَ دَ] (مص مرکب)مشهور شدن (ناظم الاطباء) نام برآوردن شهرت یافتن بلندنام شدن نام درکردن.
نام درکردن
[دَ کَ دَ] (مص مرکب)مشهور شدن (ناظم الاطباء) به نیکنامی در همه جا نامور شدن (آنندراج).
نامدلل
[مُ دَلْ لَ] (ص مرکب) بی دلیل بی استوار که برهانی و مدلل نیست مقابل مدلل رجوع به مدلل شود.
نامدن
[مَ دَ] (مص منفی) نیامدن ناآمدن مقابل آمدن رجوع به آمدن شود : کان در نظر رای تو نامد ز حقیری آن چیست که خود رای تو را در نظر آمد انوری ز ما خود خدمتی شایسته ناید که شادروان عزت را بشایدنظامی در این آوارگی ناید برومند که سازم...
نامدنی
[مَ دَ] (ص لیاقت) نیامدنی ناآمدنی مقابل آمدنی رجوع به آمدنی شود || حادث ناشدنی ناممکن واقع نشدنی.
نامدون
[مُ دَوْ وَ] (ص مرکب)تدوین ناشده نامرتب.
نامده
[مَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) نیامده ناآمده || به وقوع ناپیوسته واقع نشده : یکی حال از گذشته دی دگر از نامده فردا همی گویند پنداری که وخشورند یا کندا دقیقی از رفته و نامده چه گویم چون حاصل عمرم این زمان استعطار -امثال: اجل نامده قوی زره...
نامذکور
[مَ] (ص مرکب) ذکرناشده از قلم افتاده : از بد و نیک و از خطا و صواب چیست اندر کتاب نامذکورناصرخسرو.
نامراد
[مُ] (ص مرکب) بی مراد (از آنندراج)( 1) (از غیاث اللغات) ناکام به مقصود نرسیده (فرهنگ نظام) مأیوس محروم ناامید بی بهره بی نصیب (ناظم الاطباء) : بدخواه او نژند و نوان باد و نامراد احباب او به عشرت و اقبال کامرانفرخی همراه من به راه وفا همدمی نبود گریه...
نامرادی
[مُ] (حامص مرکب) ناامیدی یأس حرمان (ناظم الاطباء) ناکامی : نامرادی را بجان دربسته ام خدمت غم را میان دربسته امخاقانی نامرادی مراد خاصان است پس قدم در ره امل منهیدخاقانی و در این نامرادی بود تا در شب دوشنبه از دنیا به عقبی رسید (جهانگشای جوینی) این همه سختی...
