نافکان
[فِ] (اِخ) دهی است از دهستان قنقری علیا واقع در بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده، در 84 هزارگزی شمال غربی سوریان، در جلگه معتدل هوائی واقع است و 145 تن سکنه دارد آبش از قنات است و محصولش غلات و حبوبات و میوه ها، شغل اهالی ( زراعت و...
ناف گسیختن
[گُ تَ] (مص مرکب) ناف افتادن (فرهنگ نظام) (از آنندراج) رجوع به ناف افتادن شود : ز سهم کمان رنگ خورشید ریخت ز بیم سنان ناف گردون گسیخت قدسی (از فرهنگ نظام).
نافله
[فِ لَ] (ع اِ) غنیمت (منتهی الارب) (آنندراج) (معجم متن اللغه) (المنجد) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء ||) فرزند فرزند (ترجمان علامه جرجانی) نواسه (مهذب الاسماء) نبیره (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ولدالولد (معجم متن اللغه) (از 21 ||) دهش / اقرب الموارد) (المنجد) نوه نواسه فرزندزاده بچه زاده قال الله...
نافله گزار
[فِ لَ / لِ گُ] (نف مرکب) آنکه نماز نافله گزارد که نماز نافله خواند رجوع به نافله شود.
نافوخ
(ع اِ) به لغت اهل بغداد بیخ سوسن صحرائی است و زنان به جهت فربهی به کار برند (برهان قاطع) (آنندراج) نافوخ در بغداد اصله یسمی النافوخ بالنون ببغداد و تستعمله النساء کثیرا ببغداد للسمن و فی غمر الوجه :« ابن البیطار » ریشهء گلایل( 1) را گویند -...
نافه
( [فَ / فِ] (اِ) پهلوی: نافَک( 1) (ناف)، بلوچی: ناپَگ( 2)، نافَگ( 3)، نافَغ( 4) (ناف)، کردی: نابک( 5) (ناف)، ارمنی: نَپَک( 6 ،( (کیسهء مشک)، افغانی دخیل: نافه( 7) (کیسهء مشک)، ایضاً کردی: ناوک( 8) (ناف)، نَفْک( 9)، نَفْکه( 10 )، نَوک( 11 ناوک( 12 )، نوک( 13...
نافهء آهو
[فَ / فِ یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) ناف مشکین آهو نافه : خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او شیرمردان را از نافهء آهو کم نیستخاقانی هنرت مشک نافهء آهوست چه عجب مشک درد سر زایدخاقانی نافهء آهو شده ست ناف زمین از صبا عقد دوپیکر...
نافه بوی
[فَ / فِ] (ص مرکب)خوشبوی معطر : بر عیش زدند ناف عالم اکنون که بهار نافه بوی استخاقانی || کنایه از گنده دهان است یعنی شخصی که دهان او بوی کند (برهان قاطع) کنایه از گنده دهن، چه بوی ذات نافه گند می باشد از جهت آنکه پوستی است متعفن...
نافه زدن
[فَ / فِ زَ دَ] (مص مرکب) ناف زدن ناف بریدن : قابله بهر مصلحت بر طفل وقت نافه زدن نبخشایدخاقانی.
ناف هفته
[فِ هَ تَ / تِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از روز سه شنبه است که در وسط هفته واقع است (برهان قاطع) روز سه شنبه (آنندراج) (ناظم الاطباء) : فردا که ناف هفته و روز سه شنبه است روزی که هست از شب قدری خجسته تر( 1) انوری روز...
نافه کش
[فَ / فِ کَ / کِ] (نف مرکب)آنکه نافهء مشکین با خود دارد که نافه با خود دارد آهوئی که نافهء مشکین دارد.
نافه کشی
[فَ / فِ کَ / کِ] (حامص مرکب) عمل نافه کش صفت آهوی نافه دار : هر آهو که با داغ او زاده بود ز نافه کشی نافش افتاده بودنظامی.
نافه گشا
[فَ / فِ گُ] (نف مرکب) آنکه نافهء مشک را باز می کند و از هم می گشاید که با گشودن نافه هوا را مشک آگین و معطر می کند.
نافه گشائی
[فَ / فِ گُ] (حامص مرکب)عمل نافه گشای سر نافه بازکردن مجازاً، به معنی عطرافشانی و معطر و مشک آگین کردن هوا - نافه گشائی کردن؛ نافه را باز کردن کنایه از عطر افشانی کردن : چون صبحدم عید کند نافه گشائی بگشای سر خم که کند صبح نمائیخاقانی به...
نافه گشای
[فَ / فِ گُ] (نف مرکب)نافه گشا عطرافشان که هوا را معطر می کند که فضا را خوشبوی و عطرآگین کند رجوع به نافه گشا شود : بر تن چنگ بند رگ وز رگ خم گشای خون کآتش و مشک زد بهم نافه گشای صبحدم خاقانی دستم از نامهء او...
نافه گشودن
[فَ / فِ گُ دَ] (مص مرکب)گشودن نافه باز کردن نافه باز کردن سر نافه مجازاً، به معنی مشکین کردن هوا : هر نافه که می گشود از آن زلف خون در دل آهوان چین داشت طالب آملی (از آنندراج).
نافهم
[فَ] (ص مرکب) نادان بی عقل (آنندراج) ایهم (از منتهی الارب) نفهم.
نافهء مشک
[فَ / فِ یِ مُ / مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نافجه فاره المسک (السامی فی الاسامی) نافجه (دهار) لبیخه (منتهی الارب) نافه : نافهء مشکم که گر بندم کنی در صد حصار سوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من خاقانی چون نافهء مشک شب بسوزد بس عطسه که...
نافهء مشک یافتن
[فَ / فِ یِ مُ / مِ تَ](مص مرکب) کنایه از بلندآوازگی و نیک نامی و شهرت یافتن و نام نیک به هم رسانیدن (برهان قاطع) کنایه از بلندآوازه شدن و نیک نامی یافتن (آنندراج) (انجمن آرا).
نافه مو
[فَ / فِ] (ص مرکب) پیری که موهایش مثل موی نافه سفید شده باشد (آنندراج) رجوع به نافه شود.
