نافع الاقرع
[فِ عُلْ اَ رَ] (اِخ) رجوع به ابومحمد نافع در این لغت نامه شود.
نافع الجوهری
[فِ عُلْ جَ هَ] (اِخ) ابن عباس بن جبیر، مکنی به ابوالحسن از متکلمین اوایل قرن پنجم هجری است وی در سال 419 ه ق به ( تجارت به اندلس آمد، او راست: الاستبصار فی اعتقادات، در پنج جزء (از معجم المؤلفین ج 13 ص 75.
نافع الحبشی
[فِ عُلْ حَ بَ] (اِخ) از اصحاب پیغمبر اسلام است وی یکی از هشتاد نفری بود که از حبشه به خدمت حضرت رسول رسیدند و اسلام آوردند رجوع به الاصابه ج 5 ص 228 شود.
نافع الحجام
[فِ عُلْ حَجْ جا] (اِخ)رجوع به نافع، ابوطیبه شود.
نافع الحمیری
[فِ عُلْ حِ یَ] (اِخ) ابن عبدالله حمیری صنعانی یمنی، محدث است و به سال 211 ه ق درگذشت او را در حدیث تصنیفی است ( (از معجم المؤلفین ج 14 ص 75.
نافع الرواسی
[فِ عُرْ رَوْ وا] (اِخ) از اصحاب پیغمبر اسلام است رجوع به الاصابه ج 5 ص 229 شود.
نافع باهلی
[فِ عِ هِ] (اِخ) رجوع به ابوغالب نافع الخیاط در این لغت نامه شود و نیز رجوع به منتهی الارب و تاج العروس شود.
ناف عروسان
[فِ عَ] (اِ مرکب) قسمی شیرینی (یادداشت مؤلف).
نافع شدن
[فِ شُ دَ] (مص مرکب) مفید افتادن مؤثر افتادن اثر کردن نافع آمدن - نافع شدن دارو؛ مؤثر افتادن آن رجوع به نافع آمدن شود || خوب کردن به کردن نفع کردن فایده نمودن (ناظم الاطباء).
نافع طباخ
[فِ عِ طَبْ با] (اِخ) رجوع به نافع قمی شود.
نافع قمی
به طباخی مشغول بوده همتش به آن راضی نشده این » [فِ عِ قُمْ می] (اِخ) از شاعران قرن یازدهم است و به روایت نصرآبادی بیت را گفته بود: یک سر رشته وجود و سر دیگر عدم است نیست فرقی به میان این چه حدوث و قدم است و به...
نافعه
[فِ عَ] (ع ص، اِ) تأنیث نافع || آنچه که بدان منتفع شوند (از اقرب الموارد) رجوع به نافع شود || حجامت میان دو کتف (ناظم الاطباء).
نافعی
[فِ] (ص نسبی) منسوب است به نافع قاری معروف قرآن (از سمعانی).
نافعیه
[فِ عی یَ] (اِخ) نام فرقه ای از خوارج که معروفند به ازارقه و انتسابشان به نافع بن ارزق است (از سمعانی) رجوع به نافع بن ارزق شود.
نافق
[فِ] (ع ص) نعت فاعلی از نفق رجوع به نفق شود || رایج (ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغه) مقابل کاسد (اقرب الموارد) (از المنجد) روان (دهار) رواج رائج روا || فروختنی حاضر و آماده برای فروختن (ناظم الاطباء ||) اسب یا دیگر چارپاهای مرده: نفق الفرس و سائر البهایم؛...
نافقاء
[فِ] (ع اِ) یکی از سوراخهای کلاکموش که نهان دارد آن را و دیگری را ظاهر کند (منتهی الارب) (از معجم متن اللغه) (از اقرب الموارد) و گویند که چون از جانب قاصعاء آیند به نافقاء سر زند و بیرون رود (منتهی الارب) یکی از دوسوراخ و روزنهء لانه موش...
نافقان
[فِ] (اِخ) از قرای مرو است و تا مرو شش فرسخ فاصله دارد رجوع به معجم البلدان و الانساب سمعانی ص 551 شود.
نافقانی
[فِ] (ص نسبی) منسوب است به نافقان از قرای مرو در شش فرسخی (از سمعانی).
نافقانی
[فِ] (اِخ) محمد بن عبیده بن حمادبن سعیدالازدی نافقانی وی از صباح بن موجی روایت کند و ابورجا محمد بن حمدویه از او ( (از الانساب سمعانی ص 551.
نافقه
[فِ قَ] (ع ص) تأنیث نافق رجوع به نافق شود || مرده: جزور نافقه؛ میته (ذیل اقرب الموارد) رجوع به نافه شود.
