ناقبه
[قِ بَ] (ع اِ) ریش که بر پهلو برآید (منتهی الارب) (آنندراج) ناقب و ناقبه، قرحه ای که از پهلو برآید و در شکم پیشروی کند و سرش از درون باشد (از معجم متن اللغه) (از اقرب الموارد) ریشی که بر پهلو برمی آید و بر شکم مستولی میگردد (ناظم...
ناقد
[قِ] (ع ص) سره کنندهء درهم ها (ناظم الاطباء) تمیزدهندهء میان پول سره و ناسره (فرهنگ نظام) صراف (از سمعانی) سیم گزین (مهذب الاسماء) (ملخص اللغات) سره کنندهء درم و دینار (غیاث اللغات) (آنندراج) صیرفی (از الانساب سمعانی) سره گر نقاد : آتش دوزخ است ناقد عقل او شناسد ز...
ناقد هروی
[قِ دِ هِ رَ] (اِخ) مؤلف تذکرهء صبح گلشن( 1) او را از موزون طبعان هرات دانسته و این بیت را از وی نقل کرده است: هوس می است و نقلم ز دو لعل فتنه جوئی چه بلا خیال خامی چه کشنده آرزوئی بیش از این اطلاعی از حال او...
ناقدی
[قِ] (ص نسبی) منسوب است به ناقد که صیرفی باشد (سمعانی).
ناقدی
[قِ] (حامص) عمل ناقد رجوع به ناقد شود.
ناقدی
[قِ] (اِخ) اسماعیل بن عبدالوهاب ناقدی، مکنی به ابوابراهیم از راویان حدیث است و در قرن چهارم هجری میزیسته (از الانساب سمعانی).
ناقر
[قِ] (ع ص) تیر که بر نشانه رسد (منتهی الارب) (آنندراج) (از المنجد) (از ناظم الاطباء) تیر که بر هدف اصابت کند یا تیر که از هدف نگذرد( 1) (از معجم متن اللغه ||) نویسندهء بر سنگ (فرهنگ نظام ||) آنکه زمین را می کند و سوراخ می کند الذی...
ناقره
[قِ رَ] (اِخ) موضعی است (منتهی الارب) موضعی است بین مکه و بصره (از معجم متن اللغه).
ناقره
[قِ رَ] (ع ص) تأنیث ناقر است (اقرب الموارد) (المنجد) رجوع به ناقر شود ج، نواقر (|| اِ) بلا سختی || مصیبت رنج (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) مصیبت (معجم متن اللغه ||) داهیه (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) (المنجد ||) حجت (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغه)...
ناقز
[قِ] (ع ص) عطاء ناقز؛ دهش هیچکاره (منتهی الارب) (آنندراج) دهش بیهوده و هیچکاره (ناظم الاطباء) الناقز من العطاء؛ الخسیس و هو ذوناقز (معجم متن اللغه) (از اقرب الموارد) عطاء ناقز و ذوناقز؛ خسیس (المنجد).
ناقزه
[قِ زَ] (ع ص) تأنیث ناقز است (اقرب الموارد) (المنجد) رجوع به ناقز شود (|| اِ) هر یک از دست و پای ستور (ناظم الاطباء) نواقز الدابه؛ قوائمها (المنجد) (اقرب الموارد) ج، نواقز رجوع به نواقز شود.
ناقس
( [قِ] (ع ص) اسم فاعل از نقس است (از اقرب الموارد) رجوع به نقس شود || حامض (اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه)( 1 (المنجد) ترش و حامض (ناظم الاطباء) شراب ترش (منتهی الارب) (آنندراج) یقال: لبن ناقس و شراب ناقس؛ حامض (المنجد) شراب ترش (مهذب الاسماء) ( 1)...
ناقص
[قِ] (ع ص) ناتمام مقابل کامل (فرهنگ نظام) (آنندراج) ناتمام ناکامل (ناظم الاطباء) ناکامل نیمه کاره که کمی دارد نادرست که کم و کسری دارد که تمام و کامل نیست : ناقص محتاج را کمال که بخشد جز گهر بی نیاز ساکن کاملناصرخسرو رفتی و با تو کمالی که جهان...
ناقص
[قِ] (اِخ) بدین لقب نامیده شد خلیفه ابوخالد یزیدبن ولیدبن عبدالملک مروان قرشی اموی وی به سال 126 ه ق در دمشق به خلافت نشست و چهارده سال خلافت کرد (از الانساب سمعانی ص 551 ) رجوع به یزیدبن ولید در این لغت نامه و نیز رجوع به جهانگشای...
ناقص الاعضاء
[قِ صُلْ اَ] (ع ص مرکب) آنکه در اعضایش نقصی باشد که یک یا چند عضوش ناقص یا معیوب باشد.
ناقص الخلقه
[قِ صُ لْ خِ قَ] (ع ص مرکب) ناقص العضو ناقص خلقت آنکه در خلقتش نقصی و عیبی باشد که همهء اعضای بدنش سالم و کامل و طبیعی نباشد که در اندام کم و کسری داشته باشد که معیوب و ناقص آفریده شده باشد.
ناقص العضو
[قِ صُلْ عُضْوْ] (ع ص مرکب) آنکه در عضوی از اعضای بدنش نقصی و عیبی باشد.
ناقص العقل
[قِ صُ لْ عَ] (ع ص مرکب)بی عقل ابله نادان ناقص عقل (از ناظم الاطباء) کوتاه خرد کم فهم نافهم -امثال: زن ناقص العقل است.
ناقص اندام
[قِ اَ] (ص مرکب)ناقص عضو ناقص العضو ناقص الخلقه ناقص خلقت.
ناقص خرد
[قِ خِ رَ] (ص مرکب) بی عقل نادان ابله کم فهم بی شعور بی ادراک : نمی ترسی ای گرگ ناقص خرد که روزی پلنگیْت از هم دَرَد؟سعدی.
