ناسرائیده
[سَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)سرائیده نشده سروده نشده ناسروده مقابل سرائیده رجوع به سرائیده و ناسروده شود.
ناسرافراز
[سَ اَ] (ص مرکب) سرافکنده خجل که سرافراز و مفتخر و مباهی نیست مقابل سرافراز رجوع به سرافراز شود || پست فرومایه.
ناسرایش
[سَ یِ] (اِ مرکب)( 1) زبان حال، ضد سرایش که زبان قال است (ناظم الاطباء) زبان حال و خاموشی چنانکه سرایش زبان قال و گفتار است و آن را ناسرایان نیز گویند (آنندراج) (انجمن آرا) ( 1) - از فرهنگ دساتیر ص 268.
ناسرشتن
[سِ رِ تَ] (مص منفی) نسرشتن مقابل سرشتن رجوع به سرشتن شود.
ناسرشتنی
[سِ رِ تَ] (ص لیاقت) که قابل سرشتن نباشد مقابل سرشتنی.
ناسرشته
[سِ رِ تَ / تِ] (ن مف مرکب)سرشته ناشده مقابل سرشته.
ناسرفراز
[سَ فَ] (ص مرکب) پست دون فرومایه ناسرافراز مقابل سرفراز رجوع به سرفراز شود : کتایون و آن مرد ناسرفراز مرا داشتند از چنین کار بازفردوسی.
ناسرگی
[سَ رَ / رِ] (حامص مرکب) ناسره بودن سره نبودن قلبی نبهرگی عدم خلوص ناخالص بودن مغشوش بودن قلب بودن|| پستی بی قدری حقارت (ناظم الاطباء ||) فساد تباهی (ناظم الاطباء).
ناسرودن
[سُ دَ] (مص منفی) نسرودن ناسرائیدن مقابل سرودن رجوع به سرودن شود.
ناسرودنی
[سُ دَ] (ص لیاقت)ناسرائیدنی که قابل سرودن نباشد مقابل سرودنی.
ناسروده
[سُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)ناسرائیده مقابل سروده رجوع به سروده شود.
ناسره
[سَ رَ / رِ] (ص مرکب) غیرخالص درم و دینار که عیبی در آن باشد (آنندراج) پول قلب و پول نارایج و ناتمام عیار (ناظم الاطباء) مغشوش (منتهی الارب) قلب ناروا بدل نبهره ماخ بهرج پایه زیف :صراف بدیع عقل دراهم ناسره برنگیرد (کلیله و دمنه) بس دوزخی است خصمش...
ناسره
[سَ رَ] (از ع، اِ) مأخوذ از ناشره تازی، به معنی کشت زار (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس).
ناسری
[سِ] (اِخ) (ال ) حسن بن احمد الجرجانی بدین نسبت مشهور است و حمزه بن یوسف السهمی در تاریخ جرجانی نامی از او برده است (از سمعانی).
ناسزا
[سَ] (ص مرکب) ناسزاوار نالایق فرومایه( 1)، که سزاوار و لایق نباشد (ناظم الاطباء) ناقابل نابرازنده که برازنده و درخور نباشد نااهل ناشایسته غیرمستحق نالایق : تا اگر همه ولایتها بشود این یکی به دست شما بماند و به دست غربا و ناسزاآن نیوفتد (تاریخ سیستان) ناسزا را مکن آیفت...
ناسزا بودن
[سَ دَ] (مص مرکب) سزا نبودن سزاوار نبودن ناروا بودن روا نبودن جایز نبودن : به دادار گفت ای جهاندار راست پرستش به جز مر ترا ناسزاستفردوسی به ایرانیان گفت این ناسزاست بزرگی و تاج ازدر پادشاستفردوسی فانی به جان نئی به تنی ای حکیم تو جان را فنا به...
ناسزا شدن
[سَ شُ دَ] (مص مرکب)پست شدن : تبه گردد این رنج های دراز شود ناسزا مرد گردن فرازفردوسی رجوع به ناسزا شود.
ناسزا گفتن
[سَ گُ تَ] (مص مرکب)سخنان ناشایسته و نالایق گفتن هرزه گوئی کردن بیهوده گوئی کردن (ناظم الاطباء) فحاشی کردن فحش دادن دشنام گفتن سقط گفتن : روز آدینه قائد بسلام خوارزمشاه آمد مست بود و ناسزاها گفت (تاریخ بیهقی) هرچند که عیبم از قفا می گویند دشنام و دروغ و...
ناسزا مرد
[سَ مَ] (ص مرکب، اِ مرکب)مرد ناشایسته بی لیاقت نالایق بی کفایت : بدو گفت کاین نزد چوبینه بر تن ناسزا مرد بی سر شمرفردوسی.
ناسزاوار
[سَ] (ص مرکب) ناسزا نالایق (آنندراج) چیزی که سزاوار و لایق نباشد (ناظم الاطباء) نادرخور مقابل سزاوار : تن مرد نادان ز گل خوارتر بهر نیکئی ناسزاوارترفردوسی تراست ملک و سزاوار آن توئی بیقین خدای ملک نبخشد بناسزاواری امیر معزی (از آنندراج) رجوع به سزاوار شود || فرومایه (آنندراج) پست...
