ناسزاوار آمدن
[سَ مَ دَ] (مص مرکب)ناپسند بودن ناپسند آمدن ناخوش آمدن : گرت خوی من آمد ناسزاوار تو خوی نیک خویش از دست مگذار سعدی.
ناسزاوارکار
[سَ] (ص مرکب) زشت کار بدکار ستمگر : براندیش از کار پرویز شاه از آن ناسزاوارکار تباهفردوسی.
ناسزاوار مرد
[سَ مَ] (ص مرکب، اِ مرکب) نااهل نالایق : ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد بر آن بیوفا ناسزاوار مردفردوسی نه غیبت کن آن ناسزاوار مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخوردسعدی.
ناسزای
[سَ] (ص مرکب) نااهل ناسزاوار نالایق : که ای ناسزایان چه پیش آمده ست که بدخواهتان همچو خویش آمده ست فردوسی سوی ناسزایان شود تاج و تخت تبه گردد این خسروانی درختفردوسی گفتند این چه تو کردی ناپسندیده بوده که دختر خویش را به ناسزای دادی (اسکندرنامه نسخهء خطی) تا...
ناسزه
است « ناسره » 1) - مصحفِ ) ( [سَ زَ / زِ] (ص مرکب) پول قلب پول نارایج و ناتمام عیار (ناظم الاطباء)( 1.
ناسزیدن
[سَ دَ] (مص منفی) نسزیدن سزاوار نبودن شایسته نبودن مقابل سزیدن رجوع به سزیدن شود.
ناسزیده
[سَ دَ / دِ] (ص مرکب)ناسزاوار نامناسب نادرخورد ناشایسته.
ناسع
[سِ] (ع ص) گردن دراز (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) العنق الطویل (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) العنق الطویل کانه طول و جدل جدلا (المنجد ||) زن ختنه ناکرده رجوع به ناسعه شود || بلند و برآمده (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ناتی (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد) و گویند...
ناسعه
[سِ عَ] (ع ص) زن ختنه ناکرده (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) الجاریه لم تختن (معجم متن اللغه ||) زن درازپشت یا درازشکم (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
ناسغ
[سِ] (ع ص) اسم فاعل است از نسغ رجوع به نسغ شود || رجل ناسغ؛ نیک ماهر در نیزه زدن ج، نُسَّغ (المنجد).
ناسفتگی
[سُ تَ / تِ] (حامص مرکب)سفته نبودن نابسودگی مقابل سفتگی : دری کو را بود مهر خدائی دهد ناسفتگی بر وی گوائینظامی || بکارت دوشیزگی رجوع به سفتگی شود.
ناسفتن
[سُ تَ] (مص منفی) نسفتن سوراخ نکردن مقابل سفتن رجوع به سفتن شود.
ناسفتنی
[سُ تَ] (ص لیاقت) غیرقابل سفتن که قابل سفتن نیست که ازدر سفتن و سوراخ کردن نیست که نتوانش سفت که آن را سفتن نتوان مقابل سفتنی رجوع به سفتنی شود.
ناسفته
[سُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)سوراخ ناکرده سوراخ ناشده درست و بی رخنه (ناظم الاطباء) سفته ناشده نسفته : چو ناسفته گوهر سه دخترش بود نبودش پسر دختر افسرش بودفردوسی کمر بسته و تیغ برداشته یکی گوش ناسفته نگذاشتهنظامی || دوشیزهء بی عیب که رسوا نباشد (ناظم الاطباء) دوشیزه...
ناسفته گوهر مژگانی
[سُ تَ / تِ گَ / گُو هَ رِ مُ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از اشک (آنندراج) : دویدم پیش و گفتم خیر مقدم آنگه افشاندم به پایش مشتی از ناسفته گوهرهای مژگانی طالب (از آنندراج).
ناسق
[سِ] (ع ص) انتظام و ترتیب کننده (آنندراج) (غیاث اللغات) اسم فاعل از نسق رجوع به نسق شود.
ناسک
[سِ] (ع ص) عبادت کننده (آنندراج) (انجمن آرا) (غیاث اللغات) شخص عابد زاهد (فرهنگ نظام) عابد (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (المنجد) عابد متزهد (اقرب الموارد) متعبد (معجم متن اللغه)( 1) پرهیزکار (دهار) ج، نُسّاک || در راه خدا قربانی کننده (آنندراج) (انجمن آرا) (منتخب اللغات) (کشف اللغات) (غیاث...
ناسک
[سِ] (اِخ) نام یکی از صاحب شریعتان کفرهء هند است و اعتقاد اتباع او آن است که آدمیان همچو گیاه می رویند و خشک می شوند و از هم می ریزند و بحشر و نشر قائل نیستند، نه روحانی و نه جسمانی (برهان قاطع)( 1) یکی از صاحب شریعتان هند...
ناسکه
[سِ کَ] (ع ص) تأنیث ناسک است ارض ناسکه؛ زمین سبز نو باران رسیده (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) منسوکه حدیثه المطر (معجم متن اللغه) خضراء حدیثه المطر (اقرب الموارد) (المنجد).
ناسگالیده
[سِ دَ / دِ] (ن مف، ق) از: نا (نفی، سلب) + سگالیده (اسم مفعول از سگالیدن) (حاشیه برهان قاطع چ معین) بی فکر و اندیشه و بی تأمل، چه سگالش به معنی فکر و اندیشه است (برهان قاطع) قول یا فعل که بی تأمل و اندیشه کنند (آنندراج) بی...
