ناسوختنی
[تَ] (ص لیاقت) نسوختنی که قابل سوختن نباشد که آن را نباید سوخت که نتوانش سوخت که ازدر سوختن و آتش زدن نیست.
ناسوخته
[تَ / تِ] (ن مف مرکب)سوخته ناشده مقابل سوخته : هرکسی را نباشد این گفتار عود ناسوخته ندارد بویسعدی || خام غیرکامل رجوع به سوخته شود.
ناسود
(ن مف مرکب) ناسوده نابسوده نابسود رجوع به ناسوده و نابسوده شود.
ناسودمند
[مَ] (ص مرکب) بی فایده بیهوده بی حاصل بی سود بی اثر : بدان دشت چه گرگ و چه گوسفند چو باشند بیکار و ناسودمندفردوسی که گستهم و بندوی را کرده بند به زندان کشیدند ناسودمندفردوسی که ازبهر من دل نداری نژند نکوشی به فریاد ناسودمندنظامی - سخن (گفتار) ناسودمند:کزو...
ناسودن
[دَ] (مص منفی) نیاسودن ناآسودن مقابل آسودن || نسودن مقابل سودن رجوع به سودن شود.
ناسودنی
[دَ] (ص لیاقت) نیاسودنی || نسودنی که درخور سودن نیست که آن را بسودن نباید نابسودنی رجوع به سودنی و بسودنی شود.
ناسوده
[دَ / دِ] (ن مف مرکب) نیاسوده ناآسوده : از خلق نهفته چند باشی ناسوده، نخفته چند باشینظامی || نسوده نسائیده نابسوده.
ناسور
(ع اِ) ریش روان (بحر الجواهر) ریش که بر گوشهء چشم افتد و جایگاه دیگر (مهذب الاسماء) ریش روان که اکثر در حوالی ماق چشم و حوالی مقعد و بن دندان پیدا گردد (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) ناصور (معجم متن اللغه) (دهار) : پیسی و ناسورکون و گربه پای خایه...
ناسور شدن
[شُ دَ] (مص مرکب)ناسورگشتن در تداول، به دو لخت شدن جراحت یا قرحه به علت سوده شدن به جامه یا جز آن به واسطهء سوده شدن به خون افتادن جراحت و قرحه (یادداشت مؤلف ||) چرکین شدن ریش رجوع به ناسور شود : و اندر این مدت جزوی دیگر که...
ناسور کردن
[کَ دَ] (مص مرکب) ناسور کردن ریش؛ خراشیدن ریش پیش از نضج پیش از رسیدن آبله یا ریش پوست آن کندن و سخت بدتر کردن آن (یادداشت مؤلف) : سرمست بزم ساخته چشمت پیاله را ناسور کرده شور لبت داغ لاله را ملا درکی قمی (از آنندراج).
ناسوری
(اِ) گلو حلقوم (برهان قاطع) (آنندراج) گلو حلقوم حلق (ناظم الاطباء).
ناسوز
(نف مرکب) نسوز که نسوزد که به آتش متأثر نشود قائم النار: خاک ناسوز پنبهء ناسوز (یادداشت مؤلف) رجوع به نسوز شود.
ناسی
(ع ص) فراموش کننده (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (غیاث اللغات) فراموشکار که فراموش می کند که نسیان دارد ||آنکه در قوم شمارش نکنند و بسیار فراموش کند نسی (از منتهی الارب ||) آنکه درنگی می کنند و اهمال می کند در حج خانهء خدا (ناظم الاطباء).
ناسی
(اِخ) لقب قلمس است چون ماهها را فراموش می کرد( 1) (از الانساب سمعانی) ( 1) - الذی کان ینسأ الشهور فی الجاهلیه یقوم اذا صدر الحاج عن منی فیقول انا الذی لااعاب و لااجاب و لایرد لی قضاء، فیقال له انسئنا شهراً، ای أخر عنّا حرمه المحرم و اجعلها...
ناسی ء
[سِءْ] (ع ص) اسم فاعل است از نسأ (معجم متن اللغه) رجوع به نسأ شود || فربه (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) فربه از انسان و حیوان (اقرب الموارد) (المنجد) مقابل لاغر و نحیف ج، نَسَأَه.
ناسید
[سَیْ یِ] (ص مرکب) در تداول دشنامی است سادات را دشنامی است سادات علوی را (یادداشت مؤلف) که سید نیست که نسب او درست نیست.
ناسیدن
[دَ] (مص) بدوضع زائیده شدن || بچه سقط کردن || لنگیدن || لاغر شدن (ناظم الاطباء).
ناسیر
(ص مرکب) گرسنه که سیر نیست مقابل سیر رجوع به سیر شود.
ناسی شدن
[شُ دَ] (مص مرکب)فراموش شدن (ناظم الاطباء ||) فراموشکار شدن : گرچه خفته گشت و ناسی شد ز پیش کی گذارندش در آن نسیان خویش مولوی.
ناسیک
(اِخ)( 1) یکی از شهرهای هندوستان و در ایالت دکن است جمعیت آن 27000 نفر است این شهر زیارتگاه براهمائیهاست Nassik - ( کارخانهء کاغذسازی، بافندگی و ذوب مس دارد ( 1.
